خبر ها تند و تیز و بهت آور بود. به ناگهان در یک نشستِ دوستانه ی کتابخوانی ریخته بودند و بسیاری از دوستانمان را که اندیشه، همه ی آن چه می خواستند بود و اندیشه شان همه آزادی بود به بند برده بودند. چندی نگذشت که رشید هم رفت.
صبح و شبمان شد همین که تا خبر آزادی کسانی می آمد ببینیم نام آشنایی هم هست یا نه؟ و بسیاری که آزاد شدند رشید هنوز دربند بود و صبح وشبمان همین بود که ببینیم این بار که کسانی آزاد می شوند نام رشید هم در میانشان هست یا نه… و نبود.صبح و شبمان این شده بود که تا خبر آزادی دوستانی را می شنیدیم، بی فاصله ای خبر به بند رفتن دوستانی دیگر را بشنویم.
صبح و شبمان این شده بود که غم نوشته های عسل را و دل نگرانی هایش را ببینیم و در سکوت خود بپیچیم که هر چه اگر می کردیم سودی نداشت و شاید هم خطرساز بود برای عزیزی که دربند شده بود.
خبر را ناگهانی دیدم روی دیوار دوستی: رشید اسماعیلی آزاد شد.
این بار دیگر، بر خلاف همیشه که به هزار و یک منبع سر می کشیم و تماس از پی تماس می گیریم که صحت خبر را چک کنیم که خبر بی خود به کسی ندهیم و از اصول روزنامه نگاری حرفه ای سر نپیچیم، هیچ سراغی از هیچ منبعی نگرفتم. این جمله را اگر در خواب هم می دیدم بی مکثی منتشرش می کردم و پیش از هر جای دیگر روی دیوار عسل می نوشتم که همین کار را هم کردم.
عسل خواب بود. عسل که صبح و شب چشم به راه آمدن خبر بود هنگامی که دوستانش از همه جا همین خبر را روی دیوارش می نوشتند خواب بود. نوشتم «قشنگ نیست همین که عسل که این همه منتظر این خبر بود حالا خواب باشد؟ حتما این بار دیگر خواب خوب می بیند تا بیدار شود و این همه تبریک و خوش خبری ببیند»
عکس هایی از رشید را هر جا که می شد باز مثل همیشه با اشک در چشم نگاه کردم اما این بار با اشک شادی.
چندی پیش نوشته بودم: سپیده دمان را دیدم که بر گرده ی اسبی سرکش بر دروازه ی افق به انتظار ایستاده بود. می خواستم تا مدتها همین نوشته ی دیوارم باشد، اما مگر می شود آزادی رشید اسماعیلی را جشن نگرفت و شادباش نگفت و به رقص نیامد با کلام و اشک شادی؟
——–
پی نوشت ۱: دقایقی قبل (غروب چهارشنبه)، سینا شکوهی عضو دیگر دانشجویان و دانشآموختگان لیبرال دانشگاههای ایران نیز که بیش از صد روز را در بازداشت به سر برده بود، با قرار کفالت آزاد شد.
پی نوشت ۲: دقایقی از خواندن خبر آزادی رشید اسماعیلی، کیوان صمیمی، سینا شکوهی، پیمان عارف و نوشین جعفری نگذشته بود که خبر بازداشت بهزاد مهرانی را دیدم. گویی شادی برای ثانیه ای بیشتر نباید بر کلام و قلم ما رقص کند، مبادا که لهو و لعب باشد و طرب و غنا…
*
جمعه بیست و سوم بهمن ماه ۱۳۸۸ – ساعت ۹:۳۰ شب، خانه ی آقای بزرگی در فیروزآباد
رفتیم معبد آناهیتا (در بیشاپور): آرامش بعد از ظهر در سنگ هایی که انباشت زمانند. راه آبه هایی که هنوز خنکای آب بر غبارشان حس می شود. هنوز سقف ها پابرجاست. هنوز سنگ ها بر سنگ ها ایستاده اند. هنوز ایزدبانو در جان خاک و سنگ و آدم هست این جا. هنوز آدمیان جمع شده اند در خانه ای که به مهر یک “بیگانه” در آنند و عابدین نی می زند و سینا می خواند: حافظ می خواند. همه حلقه ای شده اند از مروارید. با مهر و پر مهر، تا هزار سال و بیشتر.
*
سه شنبه بیست و هفتم بهمن ماه ۱۳۸۸ – خانه مان
رفتیم فارس. با دوستانی و یارانی. جاهایی که دیدیم: بیشاپور، معبد آناهیتا، دریاچه پریشان و شهر گور که ناگزیر تنها از کنارشان گذشتیم. تنگه ی هایقر را داشتند در محوطه اش سد میساختند و ما ندیدیم. کاخ اردشیر پاپکان که من نرفتم ببینم و دیر که بود بچه ها برای برگشتن بر سر یک نیسان ریخته بودند اما وقتی رسیدند سینا کیفش را جا گذاشته بود و ناگزیر برگشت! نارنجستان قوام تعطیل بود. سعدیه رفتیم و فالوده ای هم خوردیم. حافظیه رفتیم و برای خودم و دیگران فال گرفتم: فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان
و دیگر:
- بر سر تربت ما چون گذری همت خواه که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
- هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک گرم تو دوستی از دشمنان چه دارم باک
باغ دلگشا ناهار خوردیم و کوهی را که کنار دلگشا بود تماشا کردیم. شب را کنار تخت جمشید خوابیدیم و فردا را در تخت جمشید ونقش رستم و پاسارگاد گذراندیم و بعد آمدیم به تهران. شب قبل از آمدن رو به تخت جمشید ایستادیم و همه با هم ای ایران خواندیم.
آنها که بودند: من (مسعود بُربُر)، لادن امینی بروجنی، بهمن جمالی، مینا بُربُر، سارا سجادی نایینی، پیمان فرتاش، آترا (آتش)، امید متین فر، سپیده سجادی، گلنوش و فرنوش اشتری، مهتاب و مهشید مافی، امید دوست محمدی، عابدین، آرمان اعتماد، آسیه صدیقیان، سینا پرتوی، مرتضا کریمی، حسام ضیایی، صابر مصطفویان، آزاده میرعابدینی، علیرضا فرحی، مهتا فرحی
در معبد آناهیتا بی برو برگرد به آناهیتا میاندیشیدم و به آب که آرام و لای لای وار از کناره های راه می رفت بر سنگ ها و زمان بی نهایت شده بود و کشدار. شب را در خانه ی بزرگی گذراندیم که نامش بزرگی بود و خود و خانواده اش ایرانی و مهربان بودند. صبح که رفتم جویای هایقر شوم (چه قدر حیف که بسته بود به دلیل عملیات انفجار و سد سازی) چه قدر مسیر و کوه ها و شکاف ها و اشکفت ها و تنگه ها زیبا بودند و ستونی مربعی که دایره ای بزرگ و دقیق پیرامونش، شهر گور، شب پیش از کنارش گذشته بودیم.
آمدنا به شیراز، شیراز بود و شیراز بود و کوه های شیراز بود و هوای شیراز بود. در باغ دلگشا و بر ستگها و حفره های کوه کنار باغ شیراز بود و درختانی که تنشان از خاک شیراز بود و شیراز در رگ شان بود.
و در تخت جمشید، نقش بود و سنگ بود، اما از جنس زمان بود: از جنس انباشت زمان. ایران بود و تاریخ و آوای پای سوارانی و جای پای همسرانی و شکوه خرد و سایه ای از مهر مغانی.
و بزرگ مردی که در جلگه ی پاسارگاد خفته بود. مغ مردی که کمی آن سو تر بر سنگی با بال و تاجی از جنس زمان نگاشته اش بودند.
با یاران و دوستانمان پگاه دوشنبه به “راگا” بازگشته بودیم. خاک پارسه و هوای ایران بود که همه جا بود و آتش بود که در جان ما و سرزمین پارس که آبی بود برآتش.
(همه ی نگاره ها از آسیه صدیقیان و نقشه ی هوایی شهر گور از گوگل است)
ایرانیان امروزه شرایط دشوار اما تعیین كننده ای را تجربه می كنند. بهارِ گذشته شاید کمتر كسی باور می كرد كه انتخابات ریاست جمهوری و حوادث پس از آن، زمینه شكل گیری جنبشی را فراهم کند كه بدین سان مجدانه پیگیر مطالبات دموكراتیك، آزادی خواهانه و احقاق حقوق شهروندی ملت ایران باشد و علیرغم این همه سركوب، کشتار، زندان و شکنجه، استمرار و تداوم خود را در دوری از خشونت و مبارزات مسالمت آمیز ببیند.
در این میان مایه ی مباهات دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاه های ایران است كه همگام با جنبش سبز ایرانی، با افتخار هزینه ی این مقاومت در برابر استبداد را می پردازد. اینك درحالی قریب به ۸۰ روز از بازداشت اعضای این حلقه فكری، آقایان مهرداد بزرگ، احسان دولتشاه و سینا شكوهی، می گذرد که این سه نفر در طول این مدت تحت شکنجه های روحی و جسمی برای قبول اتهاماتی واهی و خیالی قرار داشته اند و از دسترسی وکیل آنها به پرونده جلوگیری به عمل آمده است. عضو دیگر گروه، رشید اسماعیلی در اصفهان به بند كشیده شده است؛ و بیش از ۴۰ روز است که خانواده های سورنا هاشمی و علیرضا فیروزی در انتظار شنیدن تنها خبری از فرزندانشان هستند بی آنكه از دستگاه های مسوول پاسخی دریافت کنند؛ و این بازداشت های مكرر و همچنین تهدیدهای گاه و بی گاه دیگر اعضایمان، در مقابل خون هایی که نداها، سهراب ها، اشکان ها و آرش ها در راه رسیدن به آزادی داده اند چه ناچیز است.
دنباله …
شاد و تندرست و آزادند در کوه. برای بالا رفتن، مسیر رودخانه ای را انتخاب کرده اند و یکریز از این طرف به آن طرفش می روند و باز برمی گردند همین طرف، تا بالاتر بروند. مسیر دشوارتر اما زیباتر را انتخاب کرده اند. آب، سنگ های خیس و غلتان، درختانی که برگهاشان زرد و سست شده و برگهایی که یا خیس افتاده اند روی سنگ ها یا خشک مانده اند زیرپا تا صدای خش خش شان در گلو نماند. یارانی که در زندگی هم مسیر دشوارتر اما زیباتر را انتخاب کرده اند.
امروز جمعه ششم آذر ماه ۱۳۸۸ است و برنامه ی کوه جمعه های اول هر ماهمان به همت ایزد بهرام برقرار. دارم فکر می کنم که، بله، باید اکنون را ثبت کرد. تاریخ اکنون را نوشت. اما به کدام زبان؟ با کدام زاویه دید؟ تاریخ را چه کسی باید بنویسد؟
این جماعت چه قدر شادند. میان اینها چه قدر شادی و آزادی موج می زند درکوه. فکر می کنم باید با زبان خودم و زاویه دید خودم بنویسم. دیگرانی هم هستند که شاید روزی با زبان و زاویه دید خودشان بنویسند. همین امروز، اینجا، بیست و دو تن هستند: شروین وکیلی، سینا افضل خانی، شادی برندک، امیرحسین، پروانه رهروان، امید دوست محمدی، علیرضا (پدرام) فرحی، سارا سجادی، پیمان، سپیده سجادی، آسیه، آناهیتا رازقیان، حمید سوری، ساناز، ستاره، احسان فیاض زاده، پی تو، گلنوش اشتری، مهشید فرحی، مصطفی کریمی، مسعود لسانی، مسعود بُربُر. هر کدام شاید روزی به همین امروز فکر کنند. یا آن را برای کسی روایت کنند.
صبح ساعت ۷ از میدان تجریش راه افتادیم. با دو سه ماشین شخصی آمدیم دارآباد. در میانه راه، خط خطی های نور خورشید از میان شاخه های درختان دست راست که فقط سایه ایشان دیده می شد، برگهای زرد و قرمز درختان دست چپ را روشن کرده بود. طلوع بودو ما بالا می رفتیم. مسعود لسانی از دارآباد به ما پیوست و بعد در مسیر حمید سوری و ساناز را دیدیم. سرد بود اول راه. گرم شدیم.
جایی من، پی تو و آناهیتا که جلوتر می آمدیم متوجه شدیم که بچه ها نیستند و مدتی طولانی مسیرهای گوناگون را پی شان گشتیم. سردمان می شد اگر می نشستیم. بالای سه راهی رفتیم که می توانستیم هر سه مسیر را از آنجا ببینیم. تا این که بعد از ساعتی پوشش سبز کوله حمید سوری را دیدیم و صدای انتقادهای یکریز امید را شنیدیم. شروین صدایمان را نشنید هر چه داد زدیم. پایین رفتیم. فهمیدیم جایی نشسته و صبحانه میل نموده اند دوستان. باقی سفر را با هم بودیم.
مسیر رودخانه و آبشار را تا جایی رفتیم که به بن بست خوردیم. نام جاهای این مسیر را نمی دانم. اگر می دانستم هم، کسی که سال ها بعد می خواست این نوشته را بخواند و همین مسیر را دنبال کند، از روی نام ها می توانست مسیر دقیق ما را پیدا کند؟ نام ها عوض نمی شوند؟ نام ها هم که ثابت باشند آیا این مسیر و این جاها همان خواهند بود که ما گذشتیم؟
از سنگی بالا می رفتم و افتادم. خوش شانس بودم که در آب افتادم و چیزی نشد مگر انگشت کوچک دست راستم که نمی دانم چه شد. همان سنگ را دوباره بالارفتم و بار دوم موفق شدم. دسته یک چاقوی یک بار مصرف را می شکنم و آتل می کنم برای دستم.
انتهای مسیر بن بستی است و آبی آبشار گون پایین می ریزد. پایین آبشار آب در حوضچه ای جمع شده که کمی ارتفاع دارد. سینا و مصطفی از طنابی که برای رسیدن به حوضچه آویزان است و گره هایی برای دست گیره دارد، بالا می روند و کمی آن طرف تر از راه نسبتا دشواری بر می گردند پایین.
برگشتنا کنار رود جمع می شویم. اینجا عمق آب کمتر و سطح آن بیشتر شده است. آب سنگ های غلتان را می شوید و می برد. صدای غلتیدن سنگ ها در آب یادم را می برد پیش سنگ های لقی که در مسیر از رویشان می پریدیم و بارها رد شدیم و بارها از رویشان افتادیم در آب. همین امروز ، یارانی تازه پیمان بستند برای یاری. آیا کسی که این نوشته را می خواند این ها را تجربه خواهد کرد؟ همین ها را؟
پیش نوشت: فردا تولد علیرضا موسوی است و او خود در بند است. امشب به امید آزادی اش مرگ بر دبکتاتور را برای شبهای دیگر می گذاریم و شب تولدش را با “زنده باد آزادی” جشن می گیریم.
خبر بازداشت ها تکرار می شود و تکراری نمی شود وقتی بازداشت شدگان همه آنان باشند که بیش از همه به آزادی می اندیشند. این بار خبر، بازداشت دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال بود و پس از آنان ساسان آقایی. بدیهی هم هست که از هیچ کدامشان خبر روشنی در دست نیست و بی خبری مطلق است.آن دانشجویان و این روزنامه نگار را من آن قدر می شناسم که بگریم / بخندم اگر فرداروزی زبانم لال خبر محکومیتی منتشر شود به “اقدام علیه امنیت ملی”، “اهانت به ساحت مقدس مقام معظم رهبری” ، “اهانت به مقدسات و نظام” ، “نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی” و دیگر چرندیات. مگر می شود خبر بازداشت اینان غمین و لرزانم نکند وقتی آن قدر می شناسم شان که بدانم همیشه، هماره، همه تلاششان این بوده که اندیشمندانی شایسته باشند. ساسان آقایی، علیرضا موسوی، فرزان رئوفی، احسان دولتشاه، مهرداد بزرگ، سورنا هاشمی، سینا شکوهی و البرز زاهدی را مردانی می شناسم که اندیشه ی آزاداندیششان را باید چراغی کرد در راه آزادی، نه شمعی که در بند کشید و به انتظار فوتی نشست برای بهانه ی خاموشی شان.بازداشت اینان ستهم است و لرزانم می کند اما شگفت زده ام نمی کند چرا که می دانیم سربازان دروغ و تاریکی همه هراسشان از روشنا و آزادیست. می دانیم اشموغان چراغ آزادی را خاموش می خواهند و می دانیم که ما روشنایی همین چراغ را می خواهیم وقتی فریاد می کنیم زنده باد ساسان آقایی، علیرضا موسوی، فرزان رئوفی، احسان دولتشاه، مهرداد بزرگ، سورنا هاشمی، سینا شکوهی و البرز زاهدی.
بامدادخبر: نیروهای امنیتی با هجوم از قبل برنامهریزی شده، دست کم هفت عضو دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاههای ایران را بازداشت کردند.
به گزارش بامدادخبر، نیروهای امنیتی عصر امروز(پنج شنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۸)، به منزل احسان دولتشاه، عضو دانشجویان و دانشآموختگان لیبرال دانشگاههای ایران، هجوم برده و دستکم هفت عضو این گروه را بازداشت نمودند.مهرداد بزرگ، سورنا هاشمی، علیرضا موسوی، فرزان رئوفی، احسان دولتشاه، سینا شکوهی و البرز زاهدی، شش نفری هستند که در این هجوم از پیش برنامهریزی شده دستگیر شدند و احتمال دستگیری اعضای دیگر نیز میرود.
در این میان، دقایقی قبل، ماموران امنیتی، به همراه مهرداد بزرگ و سورنا هاشمی، به منزل این دو مراجعه کرده و اقدام به تفتیش منزل و لوازم شخصی آنها کردهاند.
اخبار تکمیلی متعاقبا ارسال میگردد
در را باز میکنی و به نیایشگاهی در دل سنگ قدم میگذاری. نورخط اریبی که از ارتفاع شش متری سقف سنگی به داخل تابیده، غبار باستانی هوا را می شکافد و در همین نور است که میبینی در دل سنگ، حفره ای هست که بر درش دریچه ای چوبی نهاده اند و به دریچه دخیل بسته اند و پشت دریچه، در حفره جامی عتیق نشسته است.
(ادامه مطلب را می توانید در زيگزاگ بخوانيد)
“مردم نمی بایست در خیابانها در یکجایی گرد آیند. اگر کسانی نافرمانی نمودندی سپاهیان بایستی با شلیک تفنگ پراکنده شان گردانند. […] آنانکه با سپاه ستیزیدندی سپاهیان یارستندی آنانرا بزنند.”
امروز جارکشیدند که بازارها باز شود، و بازاریان از ترس فرمان بردند و بازارها را باز کردند. همه نشانه های مشروطه از میان برخاسته، نه روزنامه ای، نه انجمنی، نه گفتاری ولی کارها بسامان و آرامش پدیدار می بود.
همهمه گردشگرانی که به کوه های شمال تهران آمده اند، صدای شادی هایشان، خواندن هایشان و نفس زدن هایشان همه جا می آید. از میان این همهمه، صدای سوتی بلند میشود. گروهی پنج نفره، گرد چیزی ایستاده اند و در سوتشان می دمند. توجه همه به سمت صدا جلب می شود. روی سینه شان نوشته شده: «این صدای زباله است.»
(ادامه مطلب را در زيگزاگ بخوانيد)
“چون آگاهی از این نافیروزی به لیاخوف رسید، فرمان داد دسته های دیگر قزاق که ۲۵۰ سواره و ۲۵ پیاده و ۴ توپ می بود، آهنگ مجلس کردند و در ساعت ۷ بود که این ها به جلو مجلس رسیدند. هم در زمان خود لیاخوف (به گفته براون با شش تن از سرکردگان روس با درشکه) به آن جا آمدند و لیاخوف میدان بهارستان و آن پیرامون ها را بازدید و به دستور او از چهار توپ یکی را در خیابان دروازه دولت، دیگری را در خیابان روبروی آن و سوم و چهارم را در خیابان شاه آباد نهادند و دهانه همه توپ ها را بسوی مجلس گردانیدند، و گرداگرد هر توپی دسته قزاق، از سواره و پیاده جا دادند. پس از این کارها لیاخف (بدرشکه نشسته) بازگردید که بباغشاه رود و بشاه آگاهی برد.” […] یک فوج سربازان سیلاخوری همراه قزاقان می بودند که لیاخوف آن ها را بنگهداری درهای شرقی مسجد و مجلس و آن پیرامون ها گمارد.
[…]
مامانتوف می گوید: “گمان ایستادگی نمی رفت و از اینرو به قزاقان دستور تیراندازی داده نشده بود.”
[…]
قزاقان و سربازان نمیگذاردند کسی از مجلس بیرون رود. سپس سختگیری را بیشتر گردانیده کسی را بدرون هم راه نمی دادند ولی تا این هنگام کسانیکه آمدن می خواستند آمده بودند و ما از آنان نامهای بهبهانی و طباطبایی و حاجی امامجمعه خویی و حاجی میرزا ابراهیم آقا و مستشارالدوله و میرزا محمد صادق طباطبایی حکیم الملک را می شناسیم.[…] از آنسوی یکدسته از سران آزادی از جهانگیرخان و ملک المتکلمین و[…] خود درآنجا می بودند. با آن که بیشتر نمایندگان بیغیرتی نموده امروز به مجلس نیامدند باز در آنجا انبوهی می بود در بیرون نیز مردم هواخواهی بمجلس می نمودند و دسته هایی برای آمدن بمجلس آماده می شدند.
[…]
از آن سوی لیاخوف […] چون چگونگی را دید فرمان داد همه توپها از چپ و راست گلوله افشانی کنند و کسانی را بباغشاه دوانید تا توپهای دیگری نیز بیاورند.
[…]
بدین سان جنگ میرفت و در همان هنگام توپهای دیگر همچنان مجلس را بمباران می کردند و هرگونه ویرانی پدید می آوردند. نیمساعت به نیمروز جنگ بیکباره پایان پذیرفت.
[…]
مامانتوف می گوید:”در میدان جلو مجلس نزدیک بیست لاشه اسب افتاده بود. دریای خون موج می زد و هنوز بزمین فرو نرفته بود. […] یک مرده پهلوی قراولخانه افتاده، و از گیجگاه شکسته آن خون سرخ و سیاهی روان بود.
خانه هایی که نگهداران مجلس از آنها تیرانداخته بودند پرده غم انگیزی را نشان می داد. پاره دیوارها افتاده و پاره ای شکاف برداشته بود، یک شیشه در پنجره ها دیده نمی شد. درها از جا کنده شده پشت بامها از تکه های گلوله های سوزان و افشان سوراخ سوراخ شده بود.”
[…]
لیاخوف چون فیروز درآمده بنیاد مشروطه را برانداخته بود رشته همه کارها در دست او می بود. روز چهارشنبه سوم تیرماه در تهران فرمانداری نظامی برپاگردید. آگهی در این باره […] با دست لیاخوف نوشته شده و بچاپخانه رفته بود و امروز در شهر پراکنده گردید.
“مردم نمی بایست در خیابانها در یکجایی گرد آیند. اگر کسانی نافرمانی نمودندی سپاهیان بایستی با شلیک تفنگ پراکنده شان گردانند. […] آنانکه با سپاهیان ستیزیدندی سپاهیان یارستندی آنانرا بزنند.”
همه نشانه های مشروطه از میان برخاسته، نه روزنامه ای، نه انجمنی، نه گفتاری ولی کارها بسامان و آرامش پدیدار می بود. امروز جارکشیدند که بازارها باز شود، و بازاریان از ترس فرمان بردند و بازارها را باز کردند.
-تاریخ مشروطه ایران، جلد دوم
دانه هاي بينايي جاي دوري مي بَرَدم. زماني كه مي دانم بيش از چهار سال نداشته ام. از خانه ي گوهردشتِ باباامير/ مادر، جاجیم روي تخت خواب فلزي شان يادم است با دانه ها و طرح هاي ريز نارنجي، سياه و قرمز، راه راه، كنار هم، و دانه هاي بينايي كه همين رنگ بودند، همين طور به صف، راه راه، فرار مي كردند. به هر طرف كه چشم را مي چرخاندم، هرچه دنبالشان مي كردم، آن ها هم مي رفتند، همان طرف.
هنوزاهنوز چشمانم بسته كه باشد، يا اگر حواسم به شان باشد با چشم هاي باز هم، هستند، مي روند. هنوزاهنوز به همين تلاش بي معني ادامه مي دهم و همه چيزم را همين دانه هاي بي معناي بينايي مي سازند كه هم خودِ تصويرند، هم وراي تصوير، جلوي تصوير بيشتر. هنوزاهنوز سه رنگ پرچم كشوري را دوست دارم با سياه و قرمز و زردي كه ته مايه اش به نارنجي مي زند.
از خانه ي گوهردشت سايه هاي نيمه شبي ي ِ روي ديوار يادم مانده كه گاهي خط نوري مي بُريدشان. نوري كه همراه با هُفّه ي صداي ماشيني روي ديوار جا باز مي كند، از آن بالا مي رود، خطي مي شود تا سقف و آن جا با خودش عمود مي شود. بعد از پايين بسته مي شود. بي اندك توجهي به مني كه نگاهش مي كنم، بي هيچ دركي از وجود من، او نيست مي شود. و در اندك مدت ِ تمام عمرِ وجودش، من برايش هيچ، هيچ، وجود ندارم.
سال ها بعد در دفترم نوشتم “هستنده” و با آغاز از همين نور نوشتم. نوري كه از دورترين سال هاي عمرم ريشه مي گرفت. از خانه گوهردشت چيز زيادي يادم نمانده، برايم دور است، خودِ ديرين: آغاز.
روبرويم چهل نفري نشسته اند، بيست نفري ايستاده. در چهره جوان ترها رد خيابان هاي تهران پيداست، در چهره پيرترها رد ديوارها كه ماندني ترند. خورشيدكي دست راستم فرو مي رود. رو به عقب اتوبوس نشسته ام و چهره ها را ورانداز مي كنم. وزن هوا زياد است و وزن نفس آدم ها: وزن ِ زمان ِ آدم ها. در چهره اي ميلي به آن طرف ديوار پيدا نمي كنم، انگار پشت همه ديوارها رو شده است. در چهره اي رضايتي از اين طرف ديوار نمي بينم.
دست يكي دو نفر روزنامه يي هست كه نمي خوانند: چشم ها جاي ديگري ست. شوري در حافظه قديمي تر ها كه سي سال پيش بيدار شد و حالا شعورشان تحقيرشان مي كند؛ جوان ترهايي كه شورشان ده سال پيش فوران كرد و حالا شعورشان حسرت مي خورد؛ در بعضي چشم ها، ته مايه ي شورهمين چند روزه هست و در نطفه خشكيده. پاسخ اين همه سرخوردگي را چه كسي مي دهد؟
اتوبوس دير دير حركت مي كند، زود زود مي ايستد. كوتاه مدتي حركت مي كند، مدتي طولاني مي ايستد. آن ها كه نشسته اند روي صندلي شان جا به جا مي شوند. آن ها كه ايستاده اند نشسته ها را مي پايند تا زود تر از ايستاده هاي ديگر پياده شدنشان را شكاركنند.
كسي حرف نمي زند. كسي به آن طرف ديوار ها فكر نمي كند. كسي به اين طرف ديوار اميدي ندارد. درخت ها سبزند، جدول هاي كنار خيابان سبز است، مچ بندِ دست ها سبز است. لباس باتوم به دست ها هم سبز است.
زیباست، ستودنی ست، شگفت است، همی* با مردمانی که سکوتشان را که سرشار از ناگفته هاست در گام هاشان نگاشته اند و بر کاغذهاشان نوشته اند. سربازی هم که از همین تن و خاک، کناری ایستاده، همین ناگفته ها را خوانده که به سکوت می نگرد.
دیدم تکه پاره های کاغذ دریده ای را که بر زمین افتاده بود و این گام ها را آشوبگر می خواند، اما اینان بزرگ منش تر از آنند که پا بر دهان مخالفشان بگذراند، حتا اگر قاتل خویشان خود بدانندش. دور باد از چنین مردمی و چنین خاکی، دروغ و دشمن و خشکسالی؛ جاودانه باد این خاک، با همین آب و آتش و باد که در تنش جاری ست.
* “همی” به معنای با هم بودن در پارسی کاربرد دیرینه دارد که پیشینه اش را دست کم تا “اندرز بزرگمهر” می توان یافت.
آنچه در ۲۵ خرداد اتفاق افتاد از بسیاری ابعاد تازگی داشت و از بسیاری جهات نیز یادآور تاریخ سی سال پیش بود. تاثیر این اجتماع عظیم مردمی بر آینده نزدیک ایران بسیار فراتر از آن است که در نظر نخست دیده می شود. می کوشم فهرست وار برخی نکات را بیاورم. از بس مساله زیاد است قادر به تفصیل نخواهم بود. امیدوارم با همفکری دوستان به گسترش بحث برسیم. این طرح بحث است:
دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاههای ایران، در بیانیه ای خطاب به مهدی کروبی، اعتراض خود را نسبت به کودتای حزب پادگانی در این انتخابات اعلام کرده خواستار آن شدند تا کروبی به عنوان کاندیدای مورد حمایت این گروه در انتخابات ریاست جمهوری دهم، به عهدی که با ملت بسته پایبند باشد، سکوت نکند، به ملت ایران بپیوندد و با صدایی بلند و رسا نه به استبداد را هم در کریدورهای قدرت و هم در خیابان فریاد بزند که این تنها راه باقیمانده برای تغییر است.
جناب آقای کروبی کودتا شده است!
آماده شد، گزارشی که از سر و صدای انتخابات در خیابان های تهران گرفتم. عکس های آن را نیز به زودی همینجا می گذارم تا ببینید. همچنین جا دارد از لادن، محمدرضا، لیونا و سامان تشکر کنم. گزارش را با ابزار زیر بشنوید و یا فایل آن را از اینجا دریافت کنید. حجم فایل ۴.۵ مگابایت است.
یکم) دوستانی که من را می شناسند می دانند که هیچوقت از بحث های سیاسی استقبال نکرده ام، چون معتقدم بحث سیاسی را باید آدم های سیاسی متخصص بکنند؛ مثل زمانی که می رفتیم بوفه دانشکده حقوق از آن چایی های تقریباً یک لیتری گنده کوروش می خوردیم و دانشجویان علوم سیاسی با هم صحبت می کردند و چه قدر ریز همه چیز را می شکافتند. موافق و مخالف دور یک میز می نشستند و
ساعت ها بدون این که اهانتی به طرف مقابل بکنند می گفتند و می شنیدند و می گفتند و باز می شنیدند. آخر سر هم دست در گردن هم می انداختند و می رفتند و این صحنه فردا و فردای فردا باز هم تکرار می شد. طبیعتاً غیر عادی است اگردو نفر جرّاح قلب در مورد سیستم ترمز ABS با هم خیلی تخصّصی صحبت کنند. بحث سیاسی کار آدم های سیاسی است.
دوم) هر کدام از ما آجری از بنای عظیم کشوری بزرگ هستیم که اگر در جای درست خود باشیم باعث پیشرفت و اگر در جای نا صحیح قرار گرفته باشیم چوبی در لای چرخ حرکت رو به جلوی بقیه خواهیم بود و این موضوع ربطی به این که چه کسی رئیس جمهور است و چه کسی نماینده مجلس و یا این که رئیس مجلس خبرگان کیست ندارد. آن آقا یا خانم کارمند شهرداری که مجوز ساخت طبقات اضافه بر روی یک بنای فرسوده را صادر می کند و باعث خلق فاجعه می شود کاری ندارد چه کسی در صدر دستگاه اجرایی کشور نشسته و چه کسی نماینده شورای شهر است؛ او کار خود را کرده، می کند و خواهد کرد و این چرخه همچنان ادامه خواهد داشت. اتّفاقاتی که در
لایه های پایینی جامعه ما می افتد مستقل از سیاست های کلّی کشور و همیشه در راستای اهداف و امیال شخصی کسانی است که دو سه روزی بر مسندی نشسته اند و می خواهند از ثانیه ثانیه این دو سه روز خود را و اگر علاقمند باشند نسل های آتی خود را مستفیض سازند و در این پروسه تصمیمی که توسط شخص اوّل اجرایی کشور گرفته می شود اصلاً اهمیت ندارد؛ نباید بی جهت برای این که چه کسی رئیس جمهور می شود حرص خورد. این ته جدولی ها هستند که در انجام هر کاری تصمیم آخر را می گیرند و در شرایط فعلی ما با آن یک رأیی که می دهیم تأثیر خاصّی روی این روند نخواهیم گذاشت و فقط به یک وظیفه اجتماعی عمل می کنیم.
سوم) تعارفات رایج را کنار می گذارم و به عنوان یکی از نفرات همیشه برتر سمپاد (سازمان ملی پرورش استعداد های درخشان) تبریز، یک فارغ التحصیل دانشکده فنی دانشگاه تهران و کسی که در این مسابقه دانشگاه سازی و اختراع مدرک از یک دانشگاه دولتی (صنعتی سهند تبریز) مدرک فوق لیسانس گرفته، خود را نماینده طیفی از نخبگان و نوابغ کشور معرفی می کنم. بخشی از نخبگان کشور که من نماینده آنها نیستم الان از معتبر ترین دانشگاه های آمریکا تا دور افتاده ترین روستا های استرالیا و کانادا پراکنده اند. سایت Orkut که آخرش هم نفهمیدیم چرا فیلتر شد و به لطف فیلتر شکن ها هنوز هم می توان در آن ردپایی از دوستان قدیمی را پیدا کرد مدّتی است تغییرات جدید دوستان را هنگام Log in کردن عنوان می کند؛ مثلاً فلانی که Single بود Married شد و یا فلان کَس فیلم مورد
علاقه اش را از مارمولک به اخراجی های ۲ تغییر داد و إلی آخر. امّا هر بار که Log in می کنم جزو چند تغییر آخر که عمدتاً تعویض عکس و فیلم مورد علاقه و این طور چیز هاست، یک تغییر ثابت هم هست:
He (She) has changed his (her) country!
و به همین راحتی بخش عظیمی از هم کلاسی ها و هم دانشکده ای ها و هم محلّه ای های من گروه گروه از این کشور میروند. کجا؟ مهم نیست، چون نمی خواهند جای خاصّی بروند؛ فقط می خواهند از این کشور رفته باشند؛ مالزی، سنگاپور، بنگلادش، دَرِ پیت ترین
دانشگاه های ترکیه و خلاصه هر جایی که اینجا نباشد به عنوان یک مقصد انتخاب می شود.
آقایی که قرار است چند هفته دیگر رئیس جمهور بشوی، می دانی چرا آنها به این سرعت و با این کثرت فرار می کنند؟ چون تصمیمات جنابعالی و دیگر مقامات این کشور در خصوص رشد و بالندگی علمی و اقتصادی و امثالهم داخل همان اطاق جلساتتان باقی می ماند. بیرون از آن اطاق، خصوصی سازی یعنی مدیران دولتی کارخانه های دولتی را به طور خصوصی بین خودشان تقسیم کنند و تا هزار سال دیگر جنس چینی مونتاژ و سریال های کره ای وارد کنند. برای محقّقین و تحصیل کردگان در این چرخه واردات اجناس چینی و در عوض صدور جمع کثیری از نساء عفیفه به کشورهای عرب حاشیه خلیج فارس، جایی نیست و اگر جلوی این روند گرفته نشود روزهای فعلی شیرین ترین روزهایی است که سپری می کنیم.
چهارم) می رسیم به اینکه چرا من این متن را نوشتم. دوستانی که در سیستم پیمانکاری و نظارت فعّالیّت داشته اند می دانند که حقوق ناظرین بر اساس جدول ابلاغی سازمان برنامه و بودجه سابق پرداخت می شود. براساس مدرک، سابقه کار، محل خدمت و تخصّص های خاصِ ناظر، رقمی از جدول فوق به عنوان حقوق مشخص شده و کارفرما علاوه بر این مبلغ که باید به دست ناظر برسد مبلغی را به شرکت مشاور جهت تأمین سایر هزینه ها پرداخت می نماید؛ امّا بعضی از شرکت های مشاور (مثل شرکت معظّمی که سربرگ آن را در فایل jpg پیوست ملاحظه خواهید کرد) به این رقم قانع نشده و طی قرارداد جداگانه ای که با ناظر می بندند مبلغی بسیار کمتر از رقم واقعی را به او پرداخت کرده و بقیه پول را « هپلی» می کنند. این اشاره را داشته باشید تا بند ۵ را بهتر متوجه شوید.
پنجم) من بیش از سه سال در دستگاه نظارت مقیم سدّ خداآفرین (سدّی خاکی روی رود مرزی ارس در شمال آذربایجان شرقی) مشغول به کار بودم. بهمن ماه سال گذشته یادداشتی در خصوص دریافت ضریبهایی که باید به من تعلّق می گرفت و کارفرما آنها را پرداخت می کرد ولی به دست من نمی رسید (توضیح قضیه را در بند چهارم داده ام) به رئیس مستقیمم (سر ناظر پروژه) دادم. جوابی که به یادداشت من داده شد در فایل ۲.jpg قابل ملاحظه است. به طور خلاصه بر اساس قرارداد بسته شده تحت عنوان کارشناس دفتر فنی، حتّی اگر سرپرستم به من ارجاع کند که امشب باید با من همبستر شوی، من باید اطاعت کنم (گویا در شرح وظایف چنین قید شده است) و درخواست احقاق حقوق از سوی من تعبیر به زیاده خواهی و سوق کارگاه به سوی بی نظمی شده است. مشابه این اتفاق کتباً و شفاهاَ هر روز و هر ساعت در تمام گوشه و کنار این کشور در حال وقوع است و سوال من این است که آیا شخص اول اجرایی مملکت از چنین حوادثی آگاه است؟ و آیا تغییر یا عدم تغییر یک رئیس جمهور می تواند منجر به تغییر روند سرکوب و تحقیر نخبگان کشور شود؟ من یک رأی دارم و آن یک رأی را در صندوق خواهم انداخت، ولی آیا آن یک رأی و تمام «یک رأی» های دیگر تأثیری در بهبود زندگی من و افرادی با شرایط من خواهند داشت؟
ششم) به خاطر اتّفاقات بعضاً به شدت خنده داری که پس از مکاتبات فوق افتاد من مجبور به تسویه حساب با آن کارگاه شده و به فاصله چند روز پس از خروج از شرکت معظّم مذکور در یک کارگاه خوب در شهر خودم و این بار در سیستم پیمانکاری مشغول به کار شدم. موضوع برای من ختم به خیر شد، امّا سوال من از آقایی که قرار است چند هفته بعد رئیس جمهور این کشور پهناور شود این است که آیا قرار است اتفاقات جدیدی رخ دهد؟ یا همین طور پیش خواهیم رفت و به زودی آخرین استخوانهایمان نیز زیر این فشارها خُرد خواهد شد؟ و آیا اصولاً انتخاب یک رئیس جمهور جدید به معنای ایجاد تغییرات و خلق فضایی جدید است؟ و آیا من مزایای این فضای جدید را حس خواهم کرد؟
از این که دوستانه جواب سوالات من را خواهید داد، متشکرم.
افشین اجلالی
خرداد سال ۱۳۸۸
(تصویر پیوست را بببینید و بخوانید. برای بزرگ تر دیدن تصویر می توانید روی آن کلیک کنید و سپس گزینه Full Size را انتخاب کنید)
باور داشتم که من نیز مانند هر شهروندی حق دارم، و نه تکلیف، که در تعیین سرنوشت خویش سهیم باشم و در فکر بودم که با این گزینه ها، از این حق، و نه تکلیف، استفاده کنم یا نه.
آن چه بدان رسیدم بماند چرا که رای شخصی من است و به کار کس نیاید، اما جز آن همین بود که تصمیم گرفتم گزارشی از انتخابات بگیرم که بماند و با تصویر و صدا رنگی هم به آن بدهم و بی طرف بمانم و حمایت و تبلیغ را به دیگران نهم و تصمیم گیری شان را نیز به خودشان واگذارم.
حالا اما به این ها بی شک چیز دیگری علاوه شده است. آن چه به روشنی از آن دفاع می کنم و تبلیغ و پیشنهاد آن به دیگران را انکار نخواهم کرد، نه حمایت از نامزد خاصی است و نه کناره گیری ( که البته این هر دو، حق قانونی هر شهروند و حق طبیعی هر آدمی از حیث آزاد بودنش است) اما ایران زمین را فاجعه ای در انتظار است که چند سالی هست تنها شمه ای از آن را چشیده ایم. وظیفه خود می دانم که در ستیز با این فاجعه به سهم خود نقشم را به بهترین شکل ممکن بازی کنم و بی خود بزرگ بینی یا تعصب و امر و نهی، دلسوزانه این را وظیفه هر ایرانی دیگر نیز می دانم.
از همین روست که تا انتخابات به سود هیچ نامزدی نخواهم نوشت اما هر چه بتوانم در ستیز با اشموغی[۱] که برای ایران زمین کابوسی ستهم[۲] را به بیضه نشسته است خواهم کرد، و با چشمانی نگران، خواهش می کنم، شما نیز چنین کنید. گرچه آدمی را همه حق و اختیار و آزادی است و قهر و جبر و تکلیفی در کار نیست، اما او را مسؤولیتی نیز هست.
—–
[۲] ستهم در متون پهلوی به معنای سهمگین، فجیع و نتیجه رفتار وقیحانه به کار رفته است و به ویژه آن را اینجا به کار بردم زیرا در بندهشن جایی که وظیفه یکی از دیوان را دوش پاتخشایی یعنی آوردن حکومت بد عنوان می کند، آن را با این واژه (ستهم) توصیف می کند.
این متن به صورت پیامک به یکی از دوستانم رسیده است. در صورتی که صحت منبع آن تایید شود می توان آن را یکی از مهم ترین اخبار انتخابات این دوره دانست:
امروز اعلام می کنم حضور مردم پای صندوقهای رأی لازم عقلی است، و رأی به کسی که ملت او را دروغگو می داند حرام است، حال که آقایان مصلحت نمی دانند این سخنان از صدا و سیما پخش شود، مانند دوران انقلاب که اطلاعیه ها توسط مردم پخش می شد، باید این سخنان را بنویسید و تکثیر کنید. (آیت الله العظمی صانعی)
مقدمه
پس از پنجاه سال غلبه گفتمان چپ بر سپهر سیاسی ایران كه نتایجی خسارتبار و گاه جبرانناپذیر نصیب ایران و ایرانیان كرد؛ لیبرالیسم، آن ققنوس خوشخوانیست كه از زیر خاكستر، از پس ویرانههای چپزدگی رخ مینماید و از جانهای مشتاق آزادی دلربایی میكند. لیبرالیسم بر سه اصل فردیت، عقل و آزادی استوار شدهاست. در لیبرالیسم اصالت با فرد و آزادی او است و اداره امور جامعه و مسئولیت هدایت بشر به ساحل آرامش و لذت، بر عهده عقل نهاده شدهاست. آزادی برای ما هم هدف است، هم روش. آزادی مورد نظر ما دارای مرزبندی مشخص با هرج و مرج و بیبندوباریست. آزادی برای ما اگر چه اصل است و هر گونه محدود كردن آن نیازمند استدلالهای موجه، اما دامنه آزادی تنها تا جایی گسترده میشود كه موجب تجاوز به حریم حقوق بنیادین انسان با معیار اعلامیههای جهانی حقوق بشر نشود. از سویی آزادی حق انسان است و از سوی دیگر همه افراد انسانی نسبت به حقوق و آزادیهای یكدیگر مكلفاند.
در جهانبینی لیبرال، انسان موجودی جویای لذت و خردمند است كه با تأكید بر تعقل قادر است به نحو مطلوب امور خویش را تمشیت كند. انسان تنها موجودیست كه میتواند از طریق كنترل عقلانی امیال خود فرهنگسازی كند و فرهنگ و تمدن مهمترین فصل ممیز او با حیوانات است. با تكیه بر همین عقلانیت لیبرالی بودهاست كه دستاوردهای شریفی چون دموكراسی و حقوق بشر، چشماندازی جدید از زندگی را فرا روی انسان رهاشده از عصر بردهداری و فئودالیته قرار داد.
ما ضمن پرهیز از ارادهگرایی خام و با آگاهی نسبت به تواناییها و محدودیتهای نوع بشر، بر این باوریم كه میتوان با تمسك به عملگرایی لیبرال، كه خصوصیتی واقعبینانه دارد، بسیاری از ابعاد نامطلوب جامعه ایرانی در سپهر اقتصاد، سیاست و فرهنگ را با تكیه بر ارزشها و روشهای لیبرالی اصلاح كرد و تغییر داد. درست همین پرهیز از ارادهگرایی خام و غیر عقلانی است كه لیبرالها را از دروغ «مدینه فاضله» و افسون «یوتوپیاگرایی» مصون میدارد. انسان نه اسیر تقدیر تاریخی است و نه زندانی مشیتی فرا زمینی. از این رو لیبرالسیم به هیچ وجه انفعال و بیعملی را برنمیتابد؛ عمل سیاسی مبتنی بر عقلانیت و محاسبه فایده ـ هزینه را تأیید میكند اما افراطگرایی كور را رد میكند. تاریخ لیبرالیسم تاریخ مبارزههای باشكوه لیبرالها با پادشاهیهای مطلقه، كلیسای جبار، ارتجاع مذهبی، فاشیسم، استالینیسم و توتالیتاریسم است. لیبرالها همواره در صف مقدم مبارزه برای تحقق حقوق اساسی آحاد انسانها بودهاند. مبارزه با تبعیض نژادی و هر گونه آپارتاید، دفاع از برابری حقوق زن و مرد، بخشی دیگر از تاریخ پر افتخار مبارزات لیبرالی است. همین مبارزه عملگرایانه و عقلمحور است كه امروز لیبرالیسم را به بدیل ناگزیر انواع نظامهای سیاسیـ اقتصادی بسته و توتالتیر تبدیل كردهاست. ما مصمم هستیم این مبارزه شریف را تا تحقق حقوق بشر و دموكراسی، به عنوان والاترین ارزشهای لیبرالیسم ادامه دهیم و در این راه از فداكاری و پرداخت هزینه ابایی نداریم. به قول جان استیوارت میل، فیلسوف بزرگ لیبرال:« هر چند فقط در اوضاع و احوال بسیار ناقص جهان است كه هركس باید با فداكاری مطلق در مورد خوشبختی خود به خوشبختی دیگران یاری رساند؛ با این همه تا زمانی كه در این وضع ناقص قرار داریم ما با اعتقاد كامل اظهار میكنیم كه آمادگی برای چنین فداكاری، بزرگترین فضیلتی است كه میتواند در آدمی وجود داشتهباشد.» ما در این راه دست یاری همه آنهایی كه خود را همفكر و همراه ما در این مبارزه خطیر میدانند به گرمی میفشاریم. این مانیفست در واقع مبین مبانی نظری مشترك كسانی خواهد بود كه ذیل پرچم لیبرالیسم به ایران و جهانی آبادتر، ثروتمندتر و آزادتر میاندیشند. جهانی مصون از تروریسم، دیكتاتوری، بنیادگرایی، خشونت، جهل و به دور از جلوههای خشن و غیر قابل تحمل فقر. ما از طریق این مانیفست، موضع نظری خود را به صورت شفاف پیرامون مقولات زیر به اطلاع همگان میرسانیم:
دکتر مظفر بقايي کرماني

شعبه يكم دادگاه جنايي تهران كه به دادخوست ارتش دكتر مظفر بقايي كرماني را محاكمه مي كرد دوم ارديبهشت ۱۳۲۹ (۲۲ آوريل ۱۹۵۰) با صدور حكمي جالب، وي را از اتهام منتسبه تبرئه كرد. سه قاضي اين دادگاه در حكم خود نوشته بودند: مقاله مظفر بقايي در روزنامه شاهد كه در آن به ارتش اشاره رفته بود، اهانت به نيروهاي مسلح نبود بلكه يك انتقاد بود و چون راه حل نشان داده بود، پس؛ اين مقاله يك انتقاد سازنده بود و كار روزنامه نگار گفتن مسائل و ارائه راه حل است. اين نوشته، مقاله (نظر) بود و نه خبر كه حتي بشود ناشر را به تكذيب آن و يا دادن توضيح وادار كرد.
ارتش در دادخواست خود، مقاله نگار (بقايي) را متهم به اهانت به نيروهاي مسلح و درنتيجه متزلزل ساختن صميميت افراد آن نسبت به فرماندهان ارشد كرده بود و خواستار مجازات او شده بود.
ده سال بعد، رئيس شهرباني وقت (سپهبد نصيري) و اين بار از دستگاه قضايي ارتش خواست كه دكتر مظفر بقايي را به اتهام اهانت به شهرباني و سلب صمميمت افراد آن نسبت به كشور مجازات كند. اين بار، دستگاه قضايي ارتش بقايي را بازداشت و محكمه نظامي او را محكوم كرد. بقايي در سال ۱۳۳۹ در نطقي مطالبي درباره شهرباني گفته بود و ازجمله به تراشيدن غيرقانوني سر يك روزنامه نگار كرماني به دستور شخص سپهبد نصيري اشاره كرده بود. نصيري در سال ۱۳۵۷ و پس از پيروزي انقلاب اعدام شد.
دکتر موسی غنینژاد
بحران گستردهای که اکنون سراسر بازارهای مالی دنیا را فرا گرفته و موجب رکود فعالیتهای اقتصادی در اغلب کشورهای جهان شده، موجی از بیکاری و معضلات اجتماعی را به همراه آورده و توجه رسانههای همگانی و افکار عمومی را به خود جلب کرده است.
![]() |
براي توضیح این بحران و ارائه راههای برونرفت از آن، مسوولان سیاسی اغلب کشورهای ذیربط روی یک موضوع تاکید میورزند و آن ضرورت دخالت و نظارت بیش از پیش دولتها در حوزه فعالیتهای اقتصادی است.
احزاب چپ و راست حکومتی از انگلستان و آمریکا گرفته تا فرانسه و آلمان با رفع اتهام از خود انگشت اتهام رابه سوی بازار نشانه رفتهاند و مدعی شدهاند که سودجویی و بیبندوباری حاکم بر نظام بازار عامل اصلی به وجود آمدن این وضعیت اسفبار شده است. واضح است که براي توضیح پدیده پیچیدهای مانند بحران مالی، داوریهای احساسی و شعارهای عوامفریبانه گرچه ممکن است افکار عمومی را موقتا قانع کند، اما به لحاظ علمی کاملا بیارزش است و در عمل راه به جایی نمیبرد. نکته جالب توجه اینجاست که هیچ یک از دستگاههای کارشناسی و تحقیقاتی عریض و طویل دولتی در آمریکا و دیگر کشورهای پیشرفته صنعتی نتوانسته بودند این بحران را پیشبینی کنند و اکنون نیز قادر به توضیح آن در یک چارچوب تئوریک منسجم نیستند.
نظریههای مربوط به بحران را به طور کلی شاید بتوان به سه گروه تقسیم کرد: دنباله …
چگونه ميتوان خيريهها را اداره كرد؟
نویسنده: مت مندلسون
برگردان: مسعود بُربُر- مريم كاظمي
[اين نوشته درروزنامه دنياي اقتصاد
پس از آن كه در اگوست ۲۰۰۲، بنيادهاي خيريه تصميم گرفتند تا دست سرمایه دارانی را كه تا آن زمان از طریق آنها تغذیه ميشدند کوتاه کنند، ناگزير اين بنگاه لس آنجلسي نیز تعطيل شد و ۳۵۰ نفر از نيروي كارش اخراج شدند. مشکل آخر هم تصمیميبود که توسط بنیاد محصولات آوون اتخاذ شد. این تصمیم به منظور راهاندازی یک راهپیمایی سه روزه برای سرطان سینه بود که توسط گروه پالوتا که توسط این بنیاد از دور خارج شد تکمیل شده بود.
پس از اینکه برخی از روزنامهها در مورد پر هزینه بودن برنامههای پالوتا شروع به انتقاد نمودند، این انتقادات دیگر بنيادهاي خيريه را نیز برانگیخت. گله بنيادهاي خيريه معطوف به اين بود كه پالوتا يك بنگاه سودآور بوده و موسس آن، دانپالوتا، درآمدي بسيار بالاتر از حد رايج ، براي خود برداشت ميكند و با این کار اسم خیریه را خراب ميکند ، بنابراین باید این بنگاه تعطیل شود.
صبح برف آمد. یادم نیست این موقع سال تهران برف آمده باشد و برای خودم جالب بود آمدن برف یازدهم عید. گزارشکی تهیه کردم از روی هوس! که اینجا می توانید ببینید.
[اين نوشته در روزنامه دنياي اقتصاد
نوشته: هنری هزلیت (فيلسوف و اقتصاددان معروف ليبرتارين كه درسال ۱۹۹۳ بدرود حيات گفت)
برگردان: مسعود بُربُر
هم اکنون چشم انداز پیش روی سرمایه داری، با امید فاصله بسیاری دارد. و این به خاطر نقائص ذاتی سرمایه داری به عنوان یک نظام نیست، بلکه بدان خاطر است که آن را با «شیطان بزرگ» و «بی عدالتی» یاد می کنند، یا، شایستگی هایش که بسیار اندک درک شده اند. به همین دلیل است که دچار بدنامی، انسداد، و کارشکنی است و به آرامی به سوی مرگ هدایت می شود.اما پیش از آنکه درباره آینده احتمالی سرمایه داری بحث کنیم، باید ابتدا به روشنی بدانیم سرمایه داری دقیقا چیست؟ دنباله …
برگردان: مسعود بُربُر
(نگاشته شده در روزنامه دنياي اقتصاد و تارنگار آفتاب)
فلسفه علوم اجتماعي، داراي موضوعي با اهميت اما نه چندان شناخته شده است. اين گرايش، بنيادي ترين پرسش ها را درباره امكان نگرش علمي به جهان اجتماعي مطرح مي كند: گستره و مرزهاي نگرش علمي به جامه كدام است؟ دستيابي به شناخت علمي از جامعه چه مولفه هايي را شامل مي شود؟ براي داوري ميان تبيين هاي گوناگون اجتماعي، چه معيارهايي مناسب تر است؟ فلسفه، هم مي تواند ما را در برساختن شاخه اي از دانش رهنمون شود، و هم مي تواند به مثابه يك معيار در مسير پيشبرد و گسترش آن شاخه، به خدمتمان درآيد. فلسفه طي يك دو قرن گذشته، در حوزه روشنفكري در هر دو كارويژه اش خدمت كرده است.
(نگاشته شده در بامداد خبر)
هفته گذشته، سرشار از وعده های تازه دولتیان به مردم بود: کاهش حقوق کارمندان و بازنشستگان در سال آینده، گرانی ۴۰۰ درصدی خدمات دولتی، کاهش بودجه عمرانی، نرخ دوگانه بیکاری و نامزدی احتمالی آقای وزیرکار برای ریاست دولت.
طی هفته گذشته قیمت نفت ایران به زیر ۳۳ دلار رسید، اکونومیست تورم سال آینده ایران را ۲۸ درصد پیش بینی کرد، لبنیات، گوشت، میوه، و لوازم خانگی گران شد، هوای تهران ۵۴۹ نفر را به کام مرگ فرستاد، احمدی نژاد فرمان سوم محدودیت نرخ سود را ابلاغ کرد، و نیروی انتظامی راه حل تازه ی حل مشکلات مردم را رونمایی کرد. اسماعیل احمدی مقدم فرمانده نیروی انتظامی گفت در ادامه اجرای طرح ارتقای امنیت اجتماعی علاوه بر سه گروه سازمان دهندگان مفاسد ، فاسدان و هنجارشکنان و گروه متظاهران به فساد، با روزنامه نگاران برخورد خواهد شد.
(نگاشته شده در ايران ليبراليسم )
در هفته ای که پارلمان بخش خصوصی وزیر اقتصاد را به میهمانی صبحانه دعوت کرده بود تا به پایش و پیگیری اصل ۴۴ و پرسش از کارنامه دولت در این حوزه بپردازند، مسوولان بورس با رییس دولت برای تعلیق خصوصی سازی به توافق رسیدند، شاخص بورس با ۱۵۴ واحد افت، بیش از پیش در محدوده زیر ۹هزار واحد فرورفت، دولت درخواست کاهش ۶۰۰۰ میلیارد تومانی بودجه عمرانی را کرد، و قیمت نفت به ۳۳ دلار رسید.
بانك مركزي با انتشار اطلاعيهاي در پايگاه اطلاعرساني خود، با اعلام اينكه جهتگيري اصلي بانك مركزي در سال ۸۶ و سال جاري، كنترل رشد نقدينگي براي مهار تورم بوده است، تصريح كرد كه چنين سياستي واجد اثرات تاخيري بر نرخ تورم است و كاهش شتاب تورم در ماههاي اخير گواهي بر اين مدعا است. بنا به گزارش بانک مرکزی نرخ تورم آبان ماه سال ۸۷ نسبت به ماه مشابه سال قبل ۳/۲۸درصد اعلام شد که نسبت به رقم ۵/۲۹ درصدی مهرماه ۸۷ نسبت به مهر ۸۶، ۲/۱درصد کاهش یافت و تورم اندکی آرام گرفت. میزان تورم ۱۲ ماه منتهی به آبان ۸۷ نیز نسبت به ۱۲ ماه منتهی به آبان سال ۸۶ معادل ۲۵ درصد اعلام شد که نسبت به ۱۲ ماه منتهی به مهر ۸۷ که ۳/۲۴ درصد بود معادل ۷/۰ درصد افزایش یافته است.
کارشناسنان اقتصاد، سقوط قیمت نفت به کف قیمت سه سال گذشته را برای کشورهایی که بودجه و اقتصادشان وابستگی بالایی به نفت دارد هشداری بسیار جدی دانستند و رییس دولت نهم پیش چشم میلیون ها ایرانی که به تماشای سیمای جمهوری اسلامی نشسته بودند گاه با لحنی عوامانه و گاه با ژستی کارشناسانه از همه مسائل اقتصادی پیش روی ایران و جهان سخن گفت و برای حل مسائل جهانی اعلام آمادگی کرد، اما تقریبا هیچ یک از سخنانش هفته گذشته را بی پاسخ به پایان نرساندند.
می ستاییم، آناهیتای آب را، سنگ زمین را، و هوای تازه را…
هفت چشمه - ارنگه
(نگاره ها را در دنباله نوشته ببینید)
طی هفته گذشته، خبرگزاری ها خبر از تدوین طرحی دادند که می توان آن را مخالفت صریح نمایندگان مجلس با اجرای طرح تحول اقتصادی دانست. در پي بالا گرفتن اختلاف نظرها بين دولت و مجلس اصولگرا درباره طرح تحول اقتصادي كه اوج آن جدال رسانهاي حاميان احمدينژاد با احمد توكلي بود، رسانهها خبر دادند كه گروهي از نمايندگان عضو كميسيون ويژه طرح تحول اقتصادي در حال تدوين طرحي هستند كه بر اساس آن دولت نهم تا قبل از انتخابات رياستجمهوري از پرداخت نقدي يارانهها منع ميشود. این در حالی است که احمدی نژاد پیش از این تاکید کرده است اگر قطعه قطعه هم شود از این طرح باز نخواهد گشت.
در پایان هفته گذشته رییس پارلمان بخش خصوصی، سخن از تشكيل «كميته بحران» در اتاقهاي بازرگاني كشور براي حمايت از توليد گفته و تاکید کرده بود نباید اجازه دهيم تا تحريمهاي شديدتري صورت بگيرد و باید به سمتي برويم كه با برداشتن تحريمها بتوانيم اهداف چشمانداز را تحقق بخشيم. تنها به فاصله دو روز معاون وزير خزانهداري آمريكا با اعلام اينكه بانكهاي ايراني بهرغم تحريمهاي اعمال شده توسط شوراي امنيت در دبي مشغول به انجام فعاليتهاي مالي هستند، از مقامات خواست آنها را تحت نظارت بيشتر قرار دهند.
اين هم از پيغام هاي ديگري است كه دست به دست چرخيده و سرچشمه اش گم شده اما خواندني است
پیشنهاد جالبی از یک هم وطن در مورد خلیج فارس: سفارت امارات در تهران در خیابان ظفر واقع شده، با تغيير نام خيابان به ” خلیج فارس” امارات مجبور مي شود برای آدرس سفارتش از این اسم استفاده کند. در ضمن بخشنامه اي هم به پست بدهند که هر نامه ای به این آدرس بود، اگر ” خلیج فارس” را ننوشته باشد با ذکر علت به فرستنده ارجاع بدهند!
مکاتب فکری برجسته که دارای پیشینه تاریخی هستند، در طول حیاتشان دستخوش تغییر و تحولاتی گشته اند که نه تنها اجتناب ناپذیر، که بعضاً ضروری بوده است. در این میان لیبرالیسم نیز جدای از این قاعده نبوده و ضمن پذیرا شدن تغییرات نسبی، از سرزمینی تا سرزمین دیگر، با تفاوت برداشت روبرو بوده است. البته باید یاد آور شد که این تفاوت در نگاه آنقدر ریشه ای نیست که لیبرالهای ممالک گوناگون را نسبت به یکدیگر بیگانه کند.
متن پیش رو ترجمه ایست برگرفته از دایره المعارف استنفورد.
The ninth article of the Constitution expresses that: In the Islamic Republic of Iran, the freedom, independence, unity, and territorial integrity of the country are inseparable from one another, and their preservation is the duty of the government and all individual citizens. No individual, group, or authority, has the right to infringe in the slightest way upon the political, cultural, economic, and military independence or the territorial integrity of Iran under the pretext of exercising freedom. Similarly, no authority has the right to abrogate legitimate freedoms, not even by enacting laws and regulations for that purpose, under the pretext of preserving the independence and territorial integrity of the country.
Unfortunately despite these express statements, we often witness measures taken by some establishments, which are themselves supposed to be preserving the Constitution, its execution and defending the rights and citizen freedoms in particular for press and journalists. Their measures cannot be called anything but violating law and lack of adherence to legitimate freedom and citizen rights. Continuous suspension and license cancellation of the press have been among the measures and approaches taken in recent years.
We postpone evaluation of the performance of the Press Supervisory Board in the ninth government and since it has been dominated by a particular thought and political trend to a later time, but as we have mentioned in other cases, the approach of this Board toward the press is based on a pessimistic and restrictive viewpoint; and therefore suspension and cancellation of license of journals by this Board has turned into an ordinary event, and as a whole, the professional independence and job security of journalists have been endangered and journalists do not really know what they should do so that they would not be worried about the future of their career and their costs of living.
Are the members of the Press Supervisory Board uninformed about the attempts and troubles which are to be made in order that a journal finds its readers and journalists can run their families through producing news, reports, thoughts and information giving to society, while they are fulfilling their social duties and responsibilities? What would be the benefits of continuation of such trend for people and the political system?
The interesting point is that all these restrictive measures against press and journalists are justified by the articles of Press law. This is while the same Law stresses that if Press Supervisory Board bans a journal, it should send the records to court for investigation within a week. This is the legal requirement which has never been observed by the said Board and what has been put into practice is the continuous suspension of journals and journalists’ losing jobs and apparently this Board is never accountable to these incidents and the incurred losses.
The Association of Iranian Journalists has always invited the establishments which are related to press affairs and their authorities to observe the law and respect the legitimate freedom and citizen rights, in particular press freedom and information giving process. This is the only demand it has made but unfortunately in a tiring way and by continuous resorting to some legal articles, the freedom of press, professional independence and job security of journalists have been attacked and almost no space is left for free and independent journalistic activities. The Association of Iranian Journalists beilives that continuation of this trend is not in favour of the country, nation and the sovereignty since depriving the press of their supervisory power will lead to increase of corruption and dictatorship. Thus, we consider suspension of Shahrvand Emrooz and cancellation of the license of Arjang as illegal & incorrect and we ask the Press Supervisory Board to reconsider its decisions and adopt a more optimistic and freedom-seeking approach toward press.
گرچه انتساب اتهامات واهي به ليبرال ها و ليبراليسم همواره در كشور چپ زده ما بوده و گويا به اصل خدشه ناپذيري بدل گشته است، اما با توجه به شدت گيري اين اتهامات در روزهاي اخير و به ويژه اتهام شگفت ِ انتساب ليبرال ها به قوم گرايان و تجزيه طلبان پيشنهاد مي كنم نوشته گویا و مهم دوست عزیزم رشید اسماعیلی را حتماً بخوانید: http://www.mandegarha.blogfa.com/
در همین ارتباط، دوست عزيز ديگرم تیرداد بنکدار گرامی نیز مطلبی دارند که خواندن آن را پیشنهاد می کنم:
خرد، شناخت و آزادی
نگاهی به اندیشه های هایک
مسعود بُربُر
لاپلاس، رياضيدان و فيلسوف فرانسوى، معتقد بود كه اگر كسى بتواند در يك لحظه مكانِ تمام اتمهاى عالم را بداند و نيروهاى بينشان را بشناسد، خواهد توانست تمام رخدادهاى گيتى را تا ابد پيشبينى كند. بدین سان تحويل گرايى، به دليل اين كه امكان بيان رياضى رخدادها را فراهم مىكرد، و مشاهده را به امرى دقيق و شفاف بدل مىنمود، خيلى زود در ميان دانشمندان محبوبيت يافت. به زودى قواعد ديگرى بر مبناى معادلهى مقدس تحويلگرايى -”(الف) چيزى نيست جز مجموعهى (ب)ها”- تدوين شد. در تمام اين موارد، عناصر سازندهى موضوع مورد بررسى در درجهى اول اهميت بودند و روابط ميانشان به عنوان نظمى كه بر گيتى حاكم است، و نه ماهيتى مجزا، مورد بررسى قرار مىگرفت. خيلى زود دانشمندان متقاعد شدند كه “نور چيزى نيست جز مجموعهى فوتونها”، “ماده چيزى نيست جز مجموعهى اتمها”، “اتم چيزى نيست جز مجموعهى الكترونها و پروتونها و نوترونها”، و “جاندار چيزى نيست جز مجموعهى سلولها”، …
اين نگرش در نهايت به تصويرى ماشينواره از جهان منتهى شد. اين ماترياليسمِ مكانيكى براى ابداعات فنى و پيشرفت صنايع سودمند بود، چرا كه ماشينهاى قرن نوزدهمى با همين قواعدِ شفاف و ساده طرحريزى و ساخته مىشدند. گزارههاى مشهورِ “جامعه چيزى نيست جز طبقههاى اقتصادى” و در نتيجه “تاريخ چيزى نيست جز كشمكش طبقاتى”، از دل همین نگرش برآمدند. كاميابى روش تحويلگرايانه تا ميانهى قرن بيستم ادامه داشت. رشد صنعتى چشمگيرِ مبتنى بر تغيير دادنِ مادهى خام، زير تأثير اين نگرش ممكن شد. كارخانههاى عظيم قرن نوزدهمى و اوايل قرن بيستم، با بهرهگيرى از اين اصول كار مىكردند. اما « آن چه محکم بود و استوار، دود شد و به هوا رفت. »
(نگاشته شده در ايران ليبراليسم)
در هفته گذشته نمایندگان بخش خصوصی، اقتصاد ایران را بی دفاع خواندند و سالی سخت را پیش روی آن پیش بینی کردند؛ مقامات عالیرتبه نظام از ۳۰ سال دفاع پرقدرت از نظام اسلامی سخن راندند و فرمودند اظهار نظر علیه دولت مسئله ای نیست که خداوند از آن بگذرد؛ نشریه “شهروند امروز” به دليل غير واقعي جلوه دادن برخي اقدامات دولت توقیف شد؛ و نیروی انتظامی با برگزاری رزمایش امنیت، جریان کند ترافیک در قلب شهر تهران را درگیر گره های کورتر کرد و به دفاع از امنیت اخلاقی شهروندان پرداخت.
مهر:ارکستر موسیقی “کودکان ایران زمین” به سرپرستی “سودابه سالم” طی چهار روزهای ۱ ، ۸ ، ۱۵ و ۲۵ آذرماه بازی های اصیل ایرانی را در مجموعه فرهنگی -هنری آزادی اجرا می کنند.
سودابه سالم سرپرست گروه موسیقی “کودکان ایران زمین” با اعلام این خبر به خبرنگار مهر، گفت : در این اجرا ۱۰۰ کودک با سازهای کوبه ای ، موسیقی سنتی ، کلاسیک ، گروه کر، گروه نمایش و حرکات موزون بازی های ایرانی که نماد فرهنگ و جاری بودن روح ایرانی در این بازی های است را به روی صحنه خواهند برد.
وی در ادامه به بازی هایی که توسط کودکان در این اجرا انجام می شود اشاره کرد و گفت : “عمو زنجیرباف”،”کلاغ پر”،”اتل متل” و “گرگم و گله می برم ” از جمله بازی هایی هستند که بیانگر گوشه ای ازفرهنگ و تاریخ گذشته ما است که در این اجرا به روی صحنه می روند.
سرپرست گروه موسیقی “کودکان ایران زمین” در ادامه افزود : متاسفانه بسیاری از این بازی ها به خاطر اینکه به آنها توجه لازم نشده در حال فراموشی است و خوشبختانه در این بازی های آوازی ما شاهد آموزش به کودک در زمینه اجتماعی شدن ، پیروی از قوانین ، ایفای نقش های گوناگون و نظم هستیم که در تمامی این بازی ها ریتم،ملودی و انواع دستگاههای موسیقی وجود دارد.
لازم به ذکر است پروانه رهروان نویسنده این مجموعه است که با همکاری سوسن مقصودلو وطوفان مهردادیان به روی صحنه می رود.
بیانیه انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران در باره توقیف نشریه « شهروند » و لغو امتیاز هفته نامه « ارژنگ »
هيئت نظارت استقلال حرفهاي و امنيت شغلي روزنامه نگاران را به خطر انداخته است
اصل نهم قانون اساسی صراحت دارد : « در جمهوري اسلامي ايران آزادي و استقلال و وحدت و تماميت اراضي كشور از يكديگر تفكيك ناپذيرند و حفظ آنها وظيفه دولت و آحاد ملت است. هيچ فرد يا گروه يا مقامي حق ندارد به نام استفاده از آزادي، به استقلال سياسي، فرهنگي، اقتصادي، نظامي و تماميت ارضي ايران كمترين خدشه اي وارد كند و هيچ مقامي حق ندارد به نام حفظ استقلال و تماميت ارضي كشور آزاديهاي مشروع را، هر چند با وضع قوانين و مقررات، سلب كند. »
متاسفانه به رغم این صراحت هر از گاهی شاهد اقدامات و برخورد هایی از سوی برخی نهادها یی که خود باید پاسدار قانون اساسی و اجرای آن و دفاع از حقوق و آزادی های شهروندی و به ویژه مطبوعات و روزنامه نگاران باشند ، هستیم که جز عدول از اجرای قانون و پایبندی به آزادی های مشروع و حقوق شهروندی نامی برآن نمی توان نهاد که توقیف و لغو امتیاز سریالی مطبوعات در سال های اخیر در زمره اینگونه اقدامات و برخوردهاست.
بررسی و ارزیابی عملکرد هیات نظارت بر مطبوعات در دوره دولت نهم و از زمانی که بطورکامل در اختیار یک گرایش فکری و سیاسی قرار گرفته است را به فرصتی دیگر وا می نهیم اما همانگونه که در موارد دیگر نیز یادآور شده ایم نحوه نگاه و برخورد این هیات به مطبوعات متکی بر نگاهی بدبینانه و سخت گیرانه و تنگ نظرانه است و از اینرو توقیف و لغو امتیاز نشریات توسط این هیات به امری عادی تبدیل شده و بطور کلی استقلال حرفه ای و امنیت شغلی را در این حرفه به خطر انداخته است و روزنامه نگاران دیگر نمی دانند چه باید بکنند که نگران فردای کاری خود نباشند و با در بسته محل کار و تامین معاش خود روبرو نشوند ؟
آیا اعضای هیات نظارت بر مطبوعات بر این اندیشه نمی کنند که چه زحمات و تلاش هایی بکار بسته می شود تا یک نشریه بتواند مخاطب بیابد تا سر پا بماند و روزنامه نگاران از راه تولید خبر و گزارش و فکر و اطلاع رسانی و آگاهی بخشی به جامعه ضمن انجام مسئولیت و رسالت اجتماعی خویش از این راه تامین معاش نمایند ؟ و اگر اندیشه می کنند پس چگونه است که به آسانی حکم توقیف و لغو امتیاز نشریات را صادر و عده ای روزنامه نگار را بیکار و خانه نشین می سازند؟ آیا از تداوم این روند چه سود و فائده ای نصیب مردم و نظام سیاسی می شود ؟
جالب آنکه تلاش می شود که همه این اقدامات سخت گیرانه نسبت به مطبوعات و روزنامه نگاران با مواد قانوني قانون مطبوعات ( والبته قبلا قانون اقدامات تامینی و تربیتی ) توجیه و اعلام شود و این در حالی است که همین قانون تاکید دارد که اگر هیات نظارت بر مطبوعات به توقیف نشریه ای مبادرت کرد باید ظرف یک هفته پرونده را جهت رسیدگی به دادگاه ارسال نماید ، الزامی قانونی که تاکنون هرگز توسط این هیات رعایت نشده و تحقق نیافته است و در عمل تعطیلی دائمی نشریات توقیف شده و بیکاری روزنامه نگاران شاغل در آنها را در پی داشته است و ظاهرا این هیات هرگز خود را پاسخگوی بیکاری این افراد و همچنین خسارات ناشی از آن نمی داند.
“انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران ” همواره نهادهای مرتبط با مطبوعات و مسئولان دست اندرکار را به رعایت قانون و احترام به آزادی های مشروع و حقوق شهروندی و به ویژه آزادی مطبوعات و جریان اطلاع رسانی دعوت کرده است و مطالبه و خواسته ای بیش از این نداشته و ندارد اما متاسفانه در این سال ها و بطور مکرر و خستگی آور با استناد شکلی به برخی مواد قانونی آزادی مطبوعات و استقلال حرفه ای و امنیت شغلی روزنامه نگاران مورد حمله و خدشه واقع شده و تقریبا دیگر جایی برای فعالیت های آزاد و مستقل مطبوعاتی و قدرت مانور روزنامه نگاران باقی نگذاشته است و این نهاد تداوم این روند را به نفع کشور و ملت و نظام نمی داند چرا که وقتی قدرت نظارتی مطبوعات از آنها سلب شود جز افزایش فساد و استبداد و…چه حاصلی ببار می آید؟ ازاینرو انجمن توقیف نشریه « شهروند امروز » و لغو امتیاز هفته نامه « ارژنگ » را فاقد وجاهت قانونی دانسته و آنرا نادرست ارزیابی می نماید و از هیات نظارت بر مطبوعات خواستار تجدید نظر در اینگونه تصمیمات و نگاه خوشبینانه و آزادیخواهانه نسبت به مطبوعات هستیم .
خبر تكان دهنده زير را به لطف دوستاني كه پيوند نوشته زير را برايم فرستاده بودند خواندم. نمي دانم چه مي توان گفت. هنوز چندان نگذشته از زماني كه با امين عزيز هزار كيلومتر سفر رفتيم براي ديدن يكي از اين درختان.
خود بخوانيد:
”آقا من از وزرا هر شب ده دقیقه ای ونکم، معطل ماشین هم بشوم آخرش بیست دقیقه است، اما امشب دو ساعت تمام در راه بودم.” ساعت ۱۶ تا ۲۰ دوشنبه شب، خیابان هاي تهران پراست از آدم های خیس ِ آبی که همه، حرف هایی مشابه همین دارند.
(نگاشته شده در ايران ليبراليسم)
كارشناسان بارها و بارها ازخطرات فرارسيدن بحران مالي جهان به ايران ، خالي بودن صندوق ارزي، كاهش قيمت نفت، كسري بودجه مكرر دولت، سقوط نظام بانكي، افزايش حجم نقدينگي و تورم، افزايش بيكاري و افزايش روز افزون شكاف طبقاتي گفته بودند. احمدي نژاد از زيرپاگذاشتن احكام الهي در كشورهاي غربي سخن راند و از گرفتاري غربي ها در خودخواهی ها، چپاولگری ها و حرام خواری هایش گفت. او گفت:” اگر قطعه قطعه شوم از طرح بنگاه هاي زودبازده برنخواهم گشت”
از سوي ديگر کسانی که تا چندماه پیش در رقابت های نفسگیر خرید عرضه های بلوکی اصل ۴۴ در بورس، ریال به ریال بر قیمت ها افزودند و رقبا را یکی پس از دیگری از میدان به در کردند تا بلوک های مدیریتی را با قیمت هایی گران تر از آن خود کنند، امروز زیان دیدگان بزرگ بازار سرمایه هستند و در همين شرايط ِ سقوط روزانه ۵۰۰ واحدي بورس تهران است كه رييس دولت نامه هايي براي اصلاح اقتصاد جهاني مي نويسد. دنباله …
۱۳آبان سالروز اشغال سفارت آمریکا در تهران است. این روز سر منشاء بسیاری از گرفتاریها و مصیبت هایی است که از آن تاریخ به بعد گریبان مردم ایران را گرفت و نقطه آغاز انحرافی بسیار بزرگ در مسیر سیاست خارجی ایران بود. انحرافی که آثار و نتایج آن بعد از گذشت سالها هنوز هم بر پیشانی این سرزمین خودنمایی می کند. آنچه امروزه به عنوان ” حماسه بزرگ”، اینگونه توسط حاکمیت اقتدارگرا و پوپولیستی ایران، گرامی داشته می شود و برایش دست افشانی می کنند، حادثه ای غم انگیز بود که نهال آن در کشتگاه مشترک “چپ استکبار ستیز ” و ” اسلام سیاسی” تولید شد و در زمین جهل و هیجان کاشته شد. دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاههای تهران بر خود لازم می دانند که ضمن یادآوری این روز مصیبت بار، نکاتی را در رابطه با آن متذکر شوند:
سیزده آبان و اتفاقات پس از آن و مهر تایید حکومت که بر تارک آن زده شد، سرآغازی شد برای حرکتهای ضد ملی و افراط گرایانه بعدی و تولید رادیکالیسم سیاسی در مناسبات ایران با جامعه جهانی. تحرکاتی که بعد از این حادثه از جانب نیروهای تندرو و خط امامی در عرصه سیاسی به وقوع پیوست، ایده و گفتمان خطرناک صدور انقلاب و تلاش برای عملی کردن آن که هنوز هم ادامه دارد، تخریب منافع بلندمدت ایران در منطقه و جهان به بهانه دفاع از محرومین و مستضعفین و اقدامات فراوان دیگری از این دست را اگر چه می توان در برهه هایی قبل از این حادثه رد یابی کرد، اما بدون شک عملی شدن و اوج گرفتن آنها را باید از نتایج عینی تسخیر سفارت آمریکا در تهران دانست.به عبارت ساده تر این حرکت، مشروعیت بخشیدن و تقدس گفتمانی افراطی و غیر معقول بود که پس از گذشت سی سال هنوز هم در تکاپوی تخریب وجهه بین المللی و تاریخی ایران است.
این حادثه درس بسیار بزرگی برای نیروهای فعال در عرصه فکری و سیاسی ایران بود. نیروهایی که در حصاری از مدهای روشنفکرانه گرفتار شده و به جای ایفای نقش به اصطلاح تاریخی خود در هدایت توده ها، خود اسیر هیجانات توده ای و بی منطقی شدند که بعدها گریبانگیر آنها هم شد. تایید و پشتیبانی از این حادثه از جانب عده زیادی از نیروهای سیاسی و اپوزیسیون، نقطه تاریکی در کارنامه آنهاست که پاک شدن آن عمر نوح می خواهد و صبر ایوب. از طرفی بسیاری از افراد مرتبط با این حادثه که بعدها دچار دگردیسی عمیق فکری شدند، هنوز هم در تحلیل آن دست به توجیهات ضعیف و غیر قابل قبولی می زنند که تنها نتیجه آن بی اعتمادی مردم نسبت به آنان است. اگر چنانچه آقایان می گویند، این اتفاق در فضای سیاسی آن روزها غیر قابل اجتناب و گریز ناپذیر و حتی لازم بوده است، اما در صورت پذیرش این ایده، باید از حوادث مشابه آن در دیگر نقاط جهان نیز حمایت کرده و یا به راحتی آن را با توجه به شرایط حاکم بر کشورهایشان توجیه کنیم. از یاد نبریم حادثه کشته شدن دیپلماتهای ایرانی به دست طالبان در افغانستان را.
اکنون با گذشت نزدیک به سی سال از ۱۳ آبان ۵۸، همچنان دو ملت بزرگ و تاریخ ساز ایران و آمریکا از پیامدهای ناگوار آن واقعه متضرر هستند و امکان نزدیکی و تبادلات علمی و فرهنگی میان این دو به حداقل رسیده است.
ما دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاه های تهران، معتقدیم که در شرایط عادی و بدون وجود فضای سیاسی و ایدئولوژیک، ملت ایران بهترین دوست ملت امریکا در خاورمیانه خواهد بود. از این رو، اکنون می توان چنین استدلال کرد که بیشینه شدن منافع ملی ایران، به گونه ای واقع بینانه و نه از منظر تنگ ایدئولوژیک، مستلزم عادی سازی روابط دو کشور است.
چه مي توان گفت؟ چرا دولت شكايت نمي كند؟ چرا هيچ نهاد حقوق بشري و غير بشري كاري انجام نداده است؟ رسانه ها كجا بودند؟ جاي اين خبر در رسانه هاي ايران كجاست وقتي سيماي جمهوري اسلامي بيكار بودن دو جوان ۲۰ ساله آمريكايي را در بوق مي كند؟ اصلا چرا خود مسافران پذيرفته اند و چرا از همانجا برنگشته اند، سفر به دوبي چند مي ارزد؟ اينجا و اينجا بخوانيد اگر مي توانيد، نيانديشيد…
اين هم ايميل ديگري است كه برايم رسيده. آن را كه خوانديد اين را هم بخوانيد.
(اين نگاره از امين رضوي سوسن است)
راهي نيست. عادتمان شده كنار گوشمان را نبينيم. از آتشكده ري و نيايشگاه باستاني بي بي شهربانو كه يك قدمي تهران است گرفته تا الموت و رازميان و درياچه اوان كه اندك ساعتي راه مي طلبد. دنباله …
دولت مردان نهم، یکریز از پایان سرمایه داری سخن راندند، چپ گرایان، بحران اقتصادی جهان را فرزند خلف لیبرالیسم و نولیبرالیسم دانستند، مديران سازمان بورس اوراق بهادار از عدم تاثيرپذيري بورس تهران از بحران مالي جهان گفتند و هاشمی رفسنجانی پیش بینی کرد كه دامنه این بحران دیر یا زود به ایران نیز خواهد رسید. بورس تهران تنها در یک روز شاهد سقوط ۵۸۰ واحدی بود.