۱.
تيک. تيک. تيک. تيک. خورشيد خاموش می شود. تاريک، زاويه ديد ناگهان نيم صفحه می چرخد طوری که دوربين دشت را از بالا ببيند. زنی با لباس نارنجی ِ براق وسط سياهی ی دشت، با دامن ِ گشوده بر خاک، چونان خورشيدی آماده ی طلوع، تا هم اکنون نشسته مانده است. آرام، بلند می شود ، سکوت، مکث، آبستن ِ تکانی.
ناگاه، به ريتم ِِ طبل و جيغ ِ کمانچه ی شرقی زن به رقصی تند در می آيد و موهای آشفته به دو سو می چرخاند. ريزه های نور از لای ذره های خاک سر به تماشا بيرون می کنند، خاک نورانی می شود.
۲.
دامن بر خاک گشوده، گل به صحرا تصوير می کند. سجاده ی ملولیان است دشت دور تا دور که تشنه ی نم صافی ست به حتا ريز قطره ی عرقی از آن حوری وش که پرده نيافکنده جماعتی حيرانش در خواب بی پرده می بينند و تمنا ساز می کنند. ساز ِ نوای چين می افکند از تارهای مخمل گيسو در ولوله ی دشت که هیاهویی از اين قدر را به آبستنی نغمه اش با سکوت می دارد.
دامن به رقص بر می چيند و زلفان ِ شکارگر کمندی با دو سو می افشاند، که دانه های هزار سال نرسته از زير ِ خاک، به چشم چرانی ، ديده می گشایند و سر می جنبانند و خاک، به هزار رنگ رنگين می شود. رقص ِ اشک که می گيرد، ارغوان ِ ميگون می پاشد از ردا به له له ِ خاک خرامان و خاک، گلگون می شود.