:تاریخ بهمن, ۱۳۸۱:

تورهاي رف

صداهای عجيب و غريب. خاک های پراکنده و … يادته؟ Shit! گيتارهای الکتريک، روی صحنه های سياه. خواب م می آد. شِرّ… مغزم توی دهان م آمد. شبيه خالی شده ام. شبيه سيفون هايی که انگار نه انگار تخليه می شوند. بی خيال. هميشه کوانتوم مثل فوّاره خودش را هُل می دهد توی ژل هوا. و لاله های روی تاقچه هم انگار… نه. چشم هام… همه ش برای تو…

طعم درد عاشقي

صد روز، سيصد روز، سيصد و شست و پنج روز، هزار و سيصد و شست و دو سال صبر کردم تا آمدی. يک سال شايد ماندی و نماندی…

می دانی مدت هاست برای تو ننوشته ام. مدت هاست که نوشته هام طعم درد عاشقی نمی دهند. مدت هاست «گوربافی» ، «گوريده بافی» ، کرده ام. شوريده ام اما. شوريده بوده ام. شوريده ی يک عکس و يک صدا و صدهزار خاطره ی هميشه زنده ی زنده که بر باد رفته اند، جاودانه اند اما… کاش می شد دوباره باغچه… کاش می شد صدای پاهات… هميشه ميون قابِ… کاش می شد اما… اين مرام روزگاره…

امتحانات و نوشتار

هفده خطي نوشتم و نمي دانم چه شد که پريد! هميشه دم امتحانات که مي شود ذوق نوشتن من عود مي کند. چندي يادداشت و طرح و يک کليپ و چند کار حسابي براي جامعه فرهنگي حاصل اين چند گاهه بود. چند دوستي نو هم پايه ريزي کردم که هميشه مي دانم دم امتحانات لازم است. ;)

نهايه الحکمه را دارم می خوانم از علامه طباطبايی. کتابی بسيار صدرايی. با تمام وجود ازش لذت می برم. ملاصدرا هنوز number one من است. در فلسفه ی صدرايی غوطه که می خورم از همه ی عوالم جدام. يعنی بالاترم. به غير از عالمی که می دانی و هميشه بالاترين من است. وبلاگ بهنود را هم می خوانم . يکی از کارهای آخرش از ارتفاع درد به حق يک بازبينی کامل از تمام تحولات اخير از اول اول خاتمی تا الان بود با همان لحن جذاب و ادبی ش که هميشگی ست. چون هيچ کدام از طرح ها و حرف هام را الان نمی توانم بنويسم اينجا، چند جای جالب برای خواندن لينک می کنم از وبلاگهای دوستان. مثلاً حنيف عزيز که با ذکر مقاله ای از جايی ناشناس بخثی را مطرح می کند که جواب های دوستان ش از خود مقاله ديدنی تر است.

صفا.:

فردگرايي و دموكراسي جمع سالار

يکی از يادداشت هايم برای بنيان را پيدا کردم که اين جا کپی می گنم تا کسانی که تحليل های سياسی ی من را هم دوست دارند بخوانند ، بخوانند.

يادداشت مسعودبُربُر www.masoudborbor.tk     ۸/۳/۸۱

جايي كه محمود دولت آبادي بگويد ديگر نخواهد آمد امثال فلان و فلان، جماعت روشنفكران احتمالاً بايد پي باغ و تخت و نهر ديگري براي پهن كردن بساط خود باشند. هفته هايي كه گذشت مثل بسياري از هفته هاي گذشته تر رويدادهايي در خود داشت كه براي برخي شايد بيش از اندازه غير منتظره بود. انتخاب نئونازيستي چون ژان ماري لوپن در مهد دموكراسي يِ جمع سالار، كه بهنود آن را به نقل كم از انقلاب كبير فرانسه ندانست، شايد جز ادامه ي فرايند بازگشايي عقده هاي ضمير ناآگاهِ جمعي ي جامعه ي مدرن نبود. با شروع روند دموكراسي بر مبناي فردگرايي حركتي آغاز شد كه هر نظامي به سر نهضت به وجود آورنده ي خود مي آورد: جمع گرايي ي بي هويتي كه جز هيچ انگاري ي فرديتِ فرد فردِ انساني نتيجه ي رواني ي بارزي ندارد. تحت اين شرايط، جامعه را اگر به عنوان يك موجود زنده ي متشخص تعريف كنيم، افراد محدود به ياخته هايي خواهند شد كه وظيفه اي مشخص دارند و حركاتي محدود، و اگر بيش از آن ازشان سر بزند غده اي سرطاني مي شوند و دور انداختني. اقشار مردم را اگر بافت هاي گوناگون بگيريم، گروه ها و نهضت هاي مختلف به اندام هاي موظف تبديل خواهند شد كه با همراهي ي كل جامعه روند متعادل ز نده اي را پيش خواهد گرفت. سازي هم اين ميان اگر خارج بزند با جراحي ي ساده اي ساكت خواهد شد. اما … جامعه ي مذكور را وقتي انساني متشخص گرفتيم پس حتماً‌ رواني هم دارد و اگر جامعه ي جهاني باشد ضمير ناآگاه جمعي آن چنان كه يونگ مي گويد. سركوب تكروي و ناهمخواني ي اجتماعي با وضع ضوابط و چارچوب هاي بسته ي جمع گرا، تمام انرژي ي خصايصي را كه شايد مي شد به شكلي كنترل شده و در چارچوب نظام دموكرات رها كرده به ظلمت سايه ي ناخودآگاه مي راند و به شكل كمپلكس هاي رواني ي پيچيده بر هم انباشته مي كند. در چنين جامعه يي، قانون كه ابزاري بود براي اداره ي امور مملكت، به توجيهي براي نخهايي كه عروسكهاي خيمه شب بازي فرايندهاي اجتماعي را بازي مي دهند، فرو كاهش مي يابد. دولت كه مجموعه اي بود از افراد با قابليت تصميم گيري، مي شود موجودي مجزا كه همه كوزه ها و كاسه ها را مي توان بر سرش زد و سخنان مسوول ش در روزنامه ي فردا هم، از هم امروز پيداست. نويسندگان، متفكرين و نخبگان هم، اگر باشند هنوز، در خانه هاي خود منتظر نشسته اند شايد كسي زنگ خانه شان را بزند و فحشي نثارشان كند و برود! همين جامعه زماني كه به اوج نظام ظاهراً متعادل خود برسد، اگر ازهرگاه ليبيدوي ناخود آگاه ش را رها نكرده باشد، به ناگاه تعادل خود را از دست مي دهد آن چنان كه نازيسم را شايد بتوان باز رفتِ‌انفجاري ي روحِ به خرد گراييده ي آلمان فرن بيستم به روانِ رمانتيكِ پيش از آن تعبير كرد. در فرانسه نيز شايد اگزيستانسياليسمِ زيباي ياغيانه را بتوان نمونه ي حركتِ فرد گرايي دروني، عليه نظامِ مودبِ بيروني دانست. صحنه هايي چون حملاتِ ۱۱ سپتامبر معركه گيري ي خون بارِ اسرائيل، و حتا انتخابِ‌ شيرينِ مردم فرانسه را كه جهان با تمام نظمِ پيشرو اخيرش با چشماني باز و شگفت زده تماشا كرد، جز حركاتِ خود نمايانه ي ناخودآگاهِ سر كوفته ي بشري نمي توان تعبير كرد.

سعيد ليلاز جايي جامعه ايران را به اتوبوسي تشبيه كرد كه به سرعت پيش مي رود و عده يي نيز در رديف آخر نشسته و تصميم ندارند همگام با حركت سريع اتوبوس به جلو رانده شوند. نتيجه هم گرفت كه آرام تر برويم تا اتوبوس پاره نشود! و زماني هم كه من اعتراض كردم با سرنشينان جلو چه كنيم، كساني كه تندتر از اين مي خواهند، او كه از بحث پيشين م به درستي مي دانست فردگرايي را هم مي گويم گفت اين درد ۳۰ سال پس از اينِ ماست! باز هم او، چه، جايي كه از رجبعلي مرزوعي پرسيدم مدعيان دموكراسي ي جمع گرا در ايران چه راهكاري براي پيش گيري از عواقبِ ناشي از سركوب فرديت انديشيده اند، پاسخ داد «اصلاً‌ دموكراسي بر مبناي فردگرايي شكل گرفته» و حتا نيانديشيد كه بسياري نهضت هاي آشنا نيز بر مبناي بسياري شعارهاي آشنا آفريده شدند و نتيجه به عكس شد. كنارتر برويم براي بعضي ها…