۱۷ شهریور
BubbleShare: Share photos - Create and Share Crafts
رامسر - دوازدهم تا پانزدهم شهریورماه ۱۳۸۷
چه قدر زمان می شود که فریضه ی در دفترهایم، یادداشت روزانه نوشتن را به جا نیاورده ام؟ بهانه گیری کنم؟ رسانه نگاری (وب نویسی و روزنامه نگاری)، کار، زندگی، یارانم، … بهانه است!
رامسر بودیم با لادن، بابا، مامان، مینا و مونا. یک سفر عالی، به سرسبزترین شهر ایران با دیدنی های بی مانند، از مارکوه و قلعه ی بالای آن گرفته تا موج های ناآرام دریا. کاخ مرمر، آب گرم، جاده ی جواهرده، با امامزاده ای که آتش کده ای بوده و گورستان گبری. ای عجیب سبز! چه قدر هوا، چه قدر تازگی…
در پله هایی که می رود تا دژ مارکوه، می نشینم روی دو پا، خیره می شوم به گیاهی که آب دانه های شبنم بامدادی، لای تای برگ درازش لمیده اند. بعد، از پشت دوربین نگاه شان می کنم، و بعد، ثبت شان می کنم. مگر می شود؟ مگر می مانند؟ هیچ می شود، این لحظه هم…
برگشتنا، نواری می خواند، یک دو آهنگ هم از قمیشی که در مذمت مهاجرت می خواند. کلاردشتیم که توی ذهنم آهنگی یک بار دو شنیده از داریوش خوب به یادم می آید و می خواند:
«
کهن دیارا
دیار یارا
دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گریزم کجا گریزم
وگر بمانم کجا بمانم؟…
»
بابا نگران لنت هاست…
۱۰ شهریور
باغ ایرانی، سروها در دو ردیف، تلالو آب. از میان سروها قدم می زنم. تصویر بانو آن سوی آب می رقصد. برقابرق نور، شادمانه ترش می کند. در حجره های دو سوی باغ تصویر یارانی به ذهنم می آید که دست هم را می فشرند، لبخند می زنند و شادخواری می کنند. نور چراغ های دو سوی باغ و تصویر ایوان در آب می لرزند. از پله ها بالا می روم، به ستون ها دست می کشم و داخل می روم. به قفسه کتاب ها نگاه می کنم و آرام می شوم. نام های آشنا بر عطف کتاب ها را با چهره های آشنا در هم می آمیزم. تندرستم، شاد و آزاد، سرشار از نیرو و معنا، نوشته ای دیگر بر کاعذی دیگر می آورم. سرم را بلند می کنم، بانو لبخند می زند. پیمانی راست میان ماست.
۲۵ مرداد
غار دانیال در نزدیکی متل قو (غرب مازندران) - ۲۵ مرداد ماه ۱۳۸۷ با لادن و یارانم - نگاره ها همه از دیگر یاران همراهم در برنامه است، من نگاره برداری نکرده ام.
BubbleShare: Share photos - Create and Share Crafts
از هر چه در این سفر هم که گذشته باشم، زادروزت را نمی توانم که خجسته باد نگفته بگذرم- شاد و آزاد زی
۱ تیر
یک هفته بیشتر نگذشته از زمانی که پرویز داودی معاون اول رییس جمهور ادعا کرد طرح ادغام بانک ها تنها یک ایده بوده و رسانه ای شدن آن موجبات تعجب ایشان را فراهم آورده بود. اما یک هفته هم نکشید تا این ” ایده ای در میان ایده های دیگر” در قالب یک مصوبه، خبر اول اقتصادی هفته گذشته شد. مصوبه ای که تنها یک گام مانده تا خبر اقتصادی سال شود.
ایران در منطقهاي از جهان واقع شده كه قطعا یکی از حساسترين مناطق ژئوپولتيك جهان است. بيش از ۴۰ درصد از ذخائر انرژي جهان در اين منطقه واقع شده است و ايران حدود ۱۶ درصد از ذخائر جهان را در اختيار دارد. در حالي كه جمعيت آن حدود يك درصد جمعيت جهاني است، بيش از ۱۱ درصد از نفت جهان را در اختيار دارد و به این ترتیب با جمعيت ۷۰ ميليوني، در واقع ۱۱ برابر سرانه آن در اختیار ماست. وجود نيروي كار نسبتاً ارزان، وجود طبقه تحصيل كرده جديد و رشد سواد و دانش عمومي، تمايل شديد جامعه به رشد و تحول و پيشرفت، ميراث فرهنگي غني از گذشته، وجود عناصر متعدد و مساعد براي توسعه در فرهنگ ملی و امكان احياي آنها، گسترش كمي دانشگاه ها و مراكز علمي و فرهنگي و جوان بودن جمعيت از دیگر فرصتهای موجود توسعه است. با این حال نرخ تورم ۲۰ درصدی ما در چند سال گذشته همواره یکی از صدرنشینان جدول جهانی بوده است و نرخ بيكاري آشكار در اقتصاد، گرچه به مرز بحران نرسيده ولي با اضافه كردن نرخ بيكاري پنهان، چيزي حدود ۴۰ درصد از ظرفيتهاي توليد، بيكار (به صورت آشكار و پنهان) هستند، اين نرخ در ميان جوانان و زنان خصوصاً جوانان تحصيل كرده بيش از ساير طبقات است. بدیهی است که این همه، نیاز به تحول بزرگ اقتصادی را روشن تر از روز، پیش روی ما نهاده است اما… ادامه… »
۸ خرداد
باغ خانوادگی مادرم، دوباغچه بود. نیمه بالایی درختان گیلاس و گوجه سبز و سیب قندک و سیب گلاب بود و نیمه پایینی انگور. انگور سیاه، که همه می گویند، برای ما انواع زیادی از انگور را شامل می شد که یک نوع آن انگور شانی بود در همان باغ و نوعی انگور سفید بود (بهتر بگویم سبز که کمی زرد می شد) و مهدی خانی نام داشت ( یا به گویش محلی “میتی خانی” ). انگور عسکری و کندری هم آن درشت های ترد صورتی بود که من دوست داشتم. وقت بارگیری که می شد من با تیغ اره و اره (دست بالا پنج ساله شاید بودم) به جان شاخه های خشک و میخ های تن جعبه ها می افتادم که حکم بهترین بازی را برایم داشت و جعبه هایی از تخته ی تر و تازه که باید حسابی آبش می دادیم تا خوب خیس می خورد؛ بعد با برگ همان نوع انگور توی آن را، هم کف جعبه و هم دور جعبه، با برگ می پوشاندیم. انگورها را توی این ظرف دلنشین می چیدیم پُر، و روی آن را دوباره با برگ می پوشاندیم تا برود برای فروش. آن جعبه ها بویی داشت… ادامه… »
۱۲ اردیبهشت
یادم هست بامداد را که منتشر می کردیم، اول می (روز جهانی کارگر) عکس مارکس را ، همان که همیشه همان روز مارکسیست ها بر در و دیوار ِ هرجا بتوانند می نشانند، تمام ِ صفحه اول ِ بامداد کار کردیم بزرگ، روتیتر زدیم ” روح مارکس بر فراز گورستان های گیت: ” و تیتر زدیم درشت: ” کارگران جهان لیبرال شوید” یادم هست جولان می گفت محسن فاتحی فلانمان را فلان خواهد کرد و حالا محسن فاتحی همان عکس را زده در وبلاگش برای تبریک روز جهانی کارگر و من یاد آن زمانم.
۳۰ فروردین
با برگزاري نخستين كنفرانس اخلاق و اقتصاد، مجال ديگري براي اقتصاددانان باز شد تا به طرح نظرات خود بپردازند. اما آن چه اهميت اين كنفرانس را بيشتر مي كرد طرح مباحث مهم مرتبط با اقتصاد ايران در اين كنفرانس بود. به ويژه مفهوم عدالت اجتماعي كه در سالهاي اخير كليدواژه ي سخنان بسياري از تصميم گيران دولتي است توسط شركت كنندگان اين كنفرانس بررسي شد. دكتر فرشاد مؤمني عضو هيات علمي دانشگاه علامه طباطبايي دراين باره گفت: هر سمت گيري معطوف به عدالت اجتماعي که ملاحظات کارآيي را در خود ادغام نکرده باشد محکوم به شکست است. وي افزود: اين بحث در خصوص عدالت و آزادي نيز مطرح است و بحث تئوريک در اين زمينه اين است که در چارچوب نگاه جديد، اخلاق نقش پل ارتباطي ميان اين ها را ايفا مي کند. ديگرعضو هيات علمي دانشگاه علامه طباطبايي نيز گفت: “با آزادي اقتصادي عدالت به وجود خواهد آمد و کساني که بدون داشتن دانش، دغدغه عدالت دارند، عدالت را به شعار و مجادلات بي ثمر تبديل مي کنند.” ادامه… »
۲۰ اسفند
از محتواي معنايي و اخلاقي آيين مهر به سبب آن كه نوشتاري از اين آيين باقي نيست و اصولا آموزه ها از زبان به گوش انتقال مي يافته چيز چنداني در دست نيست. تنها مي توان به مفاهيمي كليدي اشاره كرد و به بازمانده هايي نمادين. در اين بخش بازمانده هاي نمادين و معنايي آيين مهر در آيين هاي عرفاني پسين مورد اشاره قرار مي گيرد. اين موضوع صفحاتِ بسيار ِ كتابي و كتابهايي را مي تواند به خود اختصاص دهد كه در اين جا چنين مجالي نيست و فهرست وار، اشارتكي مي كنم: ادامه… »
۲۰ اسفند
گرچه حتا اشاره به نكاتي كه نشان دهنده تاثير آيين مهر در آيين هاي پسيني نظير مسحيت باشند،خود كتابهايي مفصل را مي تواند شكل دهد اما اشاره يي كوچك و مختصر از آن چه هم اكنون به نظرم مي رسد بد نيست و شايد آغازگر راه كوشش هايي جدي تر شود:
۲۱ بهمن
پيچاپيچ، بسيار راه هاي نرفته، تو در تو، ناشناس، با خردك هاي دور ريختني و ديوارهاي خراب و سقف هاي فرو ريخته، درياهاي خشكيده و دالان هاي پنهان و راه پله هايي كه به هم راه ندارند و به پرتگاه ها مي رسند و بالكن ها و اشكوبه ها و تاق ها و رواق ها و كنگره ها. معماري در حجم، پير حاجات: من درون خودم راه مي روم. مي گردم… ادامه… »
۲۰ بهمن
صد دروازه. اينجا پايتخت سرزمين پارتيان بوده است. ديوارها، از ميانشان گمانه ها، و در كنار شهر دژي ششصد هفتصدساله و دقيقن از ميان اندك بازمانده ي شهر دوهزار ساله خط راه آهن كشيده اند. قطاري اتفاقن مي گذرد بلند. دستم به دوربين مي رود و نمي گيرد. زمين زيرپايم درست و حسابي مي لرزد. اين همه جا براي عبور… در تپه ها به هروله بالا و پايين مي روم و قطار مي گذرد. دقايقي بعد قطارهايي كوچكتر، لوكوموتيو هايي، تو گويي تكه قطارهايي،باز مي گردد. انگار قطاري بزرگ به ايستگاه همين كنار مي رود، رنده مي شود، ريز ريز بر مي گردد.
آن سو تَرَك نيساني – طبعن آبي رنگ! – در دورنماي پيش رويمان ايستاده و دو نفر با پشت خميده ميله اي را روي زمين مي كشند. دنبال چه مي گردند؟ زمين زير پايم مي لرزد…
۱۹ بهمن
نزديك يازده تصميم گرفتيم، دوازده و سي و هشت دقيقه وارد اتوبان كرج – تهران شديم، با پنجاه ليتر بنزين دبه اي ابتداي كار.
منم، با لادن و پويان. پويان Nightwish در گوشش و من چيزي و جنسي ديگر و لادن Da Vinci Code مي خواند. و پيش پاي من جامع التواريخ (فصلي كه به اسماعيليه اختصاص دارد)، خمسه نظامي، حافظ، شعر نو، و اطلس هاي راه و اماكن ديدني غنوده اند.
اكباتان، بلوك فلان، ورودي فلان، طبقه و شماره ي فلان، پويان مي خواهد كارت سوخت مادرش را تحويل بدهد و برويم. درامز راجر تيلور را نگه داشتم تا فلانهايش را بپرسم.
پويان رفته در كيسه خواب -۳۰ درجه ، لادن در كيسه خواب خودش، من هم. اتاقي آن طرف تر مهندسي از مرند، يكي ديگر از زنجان و ديگري از بابل كه در كارگاه شركت تدوين نيرو مشغولند. ساعت نمي دانم چند بعد از ظهر بود وقتي درب كاروانسراي شاه عباسي را بسته يافتيم و از لاي آجرهاي ريخته و در شكسته پشتي رد شديم. كاروانسرا با حجره هاي چهار سو، حوضي در وسط، پله هايي به چهار گوشه بالا و دوربينم كه مرتب عكس و فيلم مي گيرد، براي ثبت. آن چه در آن لحظه ي يگانه هست كه با عكسي و با هيچ جنس روايتي ديگر ثبت نمي شود. غير از آن هم / آن چه كه در عكس و فيلم و هر روايتي مي تواند بماند / آن هم كه اصن چيزي نيست، وجود ندارد. براي ثبت ِ چه؟
۹ بهمن
به هاله ی جاودانگی Fantazia Anacleto :
۲تا!
۲۹ آبان
قصه اي داشتن. قصه اي از آدمي تمام داشتن كه هر چه روايت كني هرچند قصه اي شود اما همه ي آن چه هست نشود.
رازي داشتن. رازي كه در داستان ها، به پرده پوشي، هم ماندگارش كني، هم پس ِ پرده بپوشاني ش.
جهاني ساختن. جهاني از آن چه خوانده، انديشيده و زيسته اي، آن گونه ساختن، كه فضاي داستاني،تصوير خيالي، يا روزگار زيسته اي را دنيايي كند كه در آن بتوان دوباره نوشت، انديشيد و زيست.
آفرينش جهان داستاني شايد همين يا همين ها باشد.
۲۹ آبان
درب خانه سبز رنگ بود. سبز روشن، با سايه ي آبي اندك، و در گاراژ كه از تو به حياط مي پيوست، در كنارش. ابتداي كوچه مسجد بود و خانه ي دايي ابوالقاسم و وسط كوچه مغازه ي مش محرم و … آخر كوچه، باريكه اي كه به جايي مي رفت… به ناتمام ترين و بي زمان ترين مكان ذهن ِ من. ادامه… »
۲۹ آبان
چندباره بايد، يا شايد، مي توان نوشت و هر بار جهاني ديگر آفريد و افقي تازه گسترد. ته مانده ي آب ليوان را روي موزاييك پاي پنجره مي ريزم و با انگشت هام در آن نقش مي زنم. سال ها مانده تا نوشتن بياموزم و توي تاقچه ي پنجره كه خيلي هم پايين است جاي مي گيرم. ادامه… »
۲۷ مهر
می شود فهمید خورشید پاسی از نیمروز را گذرانده که غبار باستانی هوا، نورخط اریبی را که از لای غارسنگها تابیده بر دیواره ی مهراب، رج می زند. به دخیل ها دست می کشم، دریچه را باز می کنم. جامی عتیق آن سوی کنگره های دریچه بر دیوارکنده های مهراب، جای خوش کرده قرن هاست. هیـــنزا.
۵ دی
۱.
تيک. تيک. تيک. تيک. خورشيد خاموش می شود. تاريک، زاويه ديد ناگهان نيم صفحه می چرخد طوری که دوربين دشت را از بالا ببيند. زنی با لباس نارنجی ِ براق وسط سياهی ی دشت، با دامن ِ گشوده بر خاک، چونان خورشيدی آماده ی طلوع، تا هم اکنون نشسته مانده است. آرام، بلند می شود ، سکوت، مکث، آبستن ِ تکانی.
ناگاه، به ريتم ِِ طبل و جيغ ِ کمانچه ی شرقی زن به رقصی تند در می آيد و موهای آشفته به دو سو می چرخاند. ريزه های نور از لای ذره های خاک سر به تماشا بيرون می کنند، خاک نورانی می شود.
۲.
دامن بر خاک گشوده، گل به صحرا تصوير می کند. سجاده ی ملولیان است دشت دور تا دور که تشنه ی نم صافی ست به حتا ريز قطره ی عرقی از آن حوری وش که پرده نيافکنده جماعتی حيرانش در خواب بی پرده می بينند و تمنا ساز می کنند. ساز ِ نوای چين می افکند از تارهای مخمل گيسو در ولوله ی دشت که هیاهویی از اين قدر را به آبستنی نغمه اش با سکوت می دارد.
دامن به رقص بر می چيند و زلفان ِ شکارگر کمندی با دو سو می افشاند، که دانه های هزار سال نرسته از زير ِ خاک، به چشم چرانی ، ديده می گشایند و سر می جنبانند و خاک، به هزار رنگ رنگين می شود. رقص ِ اشک که می گيرد، ارغوان ِ ميگون می پاشد از ردا به له له ِ خاک خرامان و خاک، گلگون می شود.
۳۰ آذر

The Eve of the Birth of Mithra, the Sun God
YALDA
While the Christians all over the world are preparing themselves for celebrating Christmas, the Iranians in Iran and outside are getting ready to celebrate one of their most ancient celebrations, yalda. ادامه… »
۲۱ آذر
نقل به مضمون:
يک ايراني اگر هواپيمايش سقوط نکند، جان سالم از حوادث رانندگي به در ببرد، آلودگي هوا زنده اش بگذارد و زلزله زير آوار له اش نکند ، حتمآ از خوشحالي خواهد مرد
۲۲ آبان
آيت الله حسينعلي منتظري از مراجع عظام و از موسسين جمهوري اسلامي در مصاحبه اي با سايت روز گفت: « منشأ اساسي ترين مشكلات، مطلقه بودن ولايت فقيه در قانون اساسي و محدود نبودن آن از نظر زمان و ساير جهات ميباشد.» وي که در بالاترين سلسله مراتب مذهبي جاي دارد در پاسخ به اين سؤال که « اگر امكان تغيير يا تصحيح بعضي امور را داشتيد، اولين چيزي كه تغيير ميداديد چه بود و اولين مسيري كه اصلاح ميكرديد كدام؟ » گفت: « از آنجا كه عمده و اكثر كارهاي خلاف و اشتباهاتي كه از سوي حاكميت انجام ميشود به نوعي شكل قانوني به خود ميگيرد و با بررسي دقيق، زمام تمام امور در كشورداري به ساختار كنوني ولايت فقيه منتهي ميشود و منشأ اساسي ترين مشكلات، مطلقه بودن ولايت فقيه در قانون اساسي و محدود نبودن آن از نظر زمان و ساير جهات ميباشد، لذا به نظر اينجانب اولين كار اصلاحي كه بايد انجام شود اصلاح قانون اساسي توسط نمايندگان منتخب مردم و در جوي كاملا آزاد ميباشد. اگر به ياد داشته باشيد آيت الله خميني پس از ورود به كشور در بهشت زهرا فرمودند: “پدران ما چه حقي داشتند كه سرنوشت سياسي ما را تعيين نمايند؟ هر نسلي خودشان حق دارند نسبت به سرنوشت كشورشان اظهارنظر نمايند.” در قانون اساسي اول كلمه “مطلقه” وجود نداشت و در بازنگري آن را اضافه نمودند و بسياري از مردم از جمله خود من به آن رأي نداديم .» مشروح مصاحبه را که از طريق ايميل انجام پذيرفته است اينجا بخوانيد.
۲۲ آبان
۱۷ آبان
بخوانيد از خانم امير ابراهيمی که توصيف رک و شيوايي از شرايط مان در مملکت مان است ( وبلاگ ايشان Second Self نام دارد که پيشنهاد می کنم مطالعه کنيد) ادامه… »
۲۳ مهر
« ببين. لاي چشم هات بعضي وقت ها يک رودخانه سنگدلي انگار جاري مي شود از اين کنارها که نگاه م مي کني، ديده اي؟ نگويي ديوانه شده ام؟ اما وقتي يکي از ما دو تا مُرد من چشم هات را نمي گذارم دفن کنند. آن قدر نگه شان مي دارم تا بتواند هدايت که نقاشي شان کند. بيچاره در حسرت شان ماند و نماند…» و قهقاه زننده ي خنده ي سرد آزار دهنده ات را سر مي دهي و من …
۲۳ مهر
الكساندراي عزيزم، ′۴۴و۸ صبح ديروز آخرين سيگارم هم تمام شد و من در اين دو روز و يك شبي كه بدون سيگار گذراندهام مفهوم واقعي شكنجه را با تمام وجود حس كردم. در اين اطاقك دو در يك متري نمناك ديگر فقط به ياد توست كه لحظاتم سپري ميشود. كاش در جلسات حزب به جاي تو ايوانويچ معاون من ميشد تا هرگز با تو آشنا نميشدم؛ ادامه… »
۶ مهر
اين عكس حسن سربخشيان را شما هم ببينيد. من كه خوشم آمد.

۶ مهر
اشاره: در بخش اصلي صفحهي پنجم روزنامهي «رسالت» شنبه ۱۲ شهريور ۸۴ شعر بلندي منتشر شد به مناسبت هفتهي دولت. متأسفانه اين روزنامه صفحاتش را به شکل pdf روي وب منتشر ميکند. براي همين براي استفادهي همهي اهالي فرهنگ و ادبيات، بخش عمدهاي از اين شعر را در اينجا ميآورم تا هم زحمت اين روزنامه بينتيجه نماند و هم به ياري اين شعر زيبا با دولت جديد، مردم جديد و ايران جديد، از زبان لطيف شعر، بيشتر آشنا شويم ادامه… »
۱۶ شهریور
صد حیف م است اگر یادداشت تبریک تولدم را که لادن در کامنت ها برای م نوشته این جا نیاورم و همین به نشان تشکر باشد که زبان دیگری بر آن نمی دانم:
کافه نادری، کرج، ترافیک، انتظار، تولد، قهوه، کتاب، حیاط، فضا، دود و دوستان همیشگی، مهمانها و تو تو تو که چه مهمانی از تو عزیزتردر ضیافت ِ همیشگی مان و خوش به حال تابستان و خوش به حال آفتاب با رنگ غروب دهمین روز شهریور و خوش به حال من که چه خوب شد آمدی
تولدت مبارک
۱۲ شهریور
آشنايان سازه و معماری شايد شنيده ترين نام برای شان نام کالاتراوا باشد با طرح هایی که به گفته خود وی از طبيعت الهام می گيرد
خود ببينيد و بخوانيد آخرين شاهکار سازه و معماری را
در پايان بهترين مرجع برای عکس ها و اطلاعات بیشتر وبسایت رسمی برج است. نگاهی بياندازيد و به ويژه پيشنهاد می کنم مصاحبه کالاتراوا را بخوانيد ادامه… »
۲ شهریور
توضیح: با هک شدن بلاگ اسکای مدتی هست که پسورد بلاگ رسمی ام را ندارم بنابراین کلاً آن را منتقل می کنم به سایت رسمی ام وبلاگ جدید را اینجا بخوانید
اما مطلب تازه بدون ویرایش
پسرک نشسته تکيه داده به ديوار و با خرده سنگ هاي روي آسفالت بازي مي کند. بر مي دارد سنگ ها را کنار هم جمع مي کند. ريزتر ها را بيشتر نگاه مي کند. هر از گاه خودش را بالا مي کشد و صداي جابه جا شدن خودش را گوش مي کند. آرام آرام کمرش سر مي خورد پايين روي ديوار و دوباره نشيمنگاه ش را عقب مي دهد و کمرش را بالا. تا صداي اتومبيلي را که از دور هُفّه مي کشد مي شنود، نگاه ش به سايه ي تير چراغ برق مي افتد که از وسط خيابان رد شده آن طرف. اتومبيل حالا نزديک شده و تا لحظه اي ديگر سعي خواهد کرد از روي سايه رد شود اما موفق نخواهد شد. پسرک بارها اين صحنه را نگاه کرده و در ذهن ش مرور مي کند اما هربار اتومبيل به زير سايه مي خزد. به محض اين که ماشين به سايه ي تير مي رسد، سايه روي اتومبيل مي افتد و اتومبيل آن قدر سريع رد مي شود که سايه دوباره مي افتد پايين، روي زمين، جاي هميشه.
حالا اتومبيل مي رسد و صداي بلند ترمز مي آيد. سايه همان اخرهاي ماشين بالا مي ماند و نمي افتد پايين. درها با صداي بُرنده اي باز مي شوند و دو نفر همزمان از درهاي عقبي دو طرف پياده مي شوند. راننده در اتومبيل مي ماند، وسط خيابان، زير سايه ي تير برق.
۲ شهریور
پسرک نشسته تکيه داده به ديوار و با خرده سنگ هاي روي آسفالت بازي مي کند. بر مي دارد سنگ ها را و کنار هم جمع مي کند. ريزتر ها را بيشتر نگاه مي کند. هر از گاه خودش را بالا مي کشد و صداي جابه جا شدن خودش را گوش مي کند. آرام آرام کمرش سر مي خورد پايين روي ديوار و دوباره نشيمنگاه ش را عقب مي دهد و کمرش را بالا. تا صداي اتومبيلي را که از دور هُفّه مي کشد مي شنود، نگاه ش به سايه ي تير چراغ برق مي افتد که از وسط خيابان رد شده آن طرف. اتومبيل حالا نزديک شده و تا لحظه اي ديگر سعي خواهد کرد از روي سايه رد شود اما موفق نخواهد شد. پسرک بارها اين صحنه را نگاه کرده و در ذهن ش مرور مي کند اما هربار اتومبيل به زير سايه مي خزد. به محض اين که ماشين به سايه ي تير مي رسد، سايه روي اتومبيل مي افتد و اتومبيل آن قدر سريع رد مي شود که سايه دوباره مي افتد پايين، روي زمين، جاي هميشه.
حالا اتومبيل مي رسد و صداي بلند ترمز مي آيد. سايه همان اخرهاي ماشين بالا مي ماند و نمي افتد پايين. درها با صداي بُرنده اي باز مي شوند و دو نفر همزمان از درهاي عقبي دو طرف پياده مي شوند. راننده در اتومبيل مي ماند، وسط خيابان، زير سايه ي تير برق.
۱۵ تیر
زياد هست که بايد بنويسم و ننوشته م. تابستان م شروع شده و من تابستاني شده م، وجودي. زياد هست که کافه نادري ديگر نيامده م، با گارسون هاي بامزه ش. پيرمردهاي لبخند به لب، شيطان، بامزه و خنده دار. انقدر زياد هست که ننوشته م که شايد ننويسم و حتمن هم که نمي نويسم همه را. سمفوني ي مردگان عباس معروفي را با آن فضاسازي ها و آن سيال ذهن ها و آن پاپاخ ها گم کردم لاي پروژه و کار و درس و تازه از سياست دور مانده م و مطبوعه نگاري. دي شب با اتوبوس رفتم انديشه. ژل خاکستري ي شب از توي پنجره هاي اتوبوس مي ريخت تو، بدن م را کرخ مي کرد و من فکر مي کردم هيچ چيز به هيچ چيز نمي ارزد اگر بخواهم الان آن بيرون باشم کنارباغ هاي دو طرف جاده و باد و تپه هاي شني و خاکستري ي شب و بوي سوخته ي چوب و نتوانم. اگر بخواهم آن جا باشم و يک شب تاصبح يا به اندازه ي يک تمدن و تاريخ تا ابديت بخواهم بمانم و زندگي کنم و يک شب کولي وار تاصبح را هم که بخواهم و نتوانم … کار، نوشتن، خواندن، موزيک، همه هيچ… چراغ هاي روشن ِ گاهگاهي ي بيرون شبيه حس مسافرت بودند و بوي خنک ِ چوب هاي سوخته و ماشين هايي که معلوم نبود دارند توي چي کجا مي روند و من که وجود داشتم لاي باد ِ شيشه ي باز اتوبوس از خواب که بيدار شده بودم که کرخ بودم يا نمي دانم خوابم مي برد داشت، که کرخ بودم. آدم چه زنده باشد و بميرد چه مرده باشد و به زندگي آيد دارد از يک چيزي به چيزي مي رود رد مي شود مي گذرد. انگار دارم دست و پاي آخري را مي زنم تا پا به نمي دانم چي ي ديگري بگذارم که نميدانم چي ست و”خودم تر” شوم. دوتا خارجي ي خنده دار آمدند اين جا نشستند به سرعت و سر پايين انداختند و شروع کردند به روزنامه خواندن. سر پايين. تند تند.
خارجي ها هم اين جا مي آيند روزنامه مي خوانند تازه تهران تایمز
جو اين جا را دوست دارم . چه قدر آدم ها خنده دارند. اين دو تا را لادن ديد و نشان م داد اما اين ها را نديده هم مي دانستم. آدم ها خنده دارند. من …
[ يک غروبي اوايل تابستان ۱۳۸۴ در کافه نادري]

۱۸ خرداد
آرام تر حیوان. نمی گذاری لمس کنم لحظه لحظه ی کوبش سم هات را بر کویر و آن چه هست و سقوط خورشید را پشت خار ها. خیابان ها را که بی خیال شدم برای این نبود که باز هی زمان لیز بخورد و برود. آرام. یاد او می پرد یکوقت اگر حواس م به…
۱۳ اردیبهشت
وا فریادا ز عشق وافریادا
کارم به یکی طرفه نگار افتادا
گر داد ِ من ِ شکسته دادا، دادا
ورنه من و عشق، هر چه بادا بادا
۱۳ اردیبهشت
.
۱۳ اردیبهشت
دی شب خواب ت راکه می دیدم از خواب وقتی پریدم کشتم خودم را تا دوباره خواب م ببرد و ببینم ت… نشد که نشد
۱۱ اردیبهشت
موقعيت بغرنجي را در ذهن خود تصور کنيد… چشمهايتان را ببنديد و به بدترين چيز ممکن فکر کنيد… تبريک ميگم… شما توانستيد چند ثانيه از زندگي مرا تجربه کنيد!
Special Thanks To L.A.
۱۰ اردیبهشت
رد نگاه ت را اگر بدانی کجاها که گرفته ام
۱ اردیبهشت
ما در
ما در انتظار
انتظار در
ما
در
[چهارم بهمن ۱۳۸۰ ]
۳۱ فروردین

با تشکر از آرتی
منبع: TheTens.net
۲۳ آذر
If I could only stand and stare in the mirror would I see
One fallen hero with a face like me
And if I scream, could anybody hear me
If I smash the silence, you’ll see what fame has done to meKiss away the pain and leave me lonely
I’ll never know if love’s a lie
Ooh - being crazy in paradise is easy
Can you see the prisoners in my eyes
Where is the love to shelter me
Give me love, love set me free
Where is the love, to shelter me
Only love, love set me free
Set me free
۷ آذر
بنزين روی تن خوشبو نمی شود. نفت که اصلاً. سرخی ی گرد خورشيد تازه در زمين فروريخته و دشت خالی، دشت خالی ی خالی، آرام تاريک می شود. تنها درخت وسط دشت، روی تپه ی کوتاه، آخرين شعله هاش را در باد گم می کند و صدای جلز و ولز می دهد. بوی گوشت کباب شده می آيد. ادامه… »
۲۳ آبان
کلاغ های بیداری جیغ می زدند، و خواب مردد بود. مرد با پالتوی پشمی صبح را کنار گورستان قدم می زد. درخت های تبریزی خش خش وار، آسمان را جارو می کردند، و برگ ها فرو می ریخت. باد سرد از پنجره ی نیمه باز بر صورت م، و بر صورت آن عابر که کلاه و پالتوی پشمی داشت می لغزید. نشان ده انگشت، به شکل دو دایره، مثل دو چشم مدور، روی شیشه ی پنجره پلک های نیمه بازم را فرو می ریخت. خواب بود؟
شب لزج بر سطح مرطوب برگ های خیابان می لغزید، و نطفه ای مرطوب و نیمه تمام شکل می گرفت. که بود آن زن مرموز، زیر ان همه آب های عزلت نشین ِ رکود، و آن سایه ی شب آلود؟ آن صخره ی خزه بسته ی جلبک نشین چه بود میان ماهی ها؟ چه می خواست آن دیوار سیاه میان اتاق های خیال های ما دو نفر؟ چگونه نقش آن موهای لخت سیاه بر دست های مبهوت من به جای مانده بود؟ چگونه فاصله مان از میان آب ها به آسمان ها پرتاب شده بود؟
من سرما خورده بودم. من سرما خورده بودم، و سطل زباله پر از دستمال های کاغذی شده بود. نطفه ی کودک هزار ساله، از پشت شیشه ی بخار گرفته، مثل برگ های خیس پوسیده، به من نگاه می کرد. با آن خطوط کمرنگ متلاشی، آن خطوط شناور، و آن چشم های گرد سیاه که فقط و فقط دو دایره بودند، به من نگاه می کرد. به من نگاه می کرد و من نمی دانستم که نقش کدام والد را بازی خواهم کرد…
کودک همچنان از میان گورستان پشت شیشه دست هاش را به سوی ترس و تنهایی ی من دراز کرده بود، و مرگ لختی ی شب را به صبح سرد کلاغ ها یادگاری می داد.
درست پیش از طلوع بود. درست زمان اسطوره ای ی آبی ی پر رنگ بود، که چهره ی مرموز مثل سنگ های خیس پاسارگاد قهوه ای شده بود. و در کشاکش شیشه آن دست ها به بلندی ی صراط بود. و در کشاکش شیشه، در امتداد آن دست ها، دو دایره ی گنگ سیاه تحلیل می رفتند، و نطفه ی پیر به لایتناهی فرو می ریخت.
همزمان، من شفاف می شدم، و خطوط پیراهن م واضح و پر رنگ می شد، و خواب می دیدم که عابر پیر با پالتوی پشمی صبح را کنار گورستان قدم خواهد زد، و … خورشید، و … طنین جیغ کلاغ ها، و عابر اعماق گورستان، و خواب مردد آن زن مرموز، تلفیق می شدند.
من سرما خورده بودم، و سطل زباله پر از دستمال های کاغذی شده بود. طلوع بود، و خواب، سرد و ملایم، به صبح می وزید.
(شهریور ۱۳۷۸، بخشی از داستان فرار از مجموعه ی بی عرضه ها)
۲۰ آبان
اسب ش را هی می کند. صدای سم ضربه ها ریتم می گیرد. خاک بلند می شود. عاشقان بخشوده می شوند… هر کس ز در تو حاجتی می خواهد/ من آمده ام از تو تو را می خواهم
۱۰ آبان
« روی پيانو را گرد گرفته است، و نت ها ماه هاست که ورق نخورده اند.» مدت ها بود که در خانه حرفی نگفته بود، و رنگ خانه را نديده بود. پنجره را که خواست باز کند غيژ غيژ فلز زنگ زده بلند شد: « عجب برفی می بارد. تمام شب ارتش مارش هميشه پيروزی زد، و در آخر شکست سختی خورد، و باز مارش پيروزی زد. و بالاخره آن زنی که قرن ها منتظرش بودم ميان برف ها پيداش شد، و زير غيژ غيژ تانک ها غلتيد. » هوای تازه ی سنگين و مرموزی اتاق را پر کرد، و چهار ديوار اتاق، به چار ديواری ی مرز ها سفر کردند. « پنجره را که باز می کنم، نگاه م به کوه هايی می افتد، که يادآور تيشه ها و تخت جمشيدند، و کاخ هايی که هرگز ساخته نشد. به راه هايی فکر می کنم که پوشيده از برگ های خشک درختان بودند، و هيچ صدای خش خشی از ابتدای سطح شان بلند نشد. به کودکانی که در بستری از گل به خواب فرو رفتند، و پوست پشمالوی عروسک هاشان را غبار خاطره ها پوشاند. من، به نيمکت های خالی ی معاشقه در پارک ها فکر می کنم، که اين چنين صبورانه در انتظار دو نيمه ی عشق ند. تمام خيابان های شهر، آب جوی هاشان سياه بود.» لب هاش حرکت خشکی کرد، و صدايی از اعماق آينه های روح او طنين انداخت « هيچ کس مرا کامل نکرد، تنها کسانی که تنها نمی مانند ، سايه ها هستند. » سرش را ميان دست هاش گرفت، و پلک هاش را بست.
( قسمت هايی از داستان زنگ ها از مجموعه داستان بی عرضه ها، ۱۳۷۸)
۱۰ آبان
ساده نیست. اصلن ساده نیست آن کسی که عمری مؤاخذه ت کرده و دروغهای بزرگ و کوچک ت را توجیه ش کرده ای و هزار بار هزار جور کلمات خوارت نام نهاده، و تو معذرت خواسته ای، حالا کشف کنی که خود دروغی بزرگ بوده باشد در اصل و بخواهی به روی خودت نیاوری. پرنیان م با نام جدید ش می گویدم: « آخه کی ممکنه از من این همه دلخور باشه؟ شما از من دل خورنیسین؟ » و من با لاپوشانی و ایهام می گویم: « من آخه شما رو می شناسم که بخوام دل خور باشم؟» و حرف اصلی م را می چسبانم: « اگه کسی انقد جدی از شما دل خور باشه خودتون بهتر از هر کس دیگه ای می دونین کیه.» و آخر، این همه «این ـ همان ـ لحنی» و «این همان صدایی» را «این همانی» ناباوریدن سخت نیست؟ اصلن ساده نیست.
۲۲ مهر
آسمان ابري ست. آسمان ابري ست. غروب ورم کرده است، فلوت م را بدهيد
مي خواهم داستان جديدي بنويسم. پرواز پرنده ي مرده بايد به صليب کشيده شود، و اين حس جولان دهنده ي بي کار که در ذهن م مثل يک جسد باد کرده به پيش مي رود، در زندان خاطرات فراموش شده به خواب مرگ فرو برود. و حرکت موذيانه ي مرموزش به گور تجربيات کهن سپرده شود. حرکت موذيانه ي اين دو کرم، که از دو سوي مغزم به چشم هام نفوذ مي کنند، و آرام آرام افکارم را مي جوند. و اين صدايي که به خرد شدن برگ هاي پوسيده مي ماند، برگ هاي پوسيده که يک جسد پوک سياه در ميان شان آرام مي پوسد. آن جسد متلاشي که چشم هاي خيس لزج ش را کرم ها جويده اند و استخوان هاي انگشت هاش مانند شاخه هاي خشک درختان پاييزي به سوي من دراز شده اند. آن جسد متلاشي ي غليظ که ميان برگ هاي پوسيده ي پشت پنجره در کنار درختان خيس آرام محو مي شود، و انبوه کرم هاي سفيد، در اطراف استخوان هاي انگشت هاي سفيدش وول مي خورند. نگاه کن که چگونه پاهاش مانند ساقه هاي خيس غنچه هاي پژمرده آرام در کنار هم غلت مي خورند، و چگونه اين عرق سرد در کشاله ي ران هاش قوام مي گيرند. فلوت م را بدهيد
خورشيد هم اکنون در تبت غروب مي کند، و معابد با غبارهاي سرخ گيج آرام فرو مي ريزند. کشاورزان نشاط، سنگين و سرگردان به استراحت خانه هاي حصيري ي خسته بر مي گردند، و چتر سقف معابد از سفال هاي قهوه اي پوشيده ست. صداي يک راهب چيني اوراد طلسمي را زير لب به هم مي آميزد. فلوت م را بدهيد
آن شب خيال من پر سنگ هاي خاموش پاسارگاد بود، و در سکوت تونل هاي زيرزميني ي تخت جمشيد افکارم دختري قدم مي زد. دختري که پاهاش تا زانو در آب فرو بود و بي هدف به پيش مي رفت. و ناگهان صداي پاهاي مردي از ميان تاريکي در آب طنين انداخت، و تخت جمشيد از ميان نفس ها آرام، شروع کرد به بخار شدن، و شعر حافظ شيراز را تخليه کرد. و بعد جنازه ي دختر با چشم هاي گيج و خواب آلود، ميان سنگ هاي پاسارگاد، لا به لاي علف ها در زمين فرو مي رفت
پيش از طلوع بود و آسمان آبي ي پررنگ، و تخت جمشيد به رنگ شاخه هاي خشک زرد آلو بود، که آواي راهب چيني از ميان تپه هاي اطراف پاسارگاد به آس