روبرويم چهل نفري نشسته اند، بيست نفري ايستاده. در چهره جوان ترها رد خيابان هاي تهران پيداست، در چهره پيرترها رد ديوارها كه ماندني ترند. خورشيدكي دست راستم فرو مي رود. رو به عقب اتوبوس نشسته ام و چهره ها را ورانداز مي كنم. وزن هوا زياد است و وزن نفس آدم ها: وزن ِ زمان ِ آدم ها. در چهره اي ميلي به آن طرف ديوار پيدا نمي كنم، انگار پشت همه ديوارها رو شده است. در چهره اي رضايتي از اين طرف ديوار نمي بينم.
دست يكي دو نفر روزنامه يي هست كه نمي خوانند: چشم ها جاي ديگري ست. شوري در حافظه قديمي تر ها كه سي سال پيش بيدار شد و حالا شعورشان تحقيرشان مي كند؛ جوان ترهايي كه شورشان ده سال پيش فوران كرد و حالا شعورشان حسرت مي خورد؛ در بعضي چشم ها، ته مايه ي شورهمين چند روزه هست و در نطفه خشكيده. پاسخ اين همه سرخوردگي را چه كسي مي دهد؟
اتوبوس دير دير حركت مي كند، زود زود مي ايستد. كوتاه مدتي حركت مي كند، مدتي طولاني مي ايستد. آن ها كه نشسته اند روي صندلي شان جا به جا مي شوند. آن ها كه ايستاده اند نشسته ها را مي پايند تا زود تر از ايستاده هاي ديگر پياده شدنشان را شكاركنند.
كسي حرف نمي زند. كسي به آن طرف ديوار ها فكر نمي كند. كسي به اين طرف ديوار اميدي ندارد. درخت ها سبزند، جدول هاي كنار خيابان سبز است، مچ بندِ دست ها سبز است. لباس باتوم به دست ها هم سبز است.







