من فکر می کنم … فکر نمی کنم. خوابیده م اینجا روی تشکی که تازه امشب ملافه ش کرده م و پتو را کشیده م تا روی کمرم و دمرو نگاه می کنم، نمی کنم. صدای ساز ِ عباس سُر می خورد از زیر ِ در توی اتاق، با هادی که نشسته ند در سرسرای خوابگاه و الان ساعت سه و نیم شب باید باشد. نردبام ها، نردبام های کوتاه ِ تخت ها یکی همین جلو و یکی آن ور ِ اتاق، قاب های بزرگ و کوچک ِ تصویر ِ نگاه م شده ند و رنگ ِ صدا را مشبک رد می دهند تو. تشک های ابری نرم ند. تشک ِ روی تخت م همیشه عادت داشته م سفت و محکم باشد. نفس می کشم. نفس م صدا می دهد. یک تار ِ مو می افتد روی کاغذ و یک منحنی ی چند سانتی قد می کشد لای نوشته هام. ریزش دارد موهام شاید و دریایی توی مغزم خالی می شود. سوت می کشد آب توی گوش هام. این وسط یکی صدا می دهد

Another One Bites The Dust

و خاک فرو می ریزد. خیالی نیست. من هستم. هستم