۲۲ مهر
آسمان ابري ست. آسمان ابري ست. غروب ورم کرده است، فلوت م را بدهيد
مي خواهم داستان جديدي بنويسم. پرواز پرنده ي مرده بايد به صليب کشيده شود، و اين حس جولان دهنده ي بي کار که در ذهن م مثل يک جسد باد کرده به پيش مي رود، در زندان خاطرات فراموش شده به خواب مرگ فرو برود. و حرکت موذيانه ي مرموزش به گور تجربيات کهن سپرده شود. حرکت موذيانه ي اين دو کرم، که از دو سوي مغزم به چشم هام نفوذ مي کنند، و آرام آرام افکارم را مي جوند. و اين صدايي که به خرد شدن برگ هاي پوسيده مي ماند، برگ هاي پوسيده که يک جسد پوک سياه در ميان شان آرام مي پوسد. آن جسد متلاشي که چشم هاي خيس لزج ش را کرم ها جويده اند و استخوان هاي انگشت هاش مانند شاخه هاي خشک درختان پاييزي به سوي من دراز شده اند. آن جسد متلاشي ي غليظ که ميان برگ هاي پوسيده ي پشت پنجره در کنار درختان خيس آرام محو مي شود، و انبوه کرم هاي سفيد، در اطراف استخوان هاي انگشت هاي سفيدش وول مي خورند. نگاه کن که چگونه پاهاش مانند ساقه هاي خيس غنچه هاي پژمرده آرام در کنار هم غلت مي خورند، و چگونه اين عرق سرد در کشاله ي ران هاش قوام مي گيرند. فلوت م را بدهيد
خورشيد هم اکنون در تبت غروب مي کند، و معابد با غبارهاي سرخ گيج آرام فرو مي ريزند. کشاورزان نشاط، سنگين و سرگردان به استراحت خانه هاي حصيري ي خسته بر مي گردند، و چتر سقف معابد از سفال هاي قهوه اي پوشيده ست. صداي يک راهب چيني اوراد طلسمي را زير لب به هم مي آميزد. فلوت م را بدهيد
آن شب خيال من پر سنگ هاي خاموش پاسارگاد بود، و در سکوت تونل هاي زيرزميني ي تخت جمشيد افکارم دختري قدم مي زد. دختري که پاهاش تا زانو در آب فرو بود و بي هدف به پيش مي رفت. و ناگهان صداي پاهاي مردي از ميان تاريکي در آب طنين انداخت، و تخت جمشيد از ميان نفس ها آرام، شروع کرد به بخار شدن، و شعر حافظ شيراز را تخليه کرد. و بعد جنازه ي دختر با چشم هاي گيج و خواب آلود، ميان سنگ هاي پاسارگاد، لا به لاي علف ها در زمين فرو مي رفت
پيش از طلوع بود و آسمان آبي ي پررنگ، و تخت جمشيد به رنگ شاخه هاي خشک زرد آلو بود، که آواي راهب چيني از ميان تپه هاي اطراف پاسارگاد به آسمان آبي ي پررنگ ريخت. اکنون، خطوط محو شده اند، و آسمان ابري ست. تمام پهنه هاي حقيقت محدود شده اند، و کشاورزان نشاط، سنگين و سرگردان، از دشت هاي سرخ به استراحت خانه هاي حصيري خسته بر مي گردند. آواي راهب چيني به گوش مي رسد انگار، خورشيد در تبت غروب کرده است
(۲۶ شهريور ۱۳۷۸ نوشته شد)
۲۰ مهر
Just Watching The Show,Over And Over Again…
۱۵ مهر
من فکر می کنم … فکر نمی کنم. خوابیده م اینجا روی تشکی که تازه امشب ملافه ش کرده م و پتو را کشیده م تا روی کمرم و دمرو نگاه می کنم، نمی کنم. صدای ساز ِ عباس سُر می خورد از زیر ِ در توی اتاق، با هادی که نشسته ند در سرسرای خوابگاه و الان ساعت سه و نیم شب باید باشد. نردبام ها، نردبام های کوتاه ِ تخت ها یکی همین جلو و یکی آن ور ِ اتاق، قاب های بزرگ و کوچک ِ تصویر ِ نگاه م شده ند و رنگ ِ صدا را مشبک رد می دهند تو. تشک های ابری نرم ند. تشک ِ روی تخت م همیشه عادت داشته م سفت و محکم باشد. نفس می کشم. نفس م صدا می دهد. یک تار ِ مو می افتد روی کاغذ و یک منحنی ی چند سانتی قد می کشد لای نوشته هام. ریزش دارد موهام شاید و دریایی توی مغزم خالی می شود. سوت می کشد آب توی گوش هام. این وسط یکی صدا می دهد
Another One Bites The Dust
و خاک فرو می ریزد. خیالی نیست. من هستم. هستم
۱۳ مهر
به کوبیدگی ی ذهن و غربت است شاید فرود الفاظ و نگاه های منتظر ِ نمی دانی چی، که بس مدتی باشد شاید که هیچ ننوشته باشی و هیچ ندانی و نخواهی
دیدگاههای تازه