۳۱ فروردین
مينور است. رنگ ماژور هم که می خواهم بدهم جان ش مينور است. همه چيز، همه چيز مينور است. من مرده ام. ديگر در لا مينور هم راهم نمی دهند، تا به سمفونی پنجم برسد. هربرت فون…
بچه تر که بودم، می گفتند آدم ها را خدا دستور می دهد کی بميرند. مگر خدا همان نبود که همان قبلاً می گفتند دستور می دهد آدم به دنيا بيايد؟ آدم ها مرده اند. يادداشت ها را غسال ها می نوشتند، حالا غسال ها هم که مرده اند…
هميشه فکر می کردم ماژور و مينور خودم را خودم می نويسم. حالا هردوتاش آشفته است، هر چند که ديگر دوتايی نيست، فقط مينور..
من به خودم معتاد شده ام. به تنبلی خودم. انگار مرده ام. به اين که تصميم بگيرم و عمل نکنم. به اين که کورسوی انرژی ی زندگی ی خودم را فقط با همين تصميم گرفتن و بار مسووليت بر دوش گرفتن ارضا کنم. من برای چی مرده شوری می کنم؟
۲۷ فروردین
شهر، شب، و آدم هايی که چشمکی می زنند و نيست می شوند. غصه های من…
۲۳ فروردین
هر چند که خيلی چيز ها گذشته اما کم کم به نظرم وقت ش شده که از جنگ بنويسم. عجالتاً دو اشاره ی کوتاه و مطلبی مفصل سر فرصت:
عکسی از جنگ (با اجازه ی بی بی دل) و مفهوم دمکراسی:
ونقل قولی از Associated Press:
: ” About ۲۰۰ Iraqis stormed their embassy in the Iranian capital Friday morning, smashing photographs of Saddam Hussein and shouting against both the missing Iraqi
leader and the possibility the United States would run the government that replaces him.Police said no Iraqi diplomats had been in the building in central Tehran since Thursday. About a dozen police were guarding the embassy Friday, too few to hold back the angry crowd.”No Saddam! No U.S. puppet regime! We want freedom!” the crowd chanted as it smashed windows, furniture and the Saddam portraits. The scene was similar to television images from Baghdad in recent days showing Iraqis storming government and ruling party offices and destroying other symbols of Saddam and his regime.The only things spared in Tehran were embassy documents, which people in the crowd were seen taking away rather than destroying. “
۱۹ فروردین
امروز يکی گفت، يک جا خوانده « آدم ها به شوخی به قورباغه ها سنگ می زنند، قورباغه ها جدی جدی می ميرند. » لحاظ می شه!
۱۳ فروردین
زمانی هست که ننوشته ام و از عالم وبلاگ نويسی دورم. دی روز با محمد توکل ۱۲ به در را که جاده چالوس رفتيم برگشتنه گفتيم سری بزنيم به سينما ساويز (گوهردشت کرج) و فيلم « دنيا» را اکران می کرد. فيلمی که از لحاظ ساختاری نتيجه ی عينی ی ساختار اجتماعی ی مملکت مان است و همين ويژگی ش چيز هايی در ذهن م آورد که دوباره می نويسم. فيلم داستان يک حاجی ی مکه نديده است و کارش معاملات املاک است. با زنی آشنا می شود که از خارجه آمده و عاشق او می شود و … . موضوعی هرچند تکراری ست اما جای مانور خوبی دارد. فيلم با ريتمی خوب پيش می رود ( هر چند که حاجی آدمی ظرف يک ماه اين همه تغيير نمی کند، اما ريتم فيلم به گونه ای هست که يک ماه را خيلی بيش از اين ها نشان می دهد) و ساختاری شکيل دارد. بازی خوب شريفی نيا و قابل قبول هديه تهرانی ارضا کننده است اما … اين ساختار خوب در نهايت به گند کشيده می شود. مثل بیشتر فيلم های سطح پايين و حتا سيما فيلمی، فيلم نامه در پايان فقط در پی بستن داستان است و نوعی ماست مالی هميشگی… از همان نوع که در بنيان جامعه شکل گرفته است. از همان گونه که حتا جنبش های پيش روی ادبی مان هم بدان دچار است: ايده ای عالی و ديدگاهی خلاق با هم در می آميزند، ساختار میگيرند و در نهايت به گند کشيده می شوند! از همان گونه که ساختار سياسی مان بدان دچار است: خاتمی می خواهد اصلاحات را به رخ ملت بکشد پس بايد کاری نو بکند. سلسله قتل های زنجيره ای سرمنشاخود را در وزارت اطلاعات پيدا می کند ، اگر دوره ی هاشمی بود همه چيز پشت پرده حل می شد اما خاتمی اصلاح طلب است پس کاری می کند در تاريخ ايران و حتا خيلی از جوامع دمکراتيک بی سابقه. به مردم اعلام می کند که قتل ها در ساختار خود نظام حاکم ريشه دارد. شايسته ی تقدير است. کاری نو و ارزنده اما… در نهايت دولت می ماند در اين که اين بازی چگونه پايان يابد وجز به يک ماست مالی ی وقيح ره نمی يابد و سروته قضيه را با واجبی هم می آورد. همان گونه که کارگردان (يا نويسنده ی دنيا سر و ته فيلم را…)
شايد گفته شود فيلمی در اين سطح برای بررسی ی اين همه جول يک جامعه [ جول= عميق، گود]، زيادی سطحی است همان طور که لايه های سياسی لايه های سطحی ی تحليل های جامعه شناسيک هستند و … اما فراموش نکنيم که رولان بارت در کتاب System de la Mode ساختارهای زبانی را که ژرفی ترين لايه های ساختاری را برمی گرداند واصولاً ساختارگرايی ادبی را با بررسی شماره های پياپی مجله ی مُد لباس به مدت يک سال و با بررسی آگهی های تبليغاتی به بهترين وجه ممکن و کامل تحليل می کند. جامعه ی ايران آشفته است . در بنيان خود از آشفتگی شکيل شده و اين را با براهين فلسفی و استنتاجات “جول” روان شناسيک و جامه شناختی به سادگی نمی توان نشان داد و ريشه يابی کرد اما با کوچک ترين مثالی از لايه های سطحی ی اجتماع می توان نشان داد و ديد که آشفتگی از سر تا پا مان می ريزد و اين فقط و فقط از گذار سنت به مدرنيته نتيجه نمی شود…
۶ فروردین
به روی چشم. اجازه بدهيد نامه ها و پيغام هاتان را بخوانم ، دوباره می نويسم.
دیدگاههای تازه