1381 مهر

بايگاني ماه مهر ۱۳۸۱

خنكاي نم

امروز امير عطايی شرط بست که جلوی در فنی دراز بکشم. کشيدم. رفتيم مارتين و نهار داد. خيلی وقت هست که ننوشته ام. ذهن م آرام است و تنبل. آرامش خوب است. تنبلی نه اما. يک کارهايی می کنم. يک دوره ی سياه را گذراندم اما يک شروع خوب دارم. با […] آشنا شده ام. در مجموع خوب می گذرانم. بهتر هم می شود. فواره های حوض چهار متری بالا می رود و می ريزد روی آب و نور خورشيد از رو به رو می خوابد روی حلقه ی ريزش جوشان ش. حلقه ی نقره ای ، خودش را باز و بسته می کند و کش و قوس می دهد روی آب.انگار يک چيزکی بداند از عشوه گری. اين جا که نشسته ام خنکای نم داری می آيد. nikita را هم ديدم از Luc Besson. خوشم می آيد از کارش…Leon عالی بود. يک اگزيستانسياليست واقعی. راستی چند وقتی هست تماسی نداشته ايم. دل م خيلی تنگ شده است…

دلم براي همه

يک جور خلأ . توی دل م يک فضای بزرگ خالی شده. دل م برای همه ی آدم هايی که دوست شان داشته ام تنگ شده است. هيچ کدام شان را ندارم. يک جور تنهايي ی بزرگ که زندگی ی آدم را خالی می کند. تمام مدت دروغ می گفتم. تمام مدت دلتنگی هام را به پوچی ی فلسفی ارجاع می دادم. اما من پوچ نبودم : عاشق بودم. امروز صبح که از خواب بيدار می شدم و ديدم دل م برای آدم ها اين همه تنگ شده تعجب کردم. هم از امروزم هم از يادداشت قبلی م ( آدم ها و کرم ها ) هر کسی را دوست داشته ام از دست م رفته. از عموم تاخانوم م… من هيچ کس را ندارم…

خمير وجود

امروز صبح که بعد عمری زود بيدار شدم تازه فهميدم ملت چرا با کله ی سحر حال می کنند. وسط درختا بود. يه جور تازگی عجيب که همه چيزو خيلی عشوه گرانه می ريخت تو چشم آدم. انگار همه چيز تو ذوق بزند. يا اصلاً همه چيز زيادی وجود داشته باشد. يک جوری انگار همه چيز از يک جنس باشد. يک خمير که مثلاً يک بچه ی احمق لای دست هاش فشار داده باشد و اين شکلی ش کرده باشد. مثل مدفوع..تا اينجاش بد نبود. يه جور تنوع. کلاس هم داشت! ولی خب آدمها کمرنگ شده بوده بودند. دم فنی يکی را که داشت با هيجان خالی می بست و دست هاش را در هوا تکان می داد مثل کرمی ديدم که سرش را از آورده بيرون و وول می زند. آدم. لای آن همه وجود. کرمی که از مدفوع تغذيه می کند

شب بخير

I stick my finger into existence… it smells nothing

خب…هنوز همون جوريه که بود: نمی خواهم بيش از خودم عمر کنم! بخورم، بخوابم. آهسته و ملايم وجود داشته باشم. مثل اين درخت ها. مثل يک گودال آب. مثل نيمکت سبز رنگ کلاس

درست مثل تهوع، با يک ريزه تغيير اما نه خيلی مهم:

I believe in God!

هر چند که امروز بی نماز بودم. بابت دی شب. راستی امروز يه جمله ی قشنگ خوندم. قشنگ و کثيف

I stick my finger into existence… it smells nothing! ;)

آغاز

سلام

امروز خيلی خسته ام. بابت علافی ست. اينجور مواقع جز نوشتن کاری ندارم حتا اگر همين لحظه کنکور داشته باشم. تازگی ها زياد تصميم می گيرم کمتر دعوتم می کنند قبلاً برعکس بود…چون امروز اولين بار است از weblog استفاده می کنم و می خواهم امتحانش کنم فعلاً بيشتر نمی نويسم

شب بخير ;)



بايگاني با گاهشمار ميلادي

گاهشمار خورشيدي

مهر ۱۳۸۱
ش ی د س چ پ ج
« شهریور   آبان »
 ۱۲۳۴۵
۶۷۸۹۱۰۱۱۱۲
۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹
۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶
۲۷۲۸۲۹۳۰