نوشته شده در ۲۳ مهر ۱۳۸۴ توسط مسعود بُربُر

ببين

« ببين. لاي چشم هات بعضي وقت ها يک رودخانه سنگدلي انگار جاري مي شود از اين کنارها که نگاه م مي کني، ديده اي؟ نگويي ديوانه شده ام؟ اما وقتي يکي از ما دو تا مُرد من چشم هات را نمي گذارم دفن کنند. آن قدر نگه شان مي دارم تا بتواند هدايت که نقاشي شان کند. بيچاره در حسرت شان ماند و نماند…» و قهقاه زننده ي خنده ي سرد آزار دهنده ات را سر مي دهي و من …

دیدگاه خود را ارسال کنید