نوشته شده در ۲۳ مهر ۱۳۸۴ توسط مسعود بُربُر

آخرين نامه ديميتريف

الكساندراي عزيزم، ′۴۴و۸ صبح ديروز آخرين سيگارم هم تمام شد و من در اين دو روز و يك شبي كه بدون سيگار گذرانده‌ام مفهوم واقعي شكنجه را با تمام وجود حس كردم. در اين اطاقك دو در يك متري نمناك ديگر فقط به ياد توست كه لحظاتم سپري مي‌شود. كاش در جلسات حزب به جاي تو ايوانويچ معاون من مي‌شد تا هرگز با تو آشنا نمي‌شدم؛
امّا ديگر همه چيز تمام شده است. دو سه ساعتي بيشتر زمان براي من باقي نمانده است؛ ساعت ۱۲ امشب اين در فلزي بالاخره پس از ماه‌ها كاملاً باز مي‌شود تا من چهره زندانبان را به خاطر بسپارم و بعد ديري نمي‌گذرد كه خاك سرزمين پهناورم را همچون هزاران كارگر ديگر در آغوش خواهم فشرد و چه خوشحالم كه به زودي از شّر اين تنگي نفس راحت خواهم شد. يادت هست سرفه‌هاي خشك من نيمه‌هاي شب تو را بيدار مي‌كرد و تو چون مادري كه طفلش از در بازي با گل كثيف نمعي‌كند التماس مي‌كردي كه كمي هم به فكر سلامتي خود باشم و من كه آنقدر پيش تو حقير و كوچك بودم- مي‌گفتم زمان آن كه هركسي به فكر خود باشد گذشته است؟ نگاه كن كه الان موش‌هاي كوچك سلولم هم فقط به فكر خود هستند، لباس‌هاي پوسيدة مرا مي‌جوند تا سدّ جوعي كرده باشند و هيچ نمي‌انديشند كه در اين سرماي طاقت فرسا ديميتريف چگونه شب‌هاي سرد را سپري خواهد كرد. شايد بهترين كار را مي‌كنند، نمي‌دانم- شايد هم هنوز آن قدر متمدن نشده‌اند كه بفهمند بايد حزبي تشكيل دهند و نمايندگاني انتخاب كنند تا با تكيه بر صندلي‌هاي گرم براي آنانكه در معادن ذغال سنگ جان مي‌دهند سرنوشتي تعيين كنند و قلمي بزنند و در حالي كه قهوة داغ مي‌نوشند و سيگار برگ مي‌كشند ماليات دهقانان را زيادتر كنند تا براي توسعه كشور هزينه شود. بايد به آنها بياموزيم الكساندرا، كه اگر اين كار را نكنيم پيش وجدان خود شرمنده‌ايم و اگر اين كار را بكنيم شرمنده‌تريم پيش آنها كه به ما اعتماد كرده‌اند، افسوس به سخنان پدرم گوش نسپردم و خوانندگي اپرا را در سالهاي اوج موفقيتم ترك كردم، آن هم فقط به خاطر پسرك فقيري كه پس از يكي از اجراها ديدمش، گرسنه و بي‌چيز بيرون سالن تئاتر پرسه مي‌زد و برايم عجيب بود كه گرسنگان چگونه از يك نمايش سلطنتي لذت مي‌برند؟ و تازه به خود آمدم كه تا گرسنه‌اي هست چه فايده از باله و اپرا و تئاتر.

 الكساندراي عزيز، تو خود در تمام مراحل با من بودي و ديدي هرچه از دستم بر‌آمد كوتاهي نكردم. يادت هست هزينة تعمير بخاري‌ها را از پدرت قرض گرفتم و تو چقدر شرمنده شدي كه چرا ما مثل ديگر رؤساي حزب براي تعطيلات به ويلاي لنين‌گرادمان نمي‌رويم؟ و من نگاه عاقل اندر سفيهي به تو انداختم و لبم را گزيدم. يادت هست كه در سرماي مسكو ما پياده به سمت منزل مي‌رفتيم و تو از سوز سرما چنان خودت را به من چسبانده بودي كه گمان مي‌بردم هرگز نخواهم توانست تو را از خود جدا كنم؟ و چه ملتمسانه نگاهم مي‌كردي كه چرا از ليموزين‌هاي دولتي سهمي به ما نرسيده است. … و من باز لبخند تلخي تحويلت مي‌دادم، به خيال خودم معنايش آن بود كه روزي همه ملت با هم پله‌هاي ترقي را طي مي‌كنيم.
الكساندراي زيباي من، چه شد آن روزها؟ دلم براي شيطنت‌هاي پترويچ به اندازة حفره‌اي كه از آن نور به سلولم مي‌تابد شده است، تنگ و تنگ و تنگ…… و هنوز تب داغش كه او را از ما گرفت از ياد نبرده‌ام، وقتي به خيابان‌هاي مسكو دويدم هيچ راننده‌اي پايش را روي ترمز نگذاشت و هيچ كس به فريادمان نرسيد، انگار نه انگار كه بيمارستان‌هاي مسكو به دستور شخص من به همين مردم خدمات رايگان مي‌دادند و ما تا به اولين بيمارستان برسيم ديگر خدمات رايگان هم به كارمان نمي‌آمد، پترويچ براي هميشه خوابيده بود و لبخندي كه بر لب داشت شايد پاسخ تمام خنده‌هاي تلخي بود كه من نثار تو كرده بودم. و تو همچنان در كنارم بودي و من چه احمق بودم كه دوباره به اپرا باز نگشتم. كه هم تو راحت‌تر باشي و هم من ديگر فكري به‌جز تو نداشته باشم و افسوس كه من به حماقت خود افتخار مي‌كردم.

 امّا هرگز در تصورم نمي‌گنجيد كه روزي حتّي تو هم از ديوانگي‌هاي من لذت نبري و چيزهاي جذاب‌تري توجه تو را به خود جلب كند و باور نمي‌كردم مگر زماني كه از جلسه حزب بيرونم كردند و من ساعتي زودتر از هميشه به منزل برگشتم به اميد آن كه لبخند تو ميزبانم باشد و نگاه شيطانت كه مهلت نمي‌داد من گل سرخي كه برايت گرفته بودم نثارت كنم. آن قدر مي‌خنديدي و شيطنت مي‌كردي تا هوش از سر من برود و تازه مي‌فهميدم الكساندراي من روز به روز جذاب‌تر مي‌شود و نمي‌دانستم چرا، تا آن شب كه چكمه‌هاي پاولف را پشت در ديدم و به يكباره كاخ رؤياهايم فرو ريخت، ديوانه‌وار در خيابان‌ها پرسه مي‌زدم و هرگز نفهميدم كي پشت پيشخوان مي‌ فروش نشستم و كي گيلاسهاي تهي را يكي پس از ديگري خرد كردم. لايعقل مست در خيابان‌ها تلوتلو مي‌خوردم كه در خيابان «واسكروف» ناگاه خشكم زد. پاولف را شاد و سرخوش ديدم كه آهسته و بي‌صدا با دست‌هايي كه در جيب پالتوش آرام گرفته بودند به سمت منزلش مي‌رفت و هرگز متوجه من نشد حتّي وقتي كه كلت كمري كوچكم به سمت گردنش نشانه رفت، و حتّي بعد از آن …
و من هيچ نفهميده بودم كه چه شده و چه كردم، چرا كه بلافاصله پليس بود و دستبند و مأموران امنيتي كه عين مور و ملخ سرازير شدند تا بفهمند چرا رقيب خودم در حزب را از گردونة سياست خارج كردم، و آنهايي كه دنبال بهانه مي‌گشتند مهلت ندادند لااقل براي آخرين بار چهره‌ات را ببينم و از تو بپرسم «چرا، الكساندرا؟» و هر جوابي كه به من مي‌دادي مهم نبود، چون آخرين بوسه‌اي كه از لبانت مي‌گرفتم برايم از هر جوابي قاطع‌تر بود. امّا نشد و مرا يكراست ، حتّي بدون بازجوئي به اين اطاقك مبلة زيبا آوردند، با دوستاني كه مدام زير دست و پايم مي‌لولند و شب‌ها انگشتانم را گاز مي‌گيرند و من هنوز فكر مي‌كنم كه اي كاش خواننده اپرا مي‌شدم و تو ميان تماشاگران بودي امّا افسوس الكساندرا، دقايقي ديگر اين در بزرگ فلزي باز خواهد شد و مرا از اين خيال و وهم نجات مي‌دهد، نمي‌دانم اين نامه‌ها به دستت خواهند رسيد يا نه، و نمي‌دانم اگر به دستت برسند آنها را خواهي خواند يا نه، فقط به ياد داشته باش كه تمام خوانندگان اپرا را دوست داشته باشي، همين.
و اين در فلزي بالاخره باز شد،
دوستت دارم الكساندرا
ديميتريف افينويچ ۱۹۴۹-۱۹۲۰
Dimetriev Afinovich


۶ دیدگاه برای ”آخرين نامه ديميتريف“

  1. ت
    ۸:۳۲ ق.ظ در ۲۴م مهر ۱۳۸۴

    .راز سر بسته ما بین که به دستان گفتند! عجب بیراهه رفته اید اما . بد شد

  2. تکتم پیکانی
    ۸:۳۳ ق.ظ در ۲۴م مهر ۱۳۸۴

    .راز سر بسته ما بین که به دستان گفتند! عجب بیراهه رفته اید اما . بد شد

  3. Anonymous
    ۸:۱۷ ب.ظ در ۱م آبان ۱۳۸۴

    fekr nemikonid vaghtesh shode bashe matnaie jadid benevisid…age kasi usere in blogha bude bashe be rahati mifahme ke hamashun bad az chand vaght hey tekrar mishan…dochare tasalsol shodi?!in comment vase neveshteie blog spot bud(bebin)
    Z.A

  4. تکتم
    ۹:۰۴ ق.ظ در ۲م آبان ۱۳۸۴

    توی اون وبلاگ شخصیه آدم احساس فضولیش میاد وقتی میخواد کامنت بگذاره ..با اینحال امروز خواستم کامنت بنویسم سر از اینجا در آوردم.

  5. toktam paykani
    ۹:۱۱ ق.ظ در ۲م آبان ۱۳۸۴

    ! تصدقت گردم! بیرحم نباش دیگه . صادق بزحمت خودش را از شر آن چشمها - چشمهایی که می ترسانند و وعده می دهند - خلاص کرد حالا هم به کوری همان چشمها حوری و غلمان از سر و کولش بالا می روند .احتمالن

  6. آزاده
    ۶:۱۳ ب.ظ در ۵م آبان ۱۳۸۴

    سلام مسعود عزیز به چشم ها و دنیایشان امیدی نیست

دیدگاه خود را ارسال کنید