1383 آبان

بايگاني ماه آبان ۱۳۸۳

و…تلفیق

کلاغ های بیداری جیغ می زدند، و خواب مردد بود. مرد با پالتوی پشمی صبح را کنار گورستان قدم می زد. درخت های تبریزی خش خش وار، آسمان را جارو می کردند، و برگ ها فرو می ریخت. باد سرد از پنجره ی نیمه باز بر صورت م، و بر صورت آن عابر که کلاه و پالتوی پشمی داشت می لغزید. نشان ده انگشت، به شکل دو دایره، مثل دو چشم مدور، روی شیشه ی پنجره پلک های نیمه بازم را فرو می ریخت. خواب بود؟
شب لزج بر سطح مرطوب برگ های خیابان می لغزید، و نطفه ای مرطوب و نیمه تمام شکل می گرفت. که بود آن زن مرموز، زیر ان همه آب های عزلت نشین ِ رکود، و آن سایه ی شب آلود؟ آن صخره ی خزه بسته ی جلبک نشین چه بود میان ماهی ها؟ چه می خواست آن دیوار سیاه میان اتاق های خیال های ما دو نفر؟ چگونه نقش آن موهای لخت سیاه بر دست های مبهوت من به جای مانده بود؟ چگونه فاصله مان از میان آب ها به آسمان ها پرتاب شده بود؟
من سرما خورده بودم. من سرما خورده بودم، و سطل زباله پر از دستمال های کاغذی شده بود. نطفه ی کودک هزار ساله، از پشت شیشه ی بخار گرفته، مثل برگ های خیس پوسیده، به من نگاه می کرد. با آن خطوط کمرنگ متلاشی، آن خطوط شناور، و آن چشم های گرد سیاه که فقط و فقط دو دایره بودند، به من نگاه می کرد. به من نگاه می کرد و من نمی دانستم که نقش کدام والد را بازی خواهم کرد…
کودک همچنان از میان گورستان پشت شیشه دست هاش را به سوی ترس و تنهایی ی من دراز کرده بود، و مرگ لختی ی شب را به صبح سرد کلاغ ها یادگاری می داد.
درست پیش از طلوع بود. درست زمان اسطوره ای ی آبی ی پر رنگ بود، که چهره ی مرموز مثل سنگ های خیس پاسارگاد قهوه ای شده بود. و در کشاکش شیشه آن دست ها به بلندی ی صراط بود. و در کشاکش شیشه، در امتداد آن دست ها، دو دایره ی گنگ سیاه تحلیل می رفتند، و نطفه ی پیر به لایتناهی فرو می ریخت.
همزمان، من شفاف می شدم، و خطوط پیراهن م واضح و پر رنگ می شد، و خواب می دیدم که عابر پیر با پالتوی پشمی صبح را کنار گورستان قدم خواهد زد، و … خورشید، و … طنین جیغ کلاغ ها، و عابر اعماق گورستان، و خواب مردد آن زن مرموز، تلفیق می شدند.
من سرما خورده بودم، و سطل زباله پر از دستمال های کاغذی شده بود. طلوع بود، و خواب، سرد و ملایم، به صبح می وزید.

(شهریور ۱۳۷۸، بخشی از داستان فرار از مجموعه ی بی عرضه ها)

از تو تو را

اسب ش را هی می کند. صدای سم ضربه ها ریتم می گیرد. خاک بلند می شود. عاشقان بخشوده می شوند… هر کس ز در تو حاجتی می خواهد/ من آمده ام از تو تو را می خواهم

زنگ ها

« روی پيانو را گرد گرفته است، و نت ها ماه هاست که ورق نخورده اند.» مدت ها بود که در خانه حرفی نگفته بود، و رنگ خانه را نديده بود. پنجره را که خواست باز کند غيژ غيژ فلز زنگ زده بلند شد: « عجب برفی می بارد. تمام شب ارتش مارش هميشه پيروزی زد، و در آخر شکست سختی خورد، و باز مارش پيروزی زد. و بالاخره آن زنی که قرن ها منتظرش بودم ميان برف ها پيداش شد، و زير غيژ غيژ تانک ها غلتيد. » هوای تازه ی سنگين و مرموزی اتاق را پر کرد، و چهار ديوار اتاق، به چار ديواری ی مرز ها سفر کردند. « پنجره را که باز می کنم، نگاه م به کوه هايی می افتد، که يادآور تيشه ها و تخت جمشيدند، و کاخ هايی که هرگز ساخته نشد. به راه هايی فکر می کنم که پوشيده از برگ های خشک درختان بودند، و هيچ صدای خش خشی از ابتدای سطح شان بلند نشد. به کودکانی که در بستری از گل به خواب فرو رفتند، و پوست پشمالوی عروسک هاشان را غبار خاطره ها پوشاند. من، به نيمکت های خالی ی معاشقه در پارک ها فکر می کنم، که اين چنين صبورانه در انتظار دو نيمه ی عشق ند. تمام خيابان های شهر، آب جوی هاشان سياه بود.» لب هاش حرکت خشکی کرد، و صدايی از اعماق آينه های روح او طنين انداخت « هيچ کس مرا کامل نکرد، تنها کسانی که تنها نمی مانند ، سايه ها هستند. » سرش را ميان دست هاش گرفت، و پلک هاش را بست.

( قسمت هايی از داستان زنگ ها از مجموعه داستان بی عرضه ها، ۱۳۷۸)

اصلن ساده نیست

ساده نیست. اصلن ساده نیست آن کسی که عمری مؤاخذه ت کرده و دروغهای بزرگ و کوچک ت را توجیه ش کرده ای و هزار بار هزار جور کلمات خوارت نام نهاده، و تو معذرت خواسته ای، حالا کشف کنی که خود دروغی بزرگ بوده باشد در اصل و بخواهی به روی خودت نیاوری. پرنیان م با نام جدید ش می گویدم: « آخه کی ممکنه از من این همه دلخور باشه؟ شما از من دل خورنیسین؟ » و من با لاپوشانی و ایهام می گویم: « من آخه شما رو می شناسم که بخوام دل خور باشم؟» و حرف اصلی م را می چسبانم: « اگه کسی انقد جدی از شما دل خور باشه خودتون بهتر از هر کس دیگه ای می دونین کیه.» و آخر، این همه «این ـ همان ـ لحنی» و «این همان صدایی» را «این همانی» ناباوریدن سخت نیست؟ اصلن ساده نیست.



بايگاني با گاهشمار ميلادي

گاهشمار خورشيدي

آبان ۱۳۸۳
ش ی د س چ پ ج
« مهر   آذر »
 ۱
۲۳۴۵۶۷۸
۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵
۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱۲۲
۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸۲۹
۳۰