صد دروازه. اينجا پايتخت سرزمين پارتيان بوده است. ديوارها، از ميانشان گمانه ها، و در كنار شهر دژي ششصد هفتصدساله و دقيقن از ميان اندك بازمانده ي شهر دوهزار ساله  خط راه آهن كشيده اند. قطاري اتفاقن مي گذرد بلند. دستم به دوربين مي رود و نمي گيرد. زمين زيرپايم درست و حسابي مي لرزد. اين همه جا براي عبور… در تپه ها به هروله بالا و پايين مي روم و قطار مي گذرد. دقايقي بعد قطارهايي كوچكتر، لوكوموتيو هايي، تو گويي تكه قطارهايي،‌باز مي گردد. انگار قطاري بزرگ به ايستگاه همين كنار مي رود، رنده مي شود،‌ ريز ريز بر مي گردد.
آن سو تَرَك نيساني – طبعن آبي رنگ! – در دورنماي پيش رويمان ايستاده و دو نفر با پشت خميده ميله اي را روي زمين مي كشند. دنبال چه مي گردند؟ زمين زير پايم مي لرزد…

بسطام- بر مزار بايزيد- مردي با ريش و موي سياه و بلند، ردايي سياه بر تن، به آرامگاه پا مي گذارد، جماعتي دور و برش، به درون آرامگاه قدم مي گذارند و چله مي نشينند. من كه به سردابه اي زيرزميني پاي مناره مشغولم، لادن با خانمي از جماعت دو كلمه اي صحبت مي كند. رازي در ميان نمي نهد خانم، اما رازي در دل دارد. دور و بر سرو است كه ايران زمين است و زمان و زروان و جاودانگي، دور و بر نقوش تصوف و نقوش ميترايي و چيزي در هوا هست كه در شيراز يقه ي آدم را مي گيرد و ول نمي كند. از آن جاهاست كه آدم اگر بماند انگار خانه است و راه است، مي ماند پي سلوك خود سر كند. خانه ي خداوند ِ راستين آدميزاد ِ آزاد و آزاده. درون آرامگاه ِ امامزاده اي هم كه دويست سالي بعد از بايزيد از مريدان او بوده عكسي، كليك ثبت هيچي، از گوشه ها و نقوش رياضي گونه، بازي گونه، رازگونه، و از آسمان و از نفس و از سرو.

حالا از بسطام آمده ايم. دو طرفمان را برف گرفته و با راه مي رويم. در انديشه ام مرد هوشمندي هست كه پدرش از سروشان و مغان بوده و باري سنگين از فرهنگ پس ِ خود دارد. هوشمندي كه در آستانه انقراض اين بار ِ فرهنگي ترتيبي مي دهد نو، محتواي فرهنگي پشت سرش را مي ريزد در قالب نظم نوين دشمني كه دشخويانه نابوديش را انتظار مي كشد.  و آنگاه آن چه مي ماند گرچه به اسم نودولتان است اما گوهر مخزن الاسرار است و همان كه بود. خورشيد دست راستم. خورشيد در نگاهم. خورشيد در انديشه ام…


آمديم سمت بيارجمند و كيلومترها بي آب و علف گز كرديم. رسيديم به روستايي له شده پي جايي براي قضاي حاجتي. توي گل و شل ِ ده اتاقكي پيدا مي كنيم كه بابت اين ساخته اند و نگاهمان از ميان خانه هاي كاهگلي مي افتد به كپري كه “قصر پيرايش بهرام نامش” نهاده اند. و خانه اي بي بنياد از كاه و گل كه بر رواقش “سوپر پيكاسو” ‌نوشته اند. حمام ِ ده ِ‌سركوفته با سلولهاي خورشيدي آب گرم مي كند و همه چيز ناسازه اي پيش رويمان مي نهد: كوير ِ يك دست ديده ايد پوشيده از برف كه مي گويند اينجا دست كم چهل و چهارسالي كسي نديده بوده؟ و ناسازه اي عظيم زماني كه برف و كوير بر هم خوابيده باشند: شتراني مي بينيم كه ميان برف مي چرند، برف مي خورند و آب از دهانشان مي ريزد. پيش تر شتراني بيش تر. از ميان كوير شتران و برف و مي گذريم…

در قلب كوير نرسيده به روستايي كه زني چادر به كمر نامش را باغستان مي گويد، بنايي گلي هست با قدمتي كه نمي دانم. بارويي دارد و ديوارهايي خراب شده و باز من و عكس و زمان درگير مي شويم. به كناره ي ديگر ساختمان كه مي رسيم مبهوت مي شوم: ” اين ملك به فروش مي رسد ۳۳۳۱۸۹۲ – ۰۲۷۳″

منصوريه، ۲۵ كيلومتر پايين تر از عشق آباد، خان يا خان زاده ي ملعوني (!) درست پاي كيلومتر ها تل ماسه باغي سبز آباد كرده بوده است با درخت هاي زيباي انار كه ميوه شان را سرما زده است. و نخل ها. و بنايي زيبا، چهار صفه اي، و چشمه اي كه از ميان باغ مي گذرد و دهاتي ها هم از آبش بهره مندند. در زيبايي باغ قدم مي زنيم و به تلماسه ها كه كيلومتر ها كويري بي بر پيش رويمان گسترده اند مي نگريم. سال ۵۷ خان زاده ي خائن ملعون را بيرون مي كنند و تا پاي اعدام نيز مي كشند. گرچه، خلاصه زنده مي ماند، سالهايي بعد باز مي گردد و در باغش مي ماند دو سه سالي و مي ميرد. حالا ما در باغش و خانه خرابش قدم مي زنيم، آتش برپا مي كنيم، غذايي مي پزيم، مي خوريم، و مي رويم. پيچ و تاب شاخه هاي درختان انار، پايداري نخل ها، باغي آنچنان سبز پاي تلماسه هاي كوير، و حالا جايي، دست ِ بالا براي قضاي حاجت مسافران.

شب مي رسيم به طبس. سرد است هوا و باغ گلشن را پيدا مي كنيم براي خوابيدن، كه چادري علم كنيم و كيسه خوابي و پي جاي مناسب مي گرديم كه مردي شصت ساله يا بيشتر كنار ماشين ما از ماشينش پياده مي شود و حال و احوالي مي كنيم و اين كه ايرادي نداشته باشد اگر اينجا بخوابيم، مي گويد از سرما يخ مي زنيد و خلاصه اول به ساختمان نيمه كاره ي سردر باغ گلشن (كه او پيمانكارش باشد) و بعد به اتاقك كارگاه خودش دعوتمان مي كند. شبي به ياد ماندني را با او مي گذرانيم. با دوستانش مشغول بازي ورق مي شود و با ما به حرف زدن مي نشيند از خودش و خانواده اي كه يكي شان دائم پي روضه و دعاست و ديگري همواره زير تختخوابش يك بغلي شراب كهنه دارد. دختريش پزشك است و ديگري حقوق خوانده و دختر ديگرش كه بابا عاشق اوست شعر مي گويد و سه تار مي زند. پاي تلفن قربان صدقه ي دخترش مي رود عاشقانه و مي گويد كه چرا ديگر براي من شعر نمي فرستي، من كه همه شعرهات را از برم. مي گويد در خانه اش دموكراسي كامل است و امر و نهي نمي كند و فقط پيشنهاد مي دهد از سر دلسوزي. شام كه ميرزا قاسمي با بادمجان كنسروي حاضر مي كنيم همسفره اي بس شيرين است و از خانواده پدري زرتشتي اش مي گويد و از هر چه شنيدني است. مي گويد آدم ها سه دسته اند: پنج درصد آنا كه مي فهمند و جهان را تغيير مي دهند (كه من مي گويم اي كاش پنج درصد بودند) ، پانزده درصد آنان كه مي بينند و مي دانند اما پا در گود نمي نهند، و هشتاد درصد آنان كه صم  بكم و هم لايشعرون، گوسفنداني از پي … مي گويد ما كه از آن پنج درصد نيستيم دست كم بكوشيم از آن پانزده درصد باشيم. دعايمان مي كند كه الهي روشنفكر باشيد و به خواب مي رويم با ديدن فيلمي از نشنال جئوگرافي درباره تكامل انسان.