۲۱ بهمن
پيچاپيچ، بسيار راه هاي نرفته، تو در تو، ناشناس، با خردك هاي دور ريختني و ديوارهاي خراب و سقف هاي فرو ريخته، درياهاي خشكيده و دالان هاي پنهان و راه پله هايي كه به هم راه ندارند و به پرتگاه ها مي رسند و بالكن ها و اشكوبه ها و تاق ها و رواق ها و كنگره ها. معماري در حجم، پير حاجات: من درون خودم راه مي روم. مي گردم…
ساعت ۶ صبح بيدار مي شويم و زود وسايلمان را كه زياد هم هست جمع ميكنيم و درب اتاق كارگاهي آقاي “خ”را پشت سرمان آرام مي بنديم. در همان ميدان جلوي باغ گلشن نشاني ميراث فرهنگي را مي پرسيم تا جاهاي ديدني را ببينيم و پليس محترم نشاني “ميراث فرهنگي” را مي دهد از جمله ارگ طبس. دور و بر امامزاده طبس تنها جايي است كه اين ساعت صبح مغازه اي پيدا مي شود و صبحانه اي مي خريم. از ديوارهاي ارگ پا داخل مي گذاريم و خرابه هاي ارگي كه از دوران ساساني تا بسيار بعدها مورد استفاده بوده است را مي گرديم. حوض ها و تاقي هاي آجرچين و ديوارها كه پر از يادگاري كنده هاي مردم ايران زمينند. و در ميان حوضي، سنگي مرمرين كه پيداست فواره اي بوده است. دو سه زير زميني هم هست كه به داخل مي رويم و پويان از همين بالا نزديكي ها آب انباري مي بيند و پي آن مي رويم. در كوچه ها مي گرديم و پرسان مي يابيمش: آب انباري عميق درست كنار ديوار ارگ. پايين مي رويم، سركي مي كشيم و به نظرم مي آيد آن قدر چيزي براي ديدن نداشت حالا كه مي دانم اين اطراف قلعه ي اسماعيلي هم هست.
اداره ميراث فرهنگي را كه مي يابيم دو جوان دوست داشتني راهنمايي مان مي كنند به هر چه مي دانند اطراف طبس. با عكس ها و كتاب ها و نقشه ها و نشاني ها: طاق شاه عباسي نزديك خرو، سد كريت كه صدها سال قدمت دارد و قلعه ي اسماعيلي نزديك خروان و هر چه مي پرسيم و مي گويند آخر سر به ديدن قلعه هاي اسماعيليه بيشتر راه مي برد پرسش هامان. حالا كه شايد به خود طبس بازنگرديم امروز، برويم باغ گلشن را ببينيم.
باغ گلشن همانجاست كه در كارگاه سردرش شب خوابيده ايم. آقاي “خ” را مي بينيم خوش و بشي مي كنيم و عكسي به يادگار مي گيريم و به باغ مي رويم. باز همان حسي هست در باغ گلشن هم كه در شيراز هست شايد به خاطر سروها شايد به خاطر باغ ارم شايد به خاطر آن چه در شعر حافظ و در هر چه ايران زمين راستين است مي ماند. از ميان سروهاي بيش از ۵۰۰ ساله گويا و عناب و زيتون و اكاليپتوس و توت و نارنج و هزار درخت ديگر و از كنار آب نما ها قدم ميزنيم، عقاب هاي در قفس نگاه داشته را مي بينيم و لادن از پرواز بلند عقاب مي گويد و از قفس به اين كوچكي و سه پليكان مي يابيم. از دور به لادن مي گويم آرام تر نزديكشان شود كه عكس كه مي خواهم بگيرم نپرند. لادن دست هم كه روشان مي كشد كوچكترين واكنشي نشان نمي دهند. فرو رفته اند در خود كز كرده و آن قدر خلوتشان را بر هم مي زنيم تا صدايشان بلند شود و تكاني بخورند. و راه مي افتيم.
به راه خرو مي رويم آن جا كه طاق ديدني شاه عباسي را در عكسي ديده ايم و شنيده ايم آب گرمي دارد. در ورودي ده سروي قديم مي بينيم و از كسي راه مي پرسيم و مي گويد نمي توانيد برويد كه راه گل است و برف، همان ابتدا تكليفمان روشن مي شود كه ماشين رو كه نيست پياده هم اگر بخواهيم برويم لادن كفش مناسب ندارد. تعلل زيادي مي كنيم و سرانجام بي خيال رفتن مي شويم. اما بر كوهي كه سرو قديم پاي آن بود دژي ديده بوديم كه ديدن آن را از دست نمي نهيم. به نظر مي رسد اين نيز اسماعيلي باشد، از جنس مصالح و نوع حفره ها و راه ها. و ديدني آن كه بر ديواره ها دو قدم به دو قدم آتش داني هست كه كاربردش را نمي دانم و نديده ام پيش از اين. قلعه را پايين مي آييم و با سرو قديم كنارش و بر شاخه هاش هم عكسي به يادگار مي گيريم. به شاخه هاي سرو دخيل بسته بودند. ديده ايد – پويان مي گويد – هرجا كه درختي (به ويژه سروي) عمرش دراز شده باشد مقدس مي شود؟
به جذابترين قسمت سفرم نزديك مي شوم. ديدن قلعه هاي اسماعيليه آن چنان شكوهي برايم دارد كه همه ديدني هاي هر سفري را مي تواند در نوردد. ديدن ِ داو بستن ِ مردي كه بيهودگي جهان و هر چه در آن هست را مي بيند و با اين همه داوي بزرگ مي بندد و به راستي كه كاري بس بزرگ مي كند. و اين جا سرزمين قهستان است. سرزمين بسيار قلاع اسماعيلي كه گرچه تاراج و زلزله را پشت سر گذاشته اند اما امروزه با سرعتي ناباور ويران مي شوند… جاده ي خروان بسته است. اين را پس از طي مسيري بسيار، خانواده اي كه به گردش آمده اند و راه را رفته اند و نتوانسته اند و بازگشته اند مي گويند. به سيخ جگري ميهمانمان مي كنند، نوش جان مي كنيم و با دستاورد ِ دانشي افزوده باز مي گرديم.
راه ها را كه عوض مي كنند نقشه ها را عوض نمي كنند. اين را مدتي كه در شركت هاي راه گذراندم نمي دانستم. حالا كه دو سه باري ۱۰۰ كيلومتر از طبس به شمال آمده ايم و بازگشته ايم و اثري از دو راهي ۴۰ كيلومتري طبس نديده ايم فهميده ام. آخر سر راهي خاكي به جوخواه مي يابيم و نكته آن كه از هر كه نشان مي پرسيم كر است و لال. در خرو هم (گفتم؟) نشان آب گرم را كه پرسيديم ديديم كور است پيرمرد. جاده هاي اين جا خصلت جالبي دارند. آب را زيرگذرانه نمي گذرانند ازشان يا كه پلي يا كه هيچ، اينجا گاهي حتا به فاصله هاي هر دوازده متر يك بار كف جاده را پايين مي برند تا آب رد شود! خط جاده را از بغل چيزي ببينيد شبيه اين: —~—~—~— از صبح نام پيرحاجات در گوشم مانده يا از شب پيشش يا پيش تر؟
پيرحاجات بر تپه اي واقع شده در دهي به همين نام و بنا شده ي دوره هاي مختلف است، من را اما به اين فكر انداخته كه صدها كيلومتر راه دورشدن را مي ارزيده يا نه كه نگاهم به چيزي مي افتد. قلعه اي. دسته جمعي به توافق مي رسيم كه سري بزنيم و خوابم تعبير مي شود.
هميشه در دلم بود مثلن با ديدن ارباب حلقه ها و مانند آن كه تمدني به سان ما قديم اگر قلعه هاش را حفظ كرده بود و رازگونگي پيچاپيچشان چه ها كه داشتيم و هميشه حسرت كه هيچ نمانده از آن شايد همه! اينجا اما گنجي هست و در آن پيچاپيچ راه ها را مي يابيم و يك گيگابايت كه فيلم مي گيرم هنوز يك بيستم آن همه نيست. هنوز دور و بر آن مردمي زندگي مي كنند و قلعه، آغلي شده و جالب آن كه هيچ جا، هيچ جا، هيچ جا چنين چيزي ثبت نشده و با سرعتي عجيب رو به ويراني است. كافي است بر گِلي كه نمي داني پا بگذاري… بار ها دنبال هم مي گرديم و داد كه مي كشيم حتا كوچك صدايي از هم نمي شنويم. اين اتاق امروزه شايد آغلي باشد اما زماني در تاقچه ها شايد گُلي گذاشته بودند. شايد در اين دالان هاي تو در تو تصوير مردي ستبر، انتظار زني را مي ساخته سال ها. و اين جا شايد مردي به شهود ِ راز هاي جسم زني راه مي يافته است. مگر مي توان سير شد از اين همه قصه كه در اين همه هزارتو جا مانده است؟
راه مان را حالا به سوي مصر دنبال مي كنيم. با راه از ميان كوير مي رويم و تل ماسه ها را مي گذريم و به دريا مي رسيم. به راستي تا كنون چند نفر در طول تاريخ اين لحظه ي يگانه را زيسته اند؟ برفاب هاي زمستاني بي سابقه كه بر نمك ها نشسته و آب شده است هر دو سوي جاده دريايي ساخته بي نظير در آبي پر رنگ و نارنجي غروب كه پيش رويمان خورشيد را آرام آرام از زير مي جود. در ذهن من بر آبي درياي كوير از ميان نارنجي ها تصوير هزار تو تا هميشه سايه انداخته است. دور تا دور … گفتني نيست و نه ساختني است آن چه از ميان سكوت و آب و نمك مي گذرد با افقي كه ديگر هرگز پيدا نيست. از خور گذشته، به مصر مي رسيم.
(این پیوند حاکی از آن است که گویا این نوشته را روزنامه سرمایه دستکاری و منتشر کرده که من بی خبر بوده ام.)
بازخورد دهيد