خانه ام را آرام آرام کامل می کنم. چند روز پیش غروبی نور قرمز که افتاده بود روی واگن های اوراقی و سایه شان روی زمین دراز که شده بود خوشم آمد. این جا روزی یک بار یک قطار از این طرف می رود و یک بار دیگر از آن طرف یک قطار دیگر می آید. این جا هم که تابلوست که توقفی ندارند. چند خط اضافی و چند تا مسیر از آن ریل به این ریل هست و چند تایی واگن اوراقی و زنگ زده و یک عالمه تیر و تخته و آهن پاره. بلند شدم رفتم سرکی بکشم توی واگن ها و چیز به درد بخوری اگر پیدا کردم بردارم. قبلن پاره اهن و تیر چوبی برای آلاچیق های حیاط زیاد برداشته بودم. توی واگن ها اما نرفته بودم. تاریک بود و نور قرمز افقی و یک کم اریب تابیده بود از پنجره های شیشه شکسته ی واگن تو و یک عالمه نیمکت چوبی که به کف تکه پاره ی واگن پیچ شده بودند. برگشتم ابزار برداشتم و چند تایی از نیمکت ها را باز کردم. یکی یکی آوردم انداختم گوشه ی حیاط تا صبح ببینم چه کارشان می شود کرد و هنوز حوصله م نکشیده دوباره همت کنم و کاری کنم. لیزا اگر بود شاکی می شد . آشغال های همیشگی م را می خواست ازم که دور بریزم و من یاد اسم اضافی ش می افتادم. اُلیزا. اسم روسی که در زبان من لی شده بود آن زمان که هنوز دانشجو بودم و هنوز به مام میهن باز نگشته بودم. اُلیزا، لیزا، لیز، لی، لیزابت، الیزابت … این همه آت و آشغال توی این اسم بود و
از گِل های موریانه ها روی دیوار خوشم می آید. گل خشک آب دهانی شده که از سوراخ های قائم موازی و کج و معوج بیرون می زند … این جا که زمین شنی و خشک و بی آب و علف است موریانه منطقی نیست اما به نظرم خاکی که برای ساختمان این جا آورده اند از جایی که درخت و چوب و این چیزها داشته آورده اند. بعضی وقت ها می نشینم با سوراخ ها بازی می کنم مثلن از یک سوراخ شروع می کنم گچ خاک ها را می کنم و مسیر را دنبال می کنم و گاهی هم از یک سوراخ دود سیگارم را فوت می کتم ببینم از کجا بیرون می آید. یکی از این همسایه های عملی چند شب پیش آمده بود این جا نمی دانم چی می خواست که نفهمیدم و سوراخ ها را که دید می گفت باید نفتالین بگذارم. سرگرمی م را دوست دارم ولی شاید هم بگذارم ، گاهی خسته ام می کنند. بچه که بودم مورچه قرمز ها را می گرفتم توی شیشه نوشابه می انداختم ، دود کبریت را می ریختم توی شیشه و درش را با دست می گرفتم. بارهای اول فکر می کردم مورچه خفه شده و مرده اما بعد ها فهمیدم بعد از هفت هشت دقیقه کش و قوسی می رود و راهش را می کشد و می رود. فردا شاید نفتالین بگیرم. شاید هم نیمکت ها را ببرم زیر آلاچیق نصب کنم. شاید یک پارکینگ برای ماشین درست کنم. یک سر هم دفتر یکی دوتا نشریه بزنم بد نیست. حالا تا فردا
سلام. در اين جا شما در واقع با يک داستان طرفيد که خيلي واقعي هم نيست. داستاني که طرح و ايده ي از پيش تعيين شده اي ندارد و ممکن است طبق نظر خود شما پيش برود. (اين يعني « پس دست به کار نظر شويد» هر چند که براي خود من خيلي هم مهم نيست) اين که مي گويم خيلي واقعي هم نيست اشاره به چند آيتم دارد. يکي ش اين که من اين جا خاطره نويسي نمي کنم. يعني راوي خود داستان خودِ من ِ نويسنده نيستم. پس شما نمي توانيد عادات و ويژگي هاي راوي را به من نسبت دهيد و مثلن گير اخلاقي بدهيد. ديگر اين که اگر بر فرض از دوستان نزديک من هستيد و با يکي از شخصيت ها احساس نزديکي مي کنيد يا فکر مي کنيد من هنگام پردازش آن شخصيت شما را مدِ نظر داشته ام بيخود همچين فکري مي کنيد، چون من اينجا اصلن قصدم اين نيست که نظرم را راجع به ملت بنويسم. گفتم اين جا خيلي واقعي هم نيست اما منظورم انکار اين مسأله نيست که به هر صورت شايد حتا تمام اتفاقاتي که در داستان مي افتد را بشود جايي درون ذهن و ياد من رديابي کرد. واقعيت قضيه اين است که الآن که مي نويسم من يک نفرم و راوي يک نفر، اما شما وقتي مي خوانيد در نگاه اول فقط با راوي طرفيد و با اين حساب من حتا نمي توانم از واقعيت وجود خودم ( درگير و دارِ دوسويه ي من به مثابه ي راوي يا من به عنوان نگارنده ي اين سطور) مطمئن باشم و مطمئنم با جرات بيشتري مي توانم دم از واقعيت وجود شما (خواننده) بزنم. هر هفته يک شنبه شب اگر چک کنيد، موجودي به روز خواهد شد که با توجه به گزاره هاي بالا و آن چه در ذهن من است و آن چه در ذهن شما شکل خواهد گرفت، داستان ناميدن ش چندان دور ذهن نيست و اما به دليل بسيار فعال تر شده موجوديت خواننده در آفرينش آن (و نه صرفن در خوانش و تأويل آن) خيلي هم عادي نيست. از همين الآن (پيش از آغاز داستان) هم مي توانيد، نقش خود را به عنوان خواننده ي فعال و تأثير گذار در در داستان با ارائه ي هر جور ايده و نظر (حتا مريخي و بي ربط!) بيازماييد.
نور، صدا، حرکت ….