۲۷ بهمن
مدت هاست دل م برای صدای بال های فرشته ها تنگ شده است. صدات نازنين من است. مدت هاست تو رفته ای. نمی دانم. شايد خواب ديده ام. اين همه برف. اين همه درخت های لخت… مرا ببوس…
۲۰ بهمن
يک چيزی شبيه درد لای شقيقه هام لَه لَه می زند. نگاه م گيج، سُر می خورد به اطراف: انبر، قند، cd های ولو، هيتر، و دو اسپيکر که دو روزی هست يک cd را هی و هی زمزمه می کنند متوالی. مورچه ها کف اتاق دل می جوند. بوی جنازه توی اتاق وول می خورد. عکس های کج و کوله ی روی ديوارها، توی چشم هام نقب می زنند. چارلی چاپلين می رقصد. بدبخت ها هم نگاه می کنند، با لبخند های بی مزه ی بی هويتی روی لب هاشان. چرخ دنده های سياه و سفيد، پنجره ها را هورت می کشند لای خودشان، و من توی عکس چاپلين شنا می کنم. با دست هام بدبخت ها را کنار می زنم. عقب می کشم شان، و می روم جلو. نگاه های من دنبال چه می گردند؟
۱۴ بهمن
هِی هِی هِی هِِی .آرپاستنال دلاويز .اُسيدی ما رو؟ اِ پلتو سورياماناسب. هلا تمام همه عاشقانِ خواب ذر مَهبَنگ، نوريده در سَما. هِلاو هِلاو هلاو… اَه: پلانت هوف!
۱۴ بهمن
مطلب جالبی ديدم در وبلاگ هاجر که کپی می کنم بخوانيد:
سه شنبه ۸ بهمن ماه ۸۱
آيا “آنتوان دو سن تگزوپه ري” آمرزيده خواهد شد؟
آيا “ولفگانگ آمادئوس موتزارت” آمرزيده خواهد شد؟
آيا “کِرت کوبين” آمرزيده خواهد شد؟
آيا “يوهان ولفگانگ فون گوته” آمرزيده خواهد شد؟
آيا “دانته آليگيري” آمرزيده خواهد شد؟
آيا…
اين کافرانِ کُه-آيين؟!
مساله: هنر چه ميزان از آفريننده خود را در خود دارد؟
۱۱:۴۵ شب
۱۴ بهمن
خيال های پوسيده. صندلی های خيس. خورشيد های گور به گور شده ی مفلوک. تا همين الآن خواب نديده ای؟ دِ ، بيا. صدای خاک می دهد. هستی؟ پات را از توی تناول رد کن، شکم ت پاره می شود. آجر!
۱۳ بهمن
از حنيف خوب شعری خواندم که همچنان در تکاپوست، و می خواهم که هميشه باشد. برای حنيف خوب است، بخوانيد: هست ، نيست…
اما عباس خوب م که مدت ها بود نخوانده بودم ش هم امروز حرف ها داشت برای آن چه مقتضای اوست و مقتضای بسياری از ما . مثل هميشه اگزيستانسياليسم در ذات کلمه هاش در وجودش است وقتی می نويسد: «تکه ای که از پوست لبم کنده ام جلوی رويم روی ميز افتاده. انقدر کوچک که نمی توانم بفهمم سرد است يا گرم. سفيد است. به زمانی فکر می کنم که قرار است تمام بدنم همينطور سرد شود.» دوست داريد سرمستی های بی بنيان شدن تان را اگر، بخوانيد. چنين گفت زرتشت…
۱۳ بهمن
يادداشت دی شب م را اين جا باز می نويسم:
رکوييم موتسارت را گوش می کنم. خداست… «Wolfie…» اجرای کامل BBCSymphony Orchestra به رهبری ی Sir Colin Davis . ساختار و تاويل متن می خوانم. نظريه های زبان شناسی ساختارگراها به نظرم مهم و لازم، اما خسته کننده می آيد. دوست دارم زودتر به شالوده شکنی و به خصوص هرمنوتيک برسم. بايد زياد بنويسم. مرتب، زياد، خوب، حرفه ای… فردا […] صبح زود بايد بيدار شوم و دوش بگيرم. بد نيست همه ی روزهام خوب و زود شروع شوند. صبح های زود و زود بيدار شدن را دوست دارم. اما خب شب بيدار ماندن را هم دوست دارم. […] با افين، که همين الان [ ساعت ۴.۵ صبح] بيدار است و پيپ کشيده و حالا دارد دستمال کاغذی محتوای زير سيگاری را که آتش زده نگاه می کند. اتاق يکدست تاريک و يک شعله ی روشن. صدای Requiem ِ موتسارت شنا می کند در اتاق. آهنگی که برای مرگ خودش سروده آرام و سوگ وار در اتاق سر می خورد. بوی کاغذ سوخته می آيد. بوی کتاب ها و روزنامه های سوخته. زنان ِ پيش مرگ در کردستان ِ عراق. « بمانی» را ديدم. فيلم ِ زيبايی بود. زيبا و اگزيستانسياليستی: « کی به من فکر می کنه؟» «ما آدما هيچ چی به حساب نمی آيم.» «مرده ها از زنده ها بهترن» سرکوب فرديت، و اعتراض به آن: خودسوزی… اما زندگی تغييری نمی کند…
خوب ِ من… دو تا :.
۸ بهمن
صداهای عجيب و غريب. خاک های پراکنده و … يادته؟ Shit! گيتارهای الکتريک، روی صحنه های سياه. خواب م می آد. شِرّ… مغزم توی دهان م آمد. شبيه خالی شده ام. شبيه سيفون هايی که انگار نه انگار تخليه می شوند. بی خيال. هميشه کوانتوم مثل فوّاره خودش را هُل می دهد توی ژل هوا. و لاله های روی تاقچه هم انگار… نه. چشم هام… همه ش برای تو…
۸ بهمن
صد روز، سيصد روز، سيصد و شست و پنج روز، هزار و سيصد و شست و دو سال صبر کردم تا آمدی. يک سال شايد ماندی و نماندی…
می دانی مدت هاست برای تو ننوشته ام. مدت هاست که نوشته هام طعم درد عاشقی نمی دهند. مدت هاست «گوربافی» ، «گوريده بافی» ، کرده ام. شوريده ام اما. شوريده بوده ام. شوريده ی يک عکس و يک صدا و صدهزار خاطره ی هميشه زنده ی زنده که بر باد رفته اند، جاودانه اند اما… کاش می شد دوباره باغچه… کاش می شد صدای پاهات… هميشه ميون قابِ… کاش می شد اما… اين مرام روزگاره…
دیدگاههای تازه