آدم وقتی مدتی دلزده شده باشد و بعد بخواهد به عالم خودش برگردد وقتی ببيند کسی نيست ونمی خواهد باشد دل سرد می شود… وقتی با تمام ادعا ها نهايتاً خود را تنها بيابد هم… اما خب چيز هايی هم هست . مثلاً يک نشريه ی الکترونيکی هست کار چندی از دوستان م که هميشه می خواهم خسته نباشيدی بگويم به خاطر کار قشنگ شان و دل های قشنگ شان و نمی شود. پرسه مدت هاست منتشر شده و خود من هم فرصتی
اگر پيش بيايد حتماً در جمع شان خواهم بود اما خب هزار هزار طرح هست و هزارهزار که نمی گذارند. يا مثلاً بهنود عزيز که هميشه می دانم که هر وقت بخوانم کارش را می دانم که خستگی م را خواهد برد که همو حتا خاطرات بند را به نام دربند سبز می نويسد و جداً سبز می بيند که می نويسد… همين مقاله ی آخرش را از همان اول که می خوانی : “وقتی می نويسم دلم به نسل جوان اين ديار کهن روشن است بعضی از هم سن و سال هايم به طعنه می گويند دلت خوش است، وقتی می نويسم ياس و نوميدی بد کوفتی است و از نسل جوان دور باد برخی می نويسند ديگر اميدی باقی نمانده تا کی هی به خودمان اميد بدهيم. اما من بر اين عهدم و هر روز دليلی و شاهدی ديگر و بهتر می يابم برای اميدی که زنده ام می دارد” و مثال قشنگ ش حنيف عزيز که در وبلاگ خودش وقتی می پرسد ” آيا خدا هست؟؟؟؟؟؟؟؟آيا خدا هست؟؟؟؟؟؟؟؟آيا خدا هست؟؟؟؟؟؟؟؟” و چندی جواب طعن آميز می گيرد با اين همه جديت از دل چاهی از پرسش انگار فرياد می کند ” باور کنيد سوال جدی است…باور کنيد…باور کنيد…باور کنيد…باور کنيد…باور…” و همين است که هنوز هم می نويسم…







