سلام. در اين جا شما در واقع با يک داستان طرفيد که خيلي واقعي هم نيست. داستاني که طرح و ايده ي از پيش تعيين شده اي ندارد و ممکن است طبق نظر خود شما پيش برود. (اين يعني « پس دست به کار نظر شويد» هر چند که براي خود من خيلي هم مهم نيست) اين که مي گويم خيلي واقعي هم نيست اشاره به چند آيتم دارد. يکي ش اين که من اين جا خاطره نويسي نمي کنم. يعني راوي خود داستان خودِ من ِ نويسنده نيستم. پس شما نمي توانيد عادات و ويژگي هاي راوي را به من نسبت دهيد و مثلن گير اخلاقي بدهيد. ديگر اين که اگر بر فرض از دوستان نزديک من هستيد و با يکي از شخصيت ها احساس نزديکي مي کنيد يا فکر مي کنيد من هنگام پردازش آن شخصيت شما را مدِ نظر داشته ام بيخود همچين فکري مي کنيد، چون من اينجا اصلن قصدم اين نيست که نظرم را راجع به ملت بنويسم. گفتم اين جا خيلي واقعي هم نيست اما منظورم انکار اين مسأله نيست که به هر صورت شايد حتا تمام اتفاقاتي که در داستان مي افتد را بشود جايي درون ذهن و ياد من رديابي کرد. واقعيت قضيه اين است که الآن که مي نويسم من يک نفرم و راوي يک نفر، اما شما وقتي مي خوانيد در نگاه اول فقط با راوي طرفيد و با اين حساب من حتا نمي توانم از واقعيت وجود خودم ( درگير و دارِ دوسويه ي من به مثابه ي راوي يا من به عنوان نگارنده ي اين سطور) مطمئن باشم و مطمئنم با جرات بيشتري مي توانم دم از واقعيت وجود شما (خواننده) بزنم. هر هفته يک شنبه شب اگر چک کنيد، موجودي به روز خواهد شد که با توجه به گزاره هاي بالا و آن چه در ذهن من است و آن چه در ذهن شما شکل خواهد گرفت، داستان ناميدن ش چندان دور ذهن نيست و اما به دليل بسيار فعال تر شده موجوديت خواننده در آفرينش آن (و نه صرفن در خوانش و تأويل آن) خيلي هم عادي نيست. از همين الآن (پيش از آغاز داستان) هم مي توانيد، نقش خود را به عنوان خواننده ي فعال و تأثير گذار در در داستان با ارائه ي هر جور ايده و نظر (حتا مريخي و بي ربط!) بيازماييد.

نور، صدا، حرکت ….