۲۵ آبان
بابت شب جمعه ممنون… دوس ت دارم… کلی… دو تا
۱۹ آبان
گريه گريه گريه….
کاش ميل دوست ت رو نخونده بودم… می مونی مگه نه؟
دوس ت دارم..
۱۴ آبان
بابا خفن…. کم اوردم… ۲۲ تا واليوم ۷ تا LSD … ترکوندی که… می خوامت… کلی!
۱۱ آبان
درخواست مجوز آلاچيق رد شد.
۶ آبان
امروز صبح از هر روز زودتر آمدم بيرون. حدوداً ۵:۳۰. خب من به ساين ها اعتقاد دارم. اول صبحی گناه بزرگی کرده بودم… بيرون که آمدم هوا تاريک بود. يک جور تاريکی ی آبی ی قشنگ که آدم را صاف می برد قبل از آفرينش. يک جور حس باستانی از آنهايی که در تخت جمشيد به آدم دست می دهد. حتا آسفالت کوچه جديد شده بود. گيج گيج بودم. جلوی خانه ی يکی از همسايه ها شمشاد و درخت هست. از لای شمشاد ها يک چيزی جلوم سبز شد. آن وقت صبح. از جا پريدم. می لرزيدم. نه اين که از تاريکی بترسم. من عاشق تاريکی م و شبگرد قهاری هم هستم. توی پارک هم شب زمستانی ی برفی را تنها گذرانده ام. اين فرق داشت. نفهميدم چی بود شايد همسايه از خانه اش آمده بود بيرون. مشکل از چيز نبود از من بود. هر آجری شده بود يک قصه از آن ها که در بوف کور هست. حالا آجر ها هميشه واسه من حرف دارند اما می دانم اين آن نبود: حتا شيشه ها پنجره ها.. ابر ها .. يادم رفت بگويم دور تا دور آسمان را ابر گرفته بود يعنی فقط افق را و برای همين هم هوا اصلاً روشن نمی شد… در تاکسی اين را فهميدم. در همان تاکسی هم …
Wooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooow!!!!!!!!!!!!!!!!
خدااااا… می دانی چقدر نگران ت بودم؟ کی بود کی بود کی بود تماس نداشتيم؟ نگفتی دل م هزار راه می رود؟ قبلاً برات شخصی تر توی دفترم نوشتم که… مرسی که زنگ زدی… همين الآن.. خب حرف نزدی اما من که می دانم… مرسی.. خدا! شکرت…
۵ آبان
خوبی ی صبح های زود اين است که تکراری نمی شود. هر روز يک مکاشفه ای دارد. حالا منفی يا مثبت. lol امروز يک دختر خيلی سفيد ديدم. نمی دانم چرا هر کار کردم نتوانستم تصور کنم زير اين پوست سفيد گوشت قرمز ( از آنهايی که می خوريم مثلاً گوشت گاو ) باشد با آن رنگ جگری ی کبود و آن طعم گرم بی معنی ش. مطمءن بودم سفيد است. مثل گوشت مرغ اما خوش مزه تر. امروز کلی هم بحث فلسفی کردم. کماکان صدرا. دارم يک مقاله به اسم Mulla Sadra’ s Theosophy as a model in Islamic Philosophy يا يک همچين چيزی می خوانم از يک دکتر ترکيه ای به اسم Alparsalan Acikgencکه راجع به Existentialsm و اسلام کار می کند. همانی ست که دنبال ش بودم. تقريباً ساعاتم را خوب می گذرانم جز تو عزيزم که نيستی … دی شب به خدا دل م هزار راه رفت. خيلی منتظر بودم. می دانی من سالی دو سه بار بيشتر گريه نمی کنم. ممنون که يادم دادی. آدم را آرام می کند…
دیدگاههای تازه