یاد باد آن که نگارم چو کله بشکستی

مسعود بُربُر شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۲ ۰

بسیاری معانی استعاری و كنایی دیگر كلاه در فارسی را نیز شاید از همین معنی آغازین بتوان دریافت. مثلا شاید آن كه از فرط شادی كلاه بر می‌اندازد گویا بزرگی و همه چیز خود را به هیچ انگاشته در مقابل لحظه‌ای حضور معشوق:

مسعود بُربُر، روزنامه جام جم- كلاه در ادبیات فارسی اغلب در قالب استعاره و به معانی گوناگون به كار رفته و با در نظر داشتن این معانی گونا‌گون می‌توان گفت از پركاربردترین واژگان ویژه در شعر پارسی است. نگارنده تنها با جستجویی ابتدایی در گزیده‌ای از نظم فارسی، از آغاز تا دوران مشروطه به 560 شعر كه در آن كلاه با معانی استعاری گوناگون به كار رفته‌، دست یافته است.

در این میان و پیش از شاهنامه نام برد كه كمتر داستانی از آن بی‌كاربرد كلاه به استعاره از سروری و پادشاهی و بزرگی می‌توان یافت و این جدای از اشاره‌های فردوسی به خود كلاه در معنای خود است. بر اساس جستجوها، شاهنامه نخستین شعر دری است كه چگونگی آغاز كاربرد كلاه به عنوان تاج و نماد سروری را توضیح می‌دهد: زمانی كه ضحاك بیدادگر سران كشور را فرامی‌خواند تا به دادگری او گواهی دهند، كاوه آهنگر چرمی را كه آهنگران هنگام پتك كوبیدن روی پا می‌بندند بر سر نیزه می‌كند و نیزه به دست و خروشان به اعتراض به ضحاك و هواخواهی فریدون زبان باز می‌كند و هواخواهان فریدون زیر این درفش كاویانی گرد هم می‌آیند. فریدون همان پوست‌پاره را به گوهران درخشان و دیبای روم و آویزهایی سرخ و زرد و بنفش می‌آراید و زمینه و بوم آن را زراندود می‌كند و بر سر می‌نهد و از آن پس هر كه قدرت را در دست می‌گرفت، به شاهی كلاه بر سر می‌نهاد:

چو آن پوست بر نیزه بر دید كی

به نیكی یكی اختر افكند پی

بیاراست آن را به دیبای روم

ز گوهر بر و پیكر از زر بوم

بزد بر سر خویش چون گرد ماه

یكی فال فرخ پی افكند شاه

فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش

همی خواندش كاویانی درفش

از آن پس هر آن‌كس كه بگرفت گاه

به شاهی به سر برنهادی كلاه

بران بی‌بها چرم آهنگران

برآویختی نو به نو گوهران

ز دیبای پرمایه و پرنیان

برآن گونه شد اختر كاویان

كه اندر شب تیره خورشید بود

جهان را ازو دل پرامید بود

این كلاه بر سر نهادن از همان زمان، كنایه از پادشاهی و فرمانفرمایی نیز ماندنی شد چنانچه در سخن خواجه شیراز نیز آمده:

نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست

كلاهداری و آیین سروری داند

كه كلاهداری نشان از نیك فرمانفرمایی دانستن است و طرف كله كج نهادن را برخی به كلاه شكستن مهریان نیز نسبت داده‌اند. از آن رو كه آیین دیرین ایرانیان بوده و بویژه فریدون جنیدی، ارتباط گسترده آیین‌مهر با داستان فریدون را مفصل بررسی كرده است.

بسیاری معانی استعاری و كنایی دیگر كلاه در فارسی را نیز شاید از همین معنی آغازین بتوان دریافت. مثلا شاید آن كه از فرط شادی كلاه بر می‌اندازد گویا بزرگی و همه چیز خود را به هیچ انگاشته در مقابل لحظه‌ای حضور معشوق:

حباب‌وار براندازم از نشاط كلاه

اگر ز روی تو عكسی به جام ما افتد

یا در جای دیگر آورده است:

حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر

كلاه‌داریش اندر سر شراب رود

عبید رند زاكانی نیز گوید:

قدح از دست در بستان فكندم/ كلاه از عیش بر ایوان فكندم

و شیخ عطار نیز:

دل پیش رخت به جان كمر بسته/ جان پیش لبت كلاه افكنده

با در نظر داشتن همین معنای بزرگی برای كلاه است كه اصطلاحاتی دیگر را نیز می‌توان دریافت، مثلا از آنجا كه كلاه را برای بزرگان دوزند، كلاه‌دوزی كار هركس نبوده و جایگاهی ویژه را می‌طلبیده است و این را در لیلی و مجنون سخنسرای گنجه از زاویه‌ای دیگر نیز می‌توان یافت:

پالان‌ گریی به غایت خود/ بهتر ز كلاه‌دوزی بد

كلاه اگرچه سروری است، اما سر عزیزتر است و از این روست كه كلاه را به معنای بزرگی ظاهری و در اصل بی‌ارزش نیز آورده‌اند و كم كم از آن معنای ریا مستفاد شده است. در معنای نخستین یعنی عزیزتر بودن سر خواجه شیراز می‌فرماید:

شكوه تاج سلطانی كه بیم جان در او درج است

كلاهی دلكش است اما به ترك سر نمی‌ارزد

از سخن سخنسرای گنجه نیز به نحوی دیگر این را می‌توان دریافت:

نان خورد ز خون خویش می‌دار

سر نیست كلاه پیش می‌دار

در دروغین و ظاهری بودن كلاه از حكیم سنایی سخن بیاوریم كه می‌فرماید:

تا كی كمر و كلاه و موزه/ تا كی سفر و نشاط صحرا

امروز زمانه خوش گذاریم/ بدرود كنیم دی و فردا

یا از ملك‌الشعرای بهار:

در شهربند مهر و وفا دلبری نماند/ زیر كلاه عشق و حقیقت سری نماند

و در بی‌ارزش بودن این كلاه از سیف فرغانی نیز سخنی توان آورد:

عاشق تو نزد خلق جای نجوید/ مرده بی‌سر غم كلاه ندارد

یا از استاد سخن سعدی:

ره طالبان مردان، كرم است و لطف و احسان/ تو خود از نشان مردی، مگر این كلاه داری

و باز از و:

بسم از قبول عامی و صلاح نیك نامی/ چو به ترك سر بگفتم چه غم از كلاه دارم

با این همه نمی‌توان از كلاه در ادبیات فارسی سخن گفت و از معنای عاشقانه آن كه از روزگار مهریان به یادگار مانده، سخن نراند. از خورشید در بسیاری از اشعار فارسی با كلاه آسمان یاد شده (آنچنان كه اوحدی گوید: از فرق آسمان برباید كلاه مهر/ دستی كه در میان تو روزی كمر شود) و كلاه شكستن كه به روشنی یادآور كلاه شكسته میتراست نماد زیبایی، ناز و برتری معشوق و سروری است.

از وحشی:

كه جان برد اگر آن مست سرگران به درآید/ كلاه كج نهد از ناز و بر سر گذر آید

از فروغی رازآشنا:

بتان كج كله آنجا كه در میان آیند/ تو در میان بت كج كلاه من باشی

بدون شرح از خاقانی:

تاطرف كلاه برشكستی/ قدر كله قمر شكستی

و باز چندی سخن از خواجه شیراز كه گویا خود به راز كلاه شكسته معشوق آگاه بوده و هربار از آن كاربستی نیكوتر و زیباتر برساخته است:

یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست/ در سر كلاه بشكن در بر قبا بگردان

به باد ده سر و دستار عالمی یعنی/ كلاه گوشه به آیین سروری بشكن

گوشه‌گیران انتظار جلوه خوش می‌كنند/ برشكن طرف كلاه و برقع از رخ برفكن

و شیرین‌تر از همه آن غزل كه خطیش بر بالای این مقال آمده است.

Posted by | View Post | View Group

فرستادن دیدگاه »