نوشته شده در ۲۰ اسفند ۱۳۸۶ توسط مسعود بُربُر

جام مهر در عرفان و ادب پارسي

از محتواي معنايي و اخلاقي آيين مهر به سبب آن كه نوشتاري از اين آيين باقي نيست و اصولا آموزه ها از زبان به گوش انتقال مي يافته چيز چنداني در دست نيست. تنها مي توان به مفاهيمي كليدي اشاره كرد و به بازمانده هايي نمادين. در اين بخش بازمانده هاي نمادين و معنايي آيين مهر در آيين هاي عرفاني پسين مورد اشاره قرار مي گيرد. اين موضوع صفحاتِ بسيار ِ كتابي و كتابهايي را مي تواند به خود اختصاص دهد كه در اين جا چنين مجالي نيست و فهرست وار، اشارتكي مي كنم:

الف) روشنايي و نور بدانگونه كه مهر با خورشيد و نور و برآمدن نور از دل تاريكي در شب يلدا در ارتباط است يكي از مفاهيم كليدي اين آيين است. اين مفهوم در حكمت خسرواني و پس از آن در عرفان پس از اسلام تا حكمت اشراق جايگاهي مركزين دارد. به چند نمونه اشاره مي رود:
۱- در تمام آثار باقي مانده از شاخه اي از عرفان كه به حكمت اشراق منتهي مي شود مفهوم نور كليدي ترين نور است من جمله نام كتب عارفان برجسته اين شاخه كه مي آورم:
نور النور، حمل النور، طاسين ازل و الجوهر الاكبر و الشجره الزيتونيه النوريه، المتجليات، والنجم اذا هوي، از منصور حلاج (شخص الظلمات هم از باب تقابل و تضاد با نور مرتبط است)
النور بايزيد بسطامي، نورالعلوم خرقاني، و دريغا كه از ابوالعباس قصاب آملي اثري باقي نمانده است تا …
اين تسبيح خواندني است: منزه است آفريدگار روشني، سپاس آفريدگار روشني، منزه است آفريدگار روشني، فرمان از آن ِ آفريدگار روشني است، منزه است آفريدگار روشني، دادگري از آن آفريدگار روشني است، منزه است آفريدگار روشني، مي ستاييم او را، منزه است آفريدگار روشني (بايزيد)
ب) مفهوم جوانمردي، فتوت و اخوت، در ارتباط با مفهوم پيمان (كه با پيمانه پاي جام را نيز به ميان مي كشد) ديگر مفهوم كليدي آيين هاي رازآميز برگرفته از آيين مهر است كه چه در آيين هاي غربي نظير شواليه هاي معبد و فراماسونري و چه در جنبش هاي عرفاني و سياسي شرقي نظير اسماعيليه و حكمت اشراق مفهومي كليدي است:
۲- بايزيد و ابوالحسن خرقاني و قصاب آملي در مفهوم جوانمردي مشتركند و البته اين با آن چه در تصوف و به ويژه از روزگار خليفه الناصر، فتوت ناميده مي شود تفاوت و شباهت دارد. در همان چهار صفحه اي كه عطار از قصاب آملي نقل مي كند (تذكره الاوليا) شش مورد با جوانمردي رو به رو مي شويم اما در ده ها صفحه از تذكره ديگر عارفان حتي يك بار هم اين مفهوم و لغت به ميان نمي آيد. جالب آن كه خاكجاي اينان و ديگر بزرگاني كه نگه دارنده ريشه ي حكت خسرواني و آيين مهرند نمادشناسي بسيار مشابه دارد از سروها گرفته تا بناها و تاق ها و چليپاها
پ) رازآميزي و گرايش هاي نهاني از بارزترين (و شايد بارزترين) ويژگي آيين مهر است كه در همه آيين هاي پس از آن رواج دارد (من جمله همه آيين نام برده در گزينه ب ) اين رازآميزي دست كم چهار تجلي دارد:

۳- سلسله مراتب هرمي با درجات و مشخصات و پيمان هاي خاص هر درجه و نمادهاي خاص هر درجه (هفت پله مهري خود حكايتي مفصلند) و اين كه فرد بالاتر هويت درجات پايين تر را مي داند و نه به عكس. اسماعيليه، تصوف، كليساي كاتوليك، فراماسونري و بسا نهاد ديگر كه در اين رسته مي گنجند.
۴- الگوي توسعه هرمي. آيين مهر الگوي توسعه هرمي دارد كه بر مبناي فعاليت داعيان استوار شده. يعني هر عضو اعضاي ديگر مي اورد كه اين الگو هم در همه موارد ياد شده تكرار شده است به ويژه بايد الگوي اسماعيليه را نام برد كه اصلا “داعي” و “دعوت” مبناي درجه بندي و محور توسعه اند.
۵- آموزه ها مكتوب نيستند و از دهان به گوش منتقل مي شوند. در فراماسونري، در آيين هاي مخفي ديگر غربي و در مهرابه ها تصاويري حاكي از اين امر مي بينيم. ابوموسي بن ادم مي گويد چهارصد سخن از سخنان بايزيد را با خويش به گور بردم كه كسي را از براي شنيدن آن اهل نيافتم. (كتاب النور ۲۳)
۶- دستگاه پيچيده و گسترده نمادين چه به صورت تصاوير و چه به صورت لغات تقريبا همه آن چه از آيين مهر مانده است را تشكيل مي دهد و تقريبا قديم ترين ريشه هر نماد را هم مي توان همين جا جست. سخنان عارفين ما را كه آن همه قابل تاويلند بسنجيم با نشانگان مهري و مثلا اشعار حافظ كه هر كه از ظن خود يارشان گشته.
ت) كليدواژه هاي مهري كه آن قدر بسيارند در ادب پارسي و عرفان پارسي و بسيار عرصه هاي فرهنگي ديگر كه همتي سترگ مي خواهد حتي اشاره اي به آن كردن و دست چين كردنشان و اشاره به معدودي از آن، دلي دشوار مي خواهد.
۱- مولوي:
- مفخر تبريز تويي، شمس دين گفتن اسرار تو دستور نيست
- اي بگفته در دلم اسرارها (چندجا مي آيد هربار با يك مصرع متفاوت دوم)
- عارفان كه جام حق نوشيده اند رازها دانسته و پوشيده اند
- هركه را اسرار حق آموختند مهر كردند و دهانش دوختند
يا سراسر شعري كه اين گونه آغاز مي شود: چون جنين را نوبت تدبير رو از ستاره سوي خورشيد آيد او
- غلام آفتابم… ز آفتاب زادم .. رسول آفتابم.. شمس تبريزي كه نور مطلق است …
- به قدم چو آفتابم به خرابه ها بتابم … پير گلرنگ من اندر حق ارزق پوشان …
- بهترين رنگ ها سرخي بود وان ز خورشيد است و از او مي رسد
- اين خانه كه پيوسته در او بانگ چغانه است از خواجه بپرسيد كه اين خانه چه خانه است
- اين صورت بت چيست اگر خانه ي كعبه ست وين نور خدا چيست اگر دير مغان است
- خربطي از گوشه ي خرخانه اي سر برون آورد چون طعانه اي
- و بسيار بسيار ديگر

۲- حافظ:
- در خرابات مغان نور خدا می‌بینم این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو خانه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم
خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن فکر دور است همانا که خطا می‌بینم
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب این همه از نظر لطف شما می‌بینم
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم
کس ندیده‌ست ز مشک ختن و نافه چین آن چه من هر سحر از باد صبا می‌بینم
دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید که من او را ز محبان شما می‌بینم

- دوش رفتم به در میکده خواب آلوده خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس کنان مغبچه اي باده فروش گفت بیدار شو ای ره رو خواب آلوده
شست و شویی کن و آن گه به خرابات خرام تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده
به هوای لب شیرین دهنان چند کنی جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده
به طهارت گذران منزل پیری و مکن خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده
پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به درآی که صفایی ندهد آب تراب آلوده
گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست که شود فصل بهار از می ناب آلوده
آشنایان ره عشق در این بحر عمیق غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروش آه از این لطف به انواع عتاب آلوده

-

صبا به تهنیت پیر می فروش آمد که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد
هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد
ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد
چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد
ز خانقاه به میخانه می‌رود حافظ مگر ز مستی زهد ریا به هوش آمد

- ساقي بيار آبي از چشمه ي خرابات تا خرقه ها بشوييم از عجب خانقاهي
- منم كه گوشه ي ميخانه خانقاه من است دعاي پير مغان ورد صبح گاه من است
- تا ز ميخانه و مي نام و نشان خواهد بود سر ما خاك ره پير مغان خواهد بود
- بلبل به شاخ سرو به بانگ پهلوي مي خواند دوش درس مقامات معنوي تا اخر
- به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات بخواست جام مي و گفت راز پوشيدن
- گفت آن يار كزو گشت سر دار بلند جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي كرد
- بر دلم گرد ستم هاست خدايا مپسند كه مكدر شود آيينه ي مهر آيينم
- پير پيمانه كش ما كه روانش خوش باد گفت پرهيز كن از صحبت پيمان شكنان
- حافظ جناب پير مغان مامن وفاست درس و حديث مهر بر او خوان و زو شنو
- ياد باد آن كه نگارم چو كله بشكستي در ركابش مه نو پيك جهان پيما بود
- ياد باد آن كه خرابات نشين بودم ومست وان چه در مسجدم امروز كم است آن جا بود
- طالب لعل و گهر نيست و گرنه خورشيد هم چنان در عمل معدن و كان است كه بود
- كمتر از ذره نه اي پست مشو مهر بورز تا به خلوت گه خورشيد رسي چرخ زنان
- ياد باد آن كه نهانت نظري با ما بود رقم مهر تو بر چهره ي ما پيدا بود… تا آخر!
- و هر غزل ديگر كه خود خواني!
۳- ملا محمد هيدجي: منم پهلوي كيش يزدان شناس به يزدان بدين مهر دارم سپاس و ….
۴- اوحدالدین مراغه¬ای
نام این نامه «جام جم» کردم وندرو نقش کل رقم کردم
تا چو رغبت کنی جهان دیدن هر چه خواهی درو توان دیدن
بشناسی درو که شاه کجاست؟ منزل او کدام و راه کجاست؟
دشمن شاهرا شکست از چیست؟ رنج دیوانه، خواب مست از چیست؟
در این خانه را که یافت کلید؟ رخ این خانگی ز پرده که دید؟
چه مسافت ز گنج تا به طلسم؟ وز مسمی چه مایه راه به اسم؟
باز دانی مقید از مطلق راه باطل جدا کنی از حق
هیچ دیوت ز ره نیندازد غول رختت به چه نیندازد
دور باشی ز مکرهای خفی راه یابی به ملت حنفی
بتو گوید که آدمی چه بود؟ مرد چونست، و مردمی چه بود؟
سخره و رام هر دغل نشوی به ضلال مبین مثل نشوی
مالت از دزد در امان ماند حالت از علم بی‌گمان ماند
باز فکر تو چشم باز کند موکب روح ترک تاز کند

جرعه‌ای می ز جام من در کش تا به جاوید مست میرو و خوش
گر شود مجلس تو زین می گرم بعد ازینت ز کس نیاید شرم
چه نهی پیش پخته باده‌ی خام؟ پخته را نیز پخته باید جام
اندکی گر بنوشی از جامم بشناسی که پخته یا خامم
اوحدی، این سخن دراز کشید شب تاریک پرده باز کشید
اندرین شهر چون ظریفی نیست وز حریفان ما حریفی نیست
تا بنوشیم ساغری باهم برهیم از وجود خود ما هم
لاجرم جام خویش مینوشیم جامه بر جام خویش میپوشیم
تو مبین اینکه نقل کم دارم این نگه کن که «جام جم» دارم
خوان نقل بهشت آن منست حور محتاج نقل خوان منست
زاده‌ی نیستیست هستی من پادشاهیست تنگدستی من
خوردم از عشق ساغر ریزان میروم اینک اوفتان خیزان
گر تو بر من ستم کنی ور داد منم و عشق، هر چه بادا باد!
باشد از عشق قوت مردان آب و نان چیست؟ قوت بی‌دردان
دایه‌ی دل چو سرفرازم کرد عشق داد وز شیر بازم کرد
ای که اندر شکست ما کوشی آشتی کن، چو جام ما نوشی

۵- هاتف اصفهانی :
- هاتف ارباب معرفت كه گهي مست خوانندشان و گه هشيار
از مي و جام و ساقي و مطرب وز مغ و دير و شاهد و زنار
قصد ايشان نهفته اسراري ست كه به ايما كنند گاه اظهار تا آخر…

۶- و ابیات زیر از هاتف اصفهانی بطور کامل و با دقت، صحنه یکی از مراسم مهرپرستان را توصیف می¬کند!
- دوش از سوز عشق و جذبه ي شوق هر طرف مي شتافتم حيران
آخر كار شوق ديدارم سوي دير مغان كشيد عنان
چشم بد دور خلوتي ديدم روشن از نور حق نه از نيران
هرطرف ديدم آتشي كانجا ديد در طور موسي عمران
پيري آنجا به اتش افروزي به ادب گرد پير مغ بچگان
عود و چنگ و ني و دف و بربط شمع و نقل و گل و مي و ريحان
ساقي ماه روي و مشكين موي مطرب بذله گوي خوش الحان
مغ و مغ زاده، موبد ودستور خدمتش را تمام بسته ميان
من شرمنده از مسلماني شدم آنجا به گوشه اي پنهان
پير پرسيد كيست اين؟ گفتند عاشقي بي قرار و سرگردان
گفت جامي دهيدش از مي ناب گرچه ناخوانده باشد اين مهمان
ساقي آتش پرست و آتش دست ريخت در ساغر آتش سوزان
چون كشيدم، نه عقل ماند و نه هوش سوخت هم كفر از آن و هم ايمان
مست افتادم و در ان مستي به طريقي كه شرح آن نتوان
اين سخن مي شنيدم از اعضا همه حتي الوريد و الشريان
كه يكي هست و هيچ نيست جز او وحده لا اله الا هو
** و آن قدر هست كه بتوان عمري در همين و با همين زيست و اگر همه اين عمر به نوشتن آن گذراند باز همان قدر باشد. بايزيد را گفتند آيا به ساعتي مي توان بدان رسيد؟ گفت آري و ليكن سود هر كس به اندازه ي سفر ِ اوست.


۴ دیدگاه برای ”جام مهر در عرفان و ادب پارسي“

  1. سارا رها
    ۹:۴۴ ق.ظ در ۲۲م فروردین ۱۳۸۷

    مطلب خوبی بود مسعود خان عزیز . اگر انتقاد از سر مهر را بر می تابی (که انتقادهای من همه از آن نوع است و اگر مطلبت خوب نبود اصلا اینها را نمی نوشتم) دو سه نکته سریع و نوشتاری را فعلا فقط اشاره می کنم. ۱) اشارتک دیگر چه صیغه ایست؟! ۲) من رابطه بین شماره گذاری ها و الف, ب, پ ها را چندان درست نمی بینم. اگر شماره ها زیر مجموعه بولت های حروفند همان اول که فقط یک بند هست که دیگر پس شماره نمی خواهد. ۳) اشاره “می شود” نه آنکه “می رود”. ۴) ایرادات فوق را از این زاویه گرفتم که به این مطلب به عنوان یک مقاله تحقیقی نگاه کردم. اگر مطلب فقط برای وبلاگ است و گفتگویی خودمانی است آنوقت انتظار فرق می کند ولی آنگاه این انتظار می رود که از یک نوشته در باب آئین مهر, مهر نیز بتراود! البته که این حرف کاملا سابجکتیو است و معیاری برای اندازه گیری تراوش مهر وجود ندارد! فقط یک دریافت شخصی از کسی است که آنرا می خواند.
    موفق و سربلند باشی

  2. مسعود بُربُر
    ۱۰:۰۸ ق.ظ در ۲۳م فروردین ۱۳۸۷

    ساراي گرامي
    دوباره از يادداشت هاي از سر مهرت، مهرانه سپاسگزارم. پيش از هرچيز اين يادداشت را نه مقاله و نه حتا مطلب وبلاگي بلكه چيزي از جنس همان صيغه ي ناجور اشارتك مي دانم! دوم آن كه شماره ها هم زير مجموعه بولت هاي حروف نيستند خود ترتيبي جدا گانه دارند اما جايشان ميان بولت هاي حروف است! اين را هم بچسبان به همان صيغه ناجور! پيش از اين كاربست اشاره رفتن را نادرست نمي دانستم اما درست و نادرستي اش را هم پيش از اين برنرسيده ام حالا كه نادرستش خوانده اي لازم آمد جستجويي كنم. در پايان دوباره مهرت راپاس مي دارم و سپاس مي گويم.

  3. Hanif Hekmati
    ۱:۴۱ ب.ظ در ۲م خرداد ۱۳۸۸

    “يا هو”

    شرح احوال شيخ ابوالعباس قصاب آملي از زبان شیخ،

    روزي به عادت چهل سال، به دکان قصابي شدم، موسم ماه صفر بود. در شهر تني چند از حاجيان از حج باز آمده بودند و قرار آن بود که چون به مدخل شهر آمل رسند، گاو و گوسپند قرباني کنند. از قضا در پي من فرستادند تا آن حشم ذبح نمايم. فربه گاوي بود در شهر که به قصد قرباني مهيا نموده بودند و جماعتي بسيار را طعام مي رساند. به آن موضع که گاو را بسته بودند رسيدم. چون بايد قرباني در مدخل شهر ذبح مي شد، بند از وي گسستيم و هر چه کرديم از جاي نشد. تني از جوانان و زورمندان بر وي آمدند. باز هم چاره نشد. پيري از معتمدان و نيک مردان شهر بيامد و حال بديد. جوانان تقلا کردند. آن نيک مرد نيک سرشت در پس گاو شد. به ذکري و نام اميرالمومنين علي (ع) دستي بر شانه گاو زد. به طرفه العيني از جاي برخاست. همه جماعت از اين مايه خرسند شدند و گاو چندان برفت که جماعت از پي وي مي دويدند. در شگفت بودم از اين حال که بديدم. گاو همچنان که مي دويد به آستان شهر باز رسيد و آن جماعت نفس زنان بدان موضع در رسيدند. من نيز باز شتافتم و خويشتن آنجا يافتم. آن انبوه مردم که به پيشباز آمدند، جملگي بديدند که ذبيح اله بر جاي نشست و سر بر آن سنگ که در آستان شهر نهاده بودند براي ذبحش فرو هشته. جماعت تکبير سر دادند از حيرت و شگفتي. چون به بالين گاو رسيدم و تيغ مهيا بود، داستان اسماعيل در نظرم آمد. با خويشتن گفتم اي قصاب، چهل سال عمر خويش بر اين حال نمودي به سر و از اولياء خدا هيچ ندانستي و يک گام جز از براي تن خويش فرو نياوردي و اين گاو به اندک سالي، از تو بيش داند که به شنيدن نام اميرالمومنين، به مذبح شتافت و جان در کف نهاد. به ذکر تکبير از جاي شدم و تيغ بر زمين نهادم. به جماعت گفتم اين قرباني في الحال رها سازيد، چنانکَ (از آن که) نام اميري بر وي خوانده شد و خود به شهادت از شنيدن آن نام بر اين موضع شتافت. آنان که آن ماجرا ديده بودند، در حال صلوات و تکبير سر دادند و به سراي باز آمدم و بهاي آن گاو بديشان سپردم تا در ميان مساکين تقسيم کنند و طعامي نيز بهر حاجيان و آن جمع فراهم آورند.
    آن شب تا صبح يکدم نخفتم و حال من حال شوريدگان و بيچارگان بود.
    دگر روز قرصي چند از نان جو در ميان همياني نهادم و بر پشت استري نشستم و به کويي در آن سوي شهر رفتم. سراچه اي بود که چوپانان در وقت صيف بدانجا مي ماندند و رمه آنجا وا مي نهادند. چون رسيدم هيچکس را نيافتم. به بيزاري از آن چهل سال عمر خويش که در غفلت سپردم، چهل روز بر آن سراي، به سجده فرو ماندم تا هدايت خويش از باريتعالي باز ستانم. به اندک قوتي از نان جو، روزگار گذران شد تا روز به چهل رسيد. شب هنگام همچنان که در سجده بودم، ناگاه بانگي استوار بر تن و جان من بنشست و بفرمود که اي قصاب، قامت راست کن تا با تو سخن گويم. دهشت بر من اوفتاد. چون سر برآوردم پيکري تنومند و سيماي جوانمردي ديدم که به ذکر نام خداي سخن گشود. در جاي شدم از آن عظمت و مردانگي که بديدم. خود را علي ابن ابيطالب بخواند. به شنيدن نامش مدهوش از حال بشدم. چون خود را باز يافتم، مي شنيدم که کلام خداي به آوازي نيک بر من خواند. آنگونه که سي جزء مصحف (قرآن) به سي شب به آوازي نيک همي خواند تا آن کلام به آخر رسيد. چون مصحف ختم نمودي، به ذکر از خداي در سجده شدم از سپاس اين حال که با قصاب داشتي. از سجده که فراز آمدم، هيبت ايشان نديدم و شب تا سپيده دم در ستايش پروردگار بودم. چون آن سي روز تمام گشت دگر شب هم در سجده بانگي رسيد از پس من که اي قصاب، قامت راست کن به يگانگي نام پروردگارت که خداي باريتعالي تو را بشارت داد، گناه آن چهل سال به آب اين چهل شب و روز از تو باز شستم. بخوان بنام پروردگارت که به ذکر او جانها آرام مي گيرند. چون سر باز تافتم و روي گردانيدم، نيک نگريستم، هيبت و سيماي رسول خداي بديدم که در نزد من ايستاده، پس بفرمود: اي جوانمرد، آن کلام که در سي روز از حجت خدا، شرف اولياء، امير مومنان شنيدي باز خوان. گفتم: در ياد ندارم از آن روي که مرتبه اي بيش بر من نخواند. فرمود: بخوان بنام پروردگار خويش که هم وجود از او يافتي. دگر بار جهد کردم بر آن پس به ذکر از خداي کلام حق از کام اين شوريده حال برخاست و قرآن به آن شيوايي که از زبان امير خويش بشنيدم، بر ايشان باز خواندم و خويشتن از اين حال شگفت! که قصاب چهل سال به بي سوادي در ميان مردم زيست و اينک به سي روز قرآن در حفظ دارد. کلام خدا که به آخر رسيد، رسول اله بفرمود اي ابوالعباس، اينک به شهر باز گرد و در ميان مردم شو. بدان که پروردگارت بر تو حجت تمام داشته. چون به ميان خلق شدي، شريعت خدايتعالي بر ايشان باز گوي و عمر خويش در اين راه صرف دار و چون مقصود نيافتي در آن جهد کن که از اين پس جماعتي نام تو خوانند و مدد از تو جويند. در اين طريقت، جوانمردي پيشه کن و گفتار به زيور صدق بياراي و هرگز مباد که از خلق پروردگارت کسي را آزرده نمايي، که خداي تعالي و تبارک، از بسياري گناه در گذرد، ليکن بر آزار خلق چشم نپوشد و جملگي انبياء و اولياء و خلايق گيتي از آن بر حذرند. در حق خلايق روي خوش دار و نيکي کن که نزد خداي ستانده تر است. از آن روي که خداي بدانچه براي او کني بي نياز است ولي خلق او بدان محتاج. پس تنعم دو سراي بر خود محفوظ دار و دل در ياد او استوار.
    روز هفتادم که رسيد، عزم بازگشت نمودم. چون بر آستان شهر رسيدم، مردم بسياري در گرد خويش يافتم به شوريده حالي و پريشاني خويش. به سراي فرو گشتم و سه روز و سه شب در سجده شدم. دگر روز تن خويش غسل داده و به آراستن سراي خويش پرداختم. در حياط حجره اي چند بنا کردم و از آن پس، جوانان و تشنگان معرفت از هر ديار به آموختن قرآن و کلام خداي فراز آمدند. آنچنان که مردم در حيرت بودند که اين ابوالعباس قصاب شوريده حال، قرآن به هفتاد روز آنگونه خواند که در زمان، يک تن نيافتيم بدين رسايي و شيوايي سخن. و اينک آوازه شريعت باريتعالي، از طريقت اهل نظر به نيکي در جان نشيند. “غفر اله روحي” …

  4. هينزا
    ۵:۵۹ ب.ظ در ۲۷م مهر ۱۳۸۸

    […] جام مهر در عرفان و ادب پارسی […]

  1. یک بازتاب(ها)

  2. مهر ۲۷, ۱۳۸۸: هينزا

دیدگاه خود را ارسال کنید