نوشته شده در ۰۳ تیر ۱۳۸۲ توسط مسعود بُربُر

هميشه هيچ وقت

خيلی خوشگذران شده بودم. هر روز با بچه ها بيرون هرروز همه می فهميدند جای تو چه قدر خالی ست. و همه ی عياشی هام برای آن بود تا بتوانم جای خالی ی يک ثانيه با تو بودن را پر کنم. و هميشه آخرش می فهميدم چه قدر فکر بيهوده ای . و هميشه هيچ وقت يک لحظه با تو بودن را هم نمی شود …

دوباره تنها شده ام. مدت هاست که بين اين همه خانه های خراب، چندتايی که مانده اند، درهاشان بسته است…

امشب احتمالاً بعد کلی وقت صفحه ی شعرم را به روز می کنم. و نوشته ها هم کم کم…

دیدگاه خود را ارسال کنید