خورشید: نام نویسی کارگاه آفرینش جهان داستانی آغاز شد. آموزگار این دوره مسعود بُربُر است. برای نام نویسی میتوانید با دفتر خورشید تماس بگیرید
محتوای کامل دوره را می توانید در این فایل ببینید: dastan.pdf
پوستر دوره را میتوانید از اینجا دریافت کنید: dastan.jpg
برای اطلاعات بیشتر و نامنویسی ادامه مطلب را بخوانید
سرعت اینترنت خانگی ایران در مقایسه با دیگر کشورهای جهان صد و چهل و چهارم شد و کره جنوبی رتبه نخست را به دست آورد.
سرعت اینترنت خانگی ایران در میان ۱۵۲ کشور جهان پایین تر از کشورهایی مانند ونزوئلا، نيجريه، بوليوي، عراق و پاراگوئه قرار گرفته و پس از ایران تنها كشورهاي لبنان، هائيتي، السالوادور، افغانستان، مالي، گواتمالا، زيمبابوه و يمن باقي مانده اند.
بر اساس گزارش واحد اطلاعات اقتصادي اكونوميست، ایران در میان ۱۵۲ کشور جهان پایین تر از کشورهایی مانند ونزوئلا، نيجريه، بوليوي، عراق و پاراگوئه قرار گرفته و پس از ایران كشورهاي لبنان، هائيتي، السالوادور، افغانستان، مالي، گواتمالا، زيمبابوه و يمن باقي مانده اند.
این گزارش سرعت اينترنت خانگي هر كشور را بر اساس حداكثر عملكرد و سرعت با واحد مگابيت بر ثانيه، طي ۳۰ روز گذشته ارزيابي كرده است که در این مقیاس ایران به عدد ۰.۶۱ دست یافته است.
كاربران كشور كره جنوبي از بالاترین سرعت اینترنت خانگی برابر با ۳۴.۳۱ مگابيت بهره می برند. پس از كره جنوبي كشورهای لتوني، جمهوري مولداوی، ژاپن، سوئد و جزاير آلند قرار دارند. كشورهاي توسعه يافته اي از قبيل سوئيس، آلمان، دانمارك، بلژيك و سپس فرانسه، آمريكا، روسيه، كانادا و انگلستان نيز در فاصله جایگاه ۱۵ تا ۳۳ قرار دارند.
بر اساس برآورد وبسایت اخبار فناوری اطلاعات ایران “ایتنا” قیمت اینترنت در ایران به طور متوسط ۳۳۰ برابر کره است که با در نظر داشتن سرعت متفاوت، قیمت اینترنت ایران ۱۶۰۰۰ برابر سرعت معادل در کره خواهد بود.
منبع: فارس
وزیر بهداشت از آلودگی آب تهران خبرداد و گفت کودکان شیرخوار و زنان باردار از آب لوله کشی تهران استفاده نکنند. ساعتی پیش یکی از اعضای شورای شهر شوشتر نیز گفته بود در این شهر مردم به دليل كيفيت پايين آب لولهكشي ناچارند از آب تصفيه استفاده كنند.
درد ناحيه قلب، تنگي نفس و اختلال حواس از عوارض مهم وجود نيترات در بدن هستند
زماني كه درصد نيترات در آب از ۵۰درصد بالاتر برود، موجب بروز سرطان گوارش در افراد می شود
مرضیه وحید دستجردی وزیر بهداشت با اشاره به گزارش دریافتی از وزارت نیرو گفت براساس این گزارش میزان نیترات آب در تهران بالاتر از استاندارد است. میزان نیترات آب تهران با درصدهاي بين ۲۵ تا ۴۵ درصد عنوان شده اما دكتر ايرج خسرونيا، رئيس جامعه پزشكان داخلي ايران معتقد است ميزان نيترات بايد ۱۰ ميكروگرم در هر ۱۰۰ سيسي باشد و این یعنی عدد کنونی چند برابر بيش از حد طبيعي است.
به گفته وي مهمترين عارضه نيترات در بدن اختلال در سامانه اكسيژنرساني است. درد ناحيه قلب، تنگي نفس و اختلال حواس از عوارض مهم وجود نيترات در بدن هستند كه گاهي اوقات تشخيص علت اين عوارض براي پزشك هم دشوار است. به گفته وي زماني كه درصد نيترات در آب از ۵۰درصد بالاتر برود، موجب بروز سرطان گوارش در افراد می شود.
دکتر جلال الدین شایگان استاد دانشگاه صنعتی شریف و رییس شاخهی محیط زیست فرهنگستان علوم ایران نیز می گوید آب تهران ناسالم است. او می گوید بر اساس اندازهگیریهای خود من آب تهران فقط به نیترات آلوده نیست، بلکه یک مادهی خطرناکتر دیگر در آب تهران مشاهده شده به نام TOCکه اغلب سرطانزا است. به گفته او میزان این ماده از ۳ تا ۱۴ میلیگرم در آب تهران متغیر است در حالی که استاندارد آن در آب شرب باید صفر باشد و این بسیار نگران کننده است.
هفته گذشته نیز محمدرضا محمودي، مديركل مديريت بحران استانداري تهران از افزايش نيترات آب تهران خبر داده بود. او گفته بود پديده افزايش نيترات بيش از حد مجاز هنگامي رخ ميدهد كه بارندگي كم بوده و برداشت از آبهاي زيرزميني افزايش يابد. دلیل وجود نیترات در آب های زیرزمینی آلودگی پساب حاصل از مصرف شويندههاست.
این در حالی است که عضو شورای شهر شوشتر در مقابل، بارندگيهاي بالادست رودخانه، آب شدن برفها و افزايش دبي آب رودخانه كارون را دلیل گل آلود شدن رود کارون و در نتیجه آب شرب شوشتر دانسته بود. به گفته امیر رسولی، شهروندان شوشتر با وجود پرداخت هزينه آب شرب، ناچارند از آب تصفيه استفاده كنند و يا دستگاه آب شيرينكن در خانهها نصب كنند كه براي سلامت شهروندان ضرر دارد.
کیوان ساکت، با اشاره به تعطیلی یک ساله ارکستر ملی موسیقی ایران گفت: جاي اركستر ملي مدتها است كه خالي است و بايد اركستر دوباره كار خود را شروع كند. ترجيح همه نوازندگان اين اركستر نیز بر رهبري استاد فرهاد فخرالديني است.
آخرین کنسرت ارکستر ملی که قرار بود پس از انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۸۸ در روزهای ۲۸ تا ۳۰ خرداد در تالار وحدت برگزار شود به خواسته فرهاد فخرالدینی و به دلیل مناسب نبودن فضای ملتهب جامعه به تعویق افتاد. همزمان با اعلام این تصمیم فخرالدینی بود که مباحثی بر سر ادامه رهبری او بر ارکستر ملی پیش آمد که در نهایت منجر به تصمیم او به کناره گیری از رهبری این ارکستر شد.
تابستان گذشته، محمدعلی خبری، مدیرکل دفتر موسیقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، گفته بود ارکستر ملی با توجه به اصل ۴۴ واگذار شده و در صورت موفق بودن واگذاری ارکستر ملی به بنیاد رودکی سایر ارکسترهای دفتر موسیقی وزارت ارشاد نیز واگذار خواهد شد.
اما این ارکستر از خردادماه سال گذشته که به بنیاد رودکی واگذار شد تا هم اکنون در تعطیلی به سر می برد. این مجموعه پیش از آن مستقیما زیر نظر دفتر موسیقی وزارت ارشاد اداره می شد.

- هر بار که به تهران می آیی همه چیز در حال تغییر است: مثل سرطان
- In Iran everything is possible and everything is impossible
بی بی سی دارد مستندی درباره فوتبال با حجاب نشان می دهد. گذشته از اصل موضوع فیلم که اندیشه برانگیز است، دو تا جمله در فیلم بود از آدمی که چندگاهی یک بار به ایران می آید:
۱- هر بار که به تهران می آیی همه چیز در حال تغییر است: مثل سرطان
۲- In Iran everything is possible and everything is impossible
پانزدهم فروردین ماه ۱۳۸۹- بعدازظهر بهاری شیراز – همه خوابند
بهار اگر شکوفههای زردآلو را درست میکاویدی وسطشان یک چیزی بود که خیلی هم شیرین و خوردنی بود و بعدتر لابد میشد هستهی زردآلو که می گذاری تا خشک شود و بعد می شکنی و به جای بادام و بسیار خوشمزه تر از بادام و حتا با اشتیاقی بیشتر از خود زردآلوها که این قدر دوست داشتی می خوری.
یک زیرزمین هم اگر در دسترست بود تا تنهایی یا با بچههای خالهای کسی اگر میهمان بودند میرفتی آنجا که آی جای رازآمیز و جذابی بود همیشه!
همچنان شیرازیم. خانه ی “مادرجون”. در حیاط، از درز موزاییکها بگیر تا رقص برگهای نارنج در نسیم ساکت نیمروزی، یک چیزی توی ذهنم میآورد، که خیلی جاها، خیلی جاهای خاص بوده همیشه. مثلا خانهمان در خیابان دوازدهم غربی فاز یک اندیشه، پلاکش ۲۱ بود انگار آن زمان، خیلی هم خوب ساخته شدهبود و آنقدر نوساز بود که هنوز از درز تیرهی سنگهای سفیدش “حس کارگاه ساختمانی” را حس میکردی: بوی بتن تازه یا طعم سنگ و موزاییک و حتا دیوارهای آب پاشیده.
اصلا همین هم بود که شاید باعث شد سالها بعد مهندسی ساختمان بخوانم و در حوزهی اجرا مشغول شوم تا بوی سیمان و خاک و بوی خوش کارگاه ساختمانی همیشه در جانم باشد.
همان خانه بود که دیوارهاش در زلزلهی سال ۶۸ ترک خورده بود. دیوارها سیمانکاری شدهبود با سیمان سفید و همین ترکهای زلزله را که دنبال میکردی غارهایی میشد در خیالت و خلاصه دنیایی بود. یا اگر تا ایوان میرفتی و از ایوان میپریدی روی تانکر ۲۰۰۰ لیتری ، که برای شوفاژخانه از گازوییل پرش میکردیم، میتوانستی بروی روی دیوار و خانهی همسایه را ببینی که هنوز نه دیوارش را سیمان کرده بود، نه کف حیاطش را موزاییک و نه باغچهای داشت و نه حتا از دربی در ورودی حیاطش خبری بود. پشت دیوار آنطرفی را هم که هنوز همسایهای نساختهبود. خلاصه خانهی درندشت ششصد متری شده بود چاردیواری اختیاری برای ما و البته دزدان گاهگاهی.
کف حیاط موزاییکهایی بود که بعد از ظهرها که آب روشان میپاشیدی به دقیقهای نمی ماند و بخار می شد در هوا و تو عشق میکردی. حوضی هم وسط حیاط که برای آب تنی سه چهار بچه و بزرگ جایی داشت و دو باغچه با درختچههای سرو و زردآلو و گوجهسبز و هلو انجیری و گیلاسهای زرد و نه قرمز که همین دو باغچه شده بود پاتق من… شیره های تن زردآلو را که سفت شده بود روی شاخه ها و ساقه ها می کندم و کهربایی شیرهها را با دندانهام مزه مزه میکردم و کیف می کردم از خوردنشان: کیف بیمانند.
وسطهای باغچه را کرده بودیم یک کرت گودتر که شیرفلکههای تخلیهی آب حوض را که باز می کردی در آنها خالی می شد و دورتادور درخت ها بودند که خاک پایشان سی چهل سانتی متری بالاتر بود و همین ارتفاع سی چهل سانتی متری خاک، همهی بعد از ظهرهای بخشی از کودکی من را می ساخت. آب که در سطح بالایی می ریختی می توانستی بر شیب خاک سوراخهایی بکنی تا به آب برسی و یا سدی درست کنی که جلوی آب را بگیرد، عین یک مهندس، و یا اگر مثل من یک لودر اسباب بازی هم داشتی که دیگر زندگی بود: میتوانستی راه بسازی!
یا بگو ساعتها در آب حوض که بعد از ظهر های تابستان دیگر خوب گرم شده بود، گذرانده باشی و بیرون که می آیی خدا کند پوست پشت وسرشانههات نسوخته باشد، حیاط را که با دمپاییهات لخ لخ طی میکنی، در آفتاب داغ باد گرمی به صورت و موهایت خورده باشد و موهای خیست خشک که شد بیایی در اتاقت روی تخت لم بدهی و از پنجره، همان حیاط را و درختها را نگاه کنی و یواشکی ماکارونی خام، یا رشته آش نپخته، یا لیمو عمانی سق بزنی و رابینسون کروزئه و یا یواشکی صادق هدایت و هرمان هسه بخوانی.
بهار اگر شکوفههای زردآلو را درست میکاویدی وسطشان یک چیزی بود که خیلی هم شیرین و خوردنی بود و بعدتر لابد میشد هستهی زردآلو که می گذاری تا خشک شود و بعد می شکنی و به جای بادام و بسیار خوشمزه تر از بادام و حتا با اشتیاقی بیشتر از خود زردآلوها که این قدر دوست داشتی می خوری.
یک زیرزمین هم اگر در دسترست بود تا تنهایی یا با بچههای خالهای کسی اگر میهمان بودند میرفتی آنجا که آی جای رازآمیز و جذابی بود همیشه! کلی هم گچ مدرسهای داشتی آن پایین که روی تخته سیاه چوبی سبز رنگ خط کشی شدهات می توانستی تنهایی یا با بچههای خالهای کسی که برعکس الان خیلی وقتها هم بودند معلم بازی کنی و گرمای تابستان را بگذرانی و ذره ذره بعد از ظهر را حس کنی و لابد بزرگترها هم در اتاقهای بالا بدون تختخواب بدون پتو و تشک، تنها با بالشی زیر سر، شاید شمدی یا چادری هم رویشان کشیده باشند و خرو پف هم بکنند.
راه پله ای هم بود که به دری آلومینیومی می رسید که به پشت بام باز می شد. پشت بام و شبها و روزهایش بماند، پله ها از جنس سنگ سفید گل پنبه ای بود که هم پله ها و هم آن بالا که نرسیده به در پشت بام اتاقکی می شد، خود نهانخانه ای بود برای تخیلات کودکیت و دنیایی افسانه ای برای ماشینهایی که از سنگهای، تو بگو، کوه های گل پنبه ای می افتند و در دره ها پرت می شوند و باز از دیوارههای عظیم به سختی بالا میروند.
یا بگو ساعتها در آب حوض که بعد از ظهر های تابستان دیگر خوب گرم شده بود، گذرانده باشی و بیرون که می آیی خدا کند پوست پشت وسرشانههات نسوخته باشد، حیاط را که با دمپاییهات لخ لخ طی میکنی، در آفتاب داغ باد گرمی به صورت و موهایت خورده باشد و موهای خیست خشک که شد بیایی در اتاقت روی تخت لم بدهی و از پنجره، همان حیاط را و درختها را نگاه کنی و یواشکی ماکارونی خام، یا رشته آش نپخته، یا لیمو عمانی سق بزنی و رابینسون کروزئه و یا یواشکی صادق هدایت و هرمان هسه بخوانی.
بزرگتر هم که شدی می توانی بروی استخر عمومی روباز یا بسته، یا استخر مشهدی یا بهمن مثلا، و بعد از عرق ریختن در سونای تر و خشک و لمیدن بر آب و تخیل و واقعیت فرورفتن در آغوش ایزدبانو آناهیتا، در مینیبوس یا تاکسی لکنتهای بنشینی و از پنجره بادی گرم به صورتت بزند.
چه قدر سرعت زبان و چه قدر کلمهها برای نوشتن آن چه در ذهن می گذرد کم است، کند است.
آها شمال هم همین حس بود. در ویلاهای شمال، ویلاهای کرایه ای لب آب مخصوصا، همیشه حس یک ساختمان در حال ساخت را داری. انگار حواست هست که زیر این سنگ و سرامیک کف سرویس شن هست. از همان شنهایی که لب دریا هم هست و با دست می کنی تا به آب برسی و در چالهات آب جمع شود. هی دیوارههای چالهات از همان پایین بریزد و تو هی آبچالهات را لایروبی کنی و هی دیوارههای شنی خالی شود از همان زیر در آب. بعد از ظهرها هر چه قدر هم که خسته شده باشی از آبتنی، خوش نداری از آب بیرون بزنی، هرچند آخرش ناچار میشوی.
بیرون هم که می آیی از آب، تختهای چوبی و تیرو تختههای چوبی هست و حلزون و خزه و حشرات عجیب و غریب مثلا آب دزدک های بزرگ و لخ لخ کردن در دمپایی های گشاد پلاستیکی یا چوبی هست و دست کشیدن به پوست سوختهی شن رویش چسبیده. منتظری که خشک شوی تا شن هایت را بتکانی یا شاید اگر دوش آبی یا حتا شیلنگ آبی همین نزدیک باشد منتظری نوبت تو شود تا مایوی پر از شنت را بکنی و دست بکشی به بدن جمع شدهات تا شنها را آب ببرد و هرچهقدر هم خوب دست بکشی و بشویی باز شن همه جایت میماند و همه جایت نفوذ کرده، وای اگر بخواهی شلوار جین پایت کنی حالا! دمپایی لب دریا را عشق است و این هم که هیچ کس کاری به کار تو ندارد که کیستی و از کجایی و کجا هستی و کجا می روی و چه می کنی را عشق است و یک جور آزادی لبریز از وجود یا وجود لبریز از آزادی که همه جا هست (اصلا مگر اینها دو چیزند؟) را عشق است.
چه شد که این همه جریان سیال ذهن آمد و نوشتم؟ آها، اینجا هم حالا همه خوابیده اند و بعد از ظهر بهاری شیراز است و در حیاط، درخت نارنج، از میان شاخه های یاس که بر تنش پیچیده، نفس می کشد.
یادداشتی از مسعود بهنود خواندم با عنوان “ نقی دیگر فرمان نمی برد” و در فیس بوک به اشتراک گذاشتم و بالای آن نوشتم “بسیار بسیار خواندنی” و زیر آن نوشتم “این بار صراحت گهگاهی مسعود بهنود با شیرینی همیشگی قلمش تلفیق شده و هر که نخواند به باورم از دستش رفته است”. یکی از دوستان اندیشمندم روی دیوار فیس بوکم زیر این نوشته آورد که: “راستی مسعود جان این صراحت به هنگامی که بی بی سی در نوروز می خواست نام آوران تاریخ ایران را برگزیند از سوی مسعود بهنود عیان بود. ایشان با صراحت بی نظیرش حجت الاسلام خاتمی را یکی از بزرگان تاریخ ایران (دقت کنید تاریخ ایران) عنوان کرد”
همو با تهوع آورخواندن جهل یا غرض مسعود بهنود ادامه داده:” غرض و مرض یا شاید هم ناآگاهی آقای مسعود بهنود از همان بندهای آغازین قابل مشاهده است. ایشان می گوید نشانه های فراوانی هست که مستند می کند که بزرگ ترین نیروئی که رضاشاه را به قدرت رساند … بزن بهادرها و روحانیون بودند. این گزاره ای است که برخلاف گفته ی ایشان با هیچ مستند تاریخی ای نمی خواند. به باور مورخانی برجسته ای چون ماشاالله آجودانی، شاهرخ مسکوب، عباس میلانی، علی میرفطروس، سیروس غنی و … آمدن رضاشاه برآیند خواست اکثر روشنفکرانی آن دوره همچون محمدعلی فروغی، محمود افشار، علی اکبر سیاسی، عارف قزوینی، ایرج میرزا، ملک الشعرای بهار، داور، تیمورتاش و ده ها تن دیگر بود. رضاشاه تنها پادشاهی بود که برخلاف سنت چند سده ای که روحانیون تاج بر سر پادشاه می گذاردند وی خود تاج بر سر نهاد و این حرکت نمادینی بود به معنای پایان دست اندازی های این قشر بر جان و مال و ناموس ایرانیان که در طی ۱۶ سال پادشاهی او نمود عینی بسیاری هم یافت. جهل یا غرض آقای بهنود چنان تهوع آور است که آدمی را خواندن مابقی باز می دارد…”
در نوشته ی پیش رو از سه مسعود سخن هست. مسعود بهنود که نقی دیگر فرمان نمی برد را نوشته، مسعود دیگری که این نوشته را تهوع آور خوانده، و من که به نقد مسعود دوم نشسته ام.
ز باغ ای باغبان ما را همی بــوی بهـار آید
کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید
کلید بـاغ را فردا هـــزاران خواستار آید
تو لختی صبر کن چندان که قمری بر چنـار آید
چو اندر بـاغ تو بلبـل به دیـدار بهار آید
ترا مهمان ناخوانده به روزی صد هـزار آید
کنون گر گلبنی را پنج شش گل در شـمار آید
چناندانـی که هرکس را همی زو بـوی یار آید
بهـار امســال پنداری همی خوشـتر ز پــار آید
وزین خوشتر شود فردا که خسرو از شکـار اید
بدین شـایستگی جشنـی بدیــن بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی داد و نوروزی
در برخی از متن های کهن ایران ازجمله شاهنامه فردوسی و تاریخ طبری، جمشید و در برخی دیگر از متن ها، کیومرث بهعنوان پایهگذار نوروز معرفی شده است. پدید آوری نوروز در شاهنامه، بدین گونه روایت شده است که جمشید در حال گذشتن از آذربایجان، دستور داد تا در آنجا برای او تختی بگذارند و خودش با تاجی زرین بر روی تخت نشست. با رسیدن نور خورشید به تاج زرین او، جهان نورانی شد و مردم شادمانی کردند و آن روز را روز نو نامیدند. همچنین برخی از زرتشت بهعنوان بنیانگذار نوروز نام برده اند. اما در گاتهای اوستا نامی از نوروز برده نشده است. دنباله …
هنوز به کسی نگوییدها! مخصوصا به لادن که برایش یک کتاب عیدی گرفته ام نوشته ی هانا آرنت ( که می دانم و شما هم بدانید که حسابی لادن دوستش دارد)، به نام توتالیتاریسم.
اگر هنوز نخوانده اید حتما بخوانید و من هم حتما بعدا مفصل می نویسم اما الان اینجا آمده ام که بنویسم یادداشت تبریک عیدم این بود در صفحه ی اول کتاب:
به تو، لادن، که جانمی.
برای نوروز ۱۳۸۹ خورشیدی
باشد که ما نیز سال دیگر،از موضوع این کتاب، به سان تاریخ یاد کنیم
با مهر و پر مهر
تا هزار سال و
بیشتر
———————————
پانویس: توتالیتاریسم، هانا آرنت، چاپ اول ۱۳۸۸، نشر ثالث، ترجمه ی محسن ثلاثی
*
جمعه بیست و سوم بهمن ماه ۱۳۸۸ – ساعت ۹:۳۰ شب، خانه ی آقای بزرگی در فیروزآباد
رفتیم معبد آناهیتا (در بیشاپور): آرامش بعد از ظهر در سنگ هایی که انباشت زمانند. راه آبه هایی که هنوز خنکای آب بر غبارشان حس می شود. هنوز سقف ها پابرجاست. هنوز سنگ ها بر سنگ ها ایستاده اند. هنوز ایزدبانو در جان خاک و سنگ و آدم هست این جا. هنوز آدمیان جمع شده اند در خانه ای که به مهر یک “بیگانه” در آنند و عابدین نی می زند و سینا می خواند: حافظ می خواند. همه حلقه ای شده اند از مروارید. با مهر و پر مهر، تا هزار سال و بیشتر.
*
سه شنبه بیست و هفتم بهمن ماه ۱۳۸۸ – خانه مان
رفتیم فارس. با دوستانی و یارانی. جاهایی که دیدیم: بیشاپور، معبد آناهیتا، دریاچه پریشان و شهر گور که ناگزیر تنها از کنارشان گذشتیم. تنگه ی هایقر را داشتند در محوطه اش سد میساختند و ما ندیدیم. کاخ اردشیر پاپکان که من نرفتم ببینم و دیر که بود بچه ها برای برگشتن بر سر یک نیسان ریخته بودند اما وقتی رسیدند سینا کیفش را جا گذاشته بود و ناگزیر برگشت! نارنجستان قوام تعطیل بود. سعدیه رفتیم و فالوده ای هم خوردیم. حافظیه رفتیم و برای خودم و دیگران فال گرفتم: فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان
و دیگر:
- بر سر تربت ما چون گذری همت خواه که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
- هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک گرم تو دوستی از دشمنان چه دارم باک
باغ دلگشا ناهار خوردیم و کوهی را که کنار دلگشا بود تماشا کردیم. شب را کنار تخت جمشید خوابیدیم و فردا را در تخت جمشید ونقش رستم و پاسارگاد گذراندیم و بعد آمدیم به تهران. شب قبل از آمدن رو به تخت جمشید ایستادیم و همه با هم ای ایران خواندیم.
آنها که بودند: من (مسعود بُربُر)، لادن امینی بروجنی، بهمن جمالی، مینا بُربُر، سارا سجادی نایینی، پیمان فرتاش، آترا (آتش)، امید متین فر، سپیده سجادی، گلنوش و فرنوش اشتری، مهتاب و مهشید مافی، امید دوست محمدی، عابدین، آرمان اعتماد، آسیه صدیقیان، سینا پرتوی، مرتضا کریمی، حسام ضیایی، صابر مصطفویان، آزاده میرعابدینی، علیرضا فرحی، مهتا فرحی
در معبد آناهیتا بی برو برگرد به آناهیتا میاندیشیدم و به آب که آرام و لای لای وار از کناره های راه می رفت بر سنگ ها و زمان بی نهایت شده بود و کشدار. شب را در خانه ی بزرگی گذراندیم که نامش بزرگی بود و خود و خانواده اش ایرانی و مهربان بودند. صبح که رفتم جویای هایقر شوم (چه قدر حیف که بسته بود به دلیل عملیات انفجار و سد سازی) چه قدر مسیر و کوه ها و شکاف ها و اشکفت ها و تنگه ها زیبا بودند و ستونی مربعی که دایره ای بزرگ و دقیق پیرامونش، شهر گور، شب پیش از کنارش گذشته بودیم.
آمدنا به شیراز، شیراز بود و شیراز بود و کوه های شیراز بود و هوای شیراز بود. در باغ دلگشا و بر ستگها و حفره های کوه کنار باغ شیراز بود و درختانی که تنشان از خاک شیراز بود و شیراز در رگ شان بود.
و در تخت جمشید، نقش بود و سنگ بود، اما از جنس زمان بود: از جنس انباشت زمان. ایران بود و تاریخ و آوای پای سوارانی و جای پای همسرانی و شکوه خرد و سایه ای از مهر مغانی.
و بزرگ مردی که در جلگه ی پاسارگاد خفته بود. مغ مردی که کمی آن سو تر بر سنگی با بال و تاجی از جنس زمان نگاشته اش بودند.
با یاران و دوستانمان پگاه دوشنبه به “راگا” بازگشته بودیم. خاک پارسه و هوای ایران بود که همه جا بود و آتش بود که در جان ما و سرزمین پارس که آبی بود برآتش.
(همه ی نگاره ها از آسیه صدیقیان و نقشه ی هوایی شهر گور از گوگل است)
ایرانیان امروزه شرایط دشوار اما تعیین كننده ای را تجربه می كنند. بهارِ گذشته شاید کمتر كسی باور می كرد كه انتخابات ریاست جمهوری و حوادث پس از آن، زمینه شكل گیری جنبشی را فراهم کند كه بدین سان مجدانه پیگیر مطالبات دموكراتیك، آزادی خواهانه و احقاق حقوق شهروندی ملت ایران باشد و علیرغم این همه سركوب، کشتار، زندان و شکنجه، استمرار و تداوم خود را در دوری از خشونت و مبارزات مسالمت آمیز ببیند.
در این میان مایه ی مباهات دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاه های ایران است كه همگام با جنبش سبز ایرانی، با افتخار هزینه ی این مقاومت در برابر استبداد را می پردازد. اینك درحالی قریب به ۸۰ روز از بازداشت اعضای این حلقه فكری، آقایان مهرداد بزرگ، احسان دولتشاه و سینا شكوهی، می گذرد که این سه نفر در طول این مدت تحت شکنجه های روحی و جسمی برای قبول اتهاماتی واهی و خیالی قرار داشته اند و از دسترسی وکیل آنها به پرونده جلوگیری به عمل آمده است. عضو دیگر گروه، رشید اسماعیلی در اصفهان به بند كشیده شده است؛ و بیش از ۴۰ روز است که خانواده های سورنا هاشمی و علیرضا فیروزی در انتظار شنیدن تنها خبری از فرزندانشان هستند بی آنكه از دستگاه های مسوول پاسخی دریافت کنند؛ و این بازداشت های مكرر و همچنین تهدیدهای گاه و بی گاه دیگر اعضایمان، در مقابل خون هایی که نداها، سهراب ها، اشکان ها و آرش ها در راه رسیدن به آزادی داده اند چه ناچیز است.
دنباله …
شاد و تندرست و آزادند در کوه. برای بالا رفتن، مسیر رودخانه ای را انتخاب کرده اند و یکریز از این طرف به آن طرفش می روند و باز برمی گردند همین طرف، تا بالاتر بروند. مسیر دشوارتر اما زیباتر را انتخاب کرده اند. آب، سنگ های خیس و غلتان، درختانی که برگهاشان زرد و سست شده و برگهایی که یا خیس افتاده اند روی سنگ ها یا خشک مانده اند زیرپا تا صدای خش خش شان در گلو نماند. یارانی که در زندگی هم مسیر دشوارتر اما زیباتر را انتخاب کرده اند.
امروز جمعه ششم آذر ماه ۱۳۸۸ است و برنامه ی کوه جمعه های اول هر ماهمان به همت ایزد بهرام برقرار. دارم فکر می کنم که، بله، باید اکنون را ثبت کرد. تاریخ اکنون را نوشت. اما به کدام زبان؟ با کدام زاویه دید؟ تاریخ را چه کسی باید بنویسد؟
این جماعت چه قدر شادند. میان اینها چه قدر شادی و آزادی موج می زند درکوه. فکر می کنم باید با زبان خودم و زاویه دید خودم بنویسم. دیگرانی هم هستند که شاید روزی با زبان و زاویه دید خودشان بنویسند. همین امروز، اینجا، بیست و دو تن هستند: شروین وکیلی، سینا افضل خانی، شادی برندک، امیرحسین، پروانه رهروان، امید دوست محمدی، علیرضا (پدرام) فرحی، سارا سجادی، پیمان، سپیده سجادی، آسیه، آناهیتا رازقیان، حمید سوری، ساناز، ستاره، احسان فیاض زاده، پی تو، گلنوش اشتری، مهشید فرحی، مصطفی کریمی، مسعود لسانی، مسعود بُربُر. هر کدام شاید روزی به همین امروز فکر کنند. یا آن را برای کسی روایت کنند.
صبح ساعت ۷ از میدان تجریش راه افتادیم. با دو سه ماشین شخصی آمدیم دارآباد. در میانه راه، خط خطی های نور خورشید از میان شاخه های درختان دست راست که فقط سایه ایشان دیده می شد، برگهای زرد و قرمز درختان دست چپ را روشن کرده بود. طلوع بودو ما بالا می رفتیم. مسعود لسانی از دارآباد به ما پیوست و بعد در مسیر حمید سوری و ساناز را دیدیم. سرد بود اول راه. گرم شدیم.
جایی من، پی تو و آناهیتا که جلوتر می آمدیم متوجه شدیم که بچه ها نیستند و مدتی طولانی مسیرهای گوناگون را پی شان گشتیم. سردمان می شد اگر می نشستیم. بالای سه راهی رفتیم که می توانستیم هر سه مسیر را از آنجا ببینیم. تا این که بعد از ساعتی پوشش سبز کوله حمید سوری را دیدیم و صدای انتقادهای یکریز امید را شنیدیم. شروین صدایمان را نشنید هر چه داد زدیم. پایین رفتیم. فهمیدیم جایی نشسته و صبحانه میل نموده اند دوستان. باقی سفر را با هم بودیم.
مسیر رودخانه و آبشار را تا جایی رفتیم که به بن بست خوردیم. نام جاهای این مسیر را نمی دانم. اگر می دانستم هم، کسی که سال ها بعد می خواست این نوشته را بخواند و همین مسیر را دنبال کند، از روی نام ها می توانست مسیر دقیق ما را پیدا کند؟ نام ها عوض نمی شوند؟ نام ها هم که ثابت باشند آیا این مسیر و این جاها همان خواهند بود که ما گذشتیم؟
از سنگی بالا می رفتم و افتادم. خوش شانس بودم که در آب افتادم و چیزی نشد مگر انگشت کوچک دست راستم که نمی دانم چه شد. همان سنگ را دوباره بالارفتم و بار دوم موفق شدم. دسته یک چاقوی یک بار مصرف را می شکنم و آتل می کنم برای دستم.
انتهای مسیر بن بستی است و آبی آبشار گون پایین می ریزد. پایین آبشار آب در حوضچه ای جمع شده که کمی ارتفاع دارد. سینا و مصطفی از طنابی که برای رسیدن به حوضچه آویزان است و گره هایی برای دست گیره دارد، بالا می روند و کمی آن طرف تر از راه نسبتا دشواری بر می گردند پایین.
برگشتنا کنار رود جمع می شویم. اینجا عمق آب کمتر و سطح آن بیشتر شده است. آب سنگ های غلتان را می شوید و می برد. صدای غلتیدن سنگ ها در آب یادم را می برد پیش سنگ های لقی که در مسیر از رویشان می پریدیم و بارها رد شدیم و بارها از رویشان افتادیم در آب. همین امروز ، یارانی تازه پیمان بستند برای یاری. آیا کسی که این نوشته را می خواند این ها را تجربه خواهد کرد؟ همین ها را؟
پیش نوشت: فردا تولد علیرضا موسوی است و او خود در بند است. امشب به امید آزادی اش مرگ بر دبکتاتور را برای شبهای دیگر می گذاریم و شب تولدش را با “زنده باد آزادی” جشن می گیریم.
خبر بازداشت ها تکرار می شود و تکراری نمی شود وقتی بازداشت شدگان همه آنان باشند که بیش از همه به آزادی می اندیشند. این بار خبر، بازداشت دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال بود و پس از آنان ساسان آقایی. بدیهی هم هست که از هیچ کدامشان خبر روشنی در دست نیست و بی خبری مطلق است.آن دانشجویان و این روزنامه نگار را من آن قدر می شناسم که بگریم / بخندم اگر فرداروزی زبانم لال خبر محکومیتی منتشر شود به “اقدام علیه امنیت ملی”، “اهانت به ساحت مقدس مقام معظم رهبری” ، “اهانت به مقدسات و نظام” ، “نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی” و دیگر چرندیات. مگر می شود خبر بازداشت اینان غمین و لرزانم نکند وقتی آن قدر می شناسم شان که بدانم همیشه، هماره، همه تلاششان این بوده که اندیشمندانی شایسته باشند. ساسان آقایی، علیرضا موسوی، فرزان رئوفی، احسان دولتشاه، مهرداد بزرگ، سورنا هاشمی، سینا شکوهی و البرز زاهدی را مردانی می شناسم که اندیشه ی آزاداندیششان را باید چراغی کرد در راه آزادی، نه شمعی که در بند کشید و به انتظار فوتی نشست برای بهانه ی خاموشی شان.بازداشت اینان ستهم است و لرزانم می کند اما شگفت زده ام نمی کند چرا که می دانیم سربازان دروغ و تاریکی همه هراسشان از روشنا و آزادیست. می دانیم اشموغان چراغ آزادی را خاموش می خواهند و می دانیم که ما روشنایی همین چراغ را می خواهیم وقتی فریاد می کنیم زنده باد ساسان آقایی، علیرضا موسوی، فرزان رئوفی، احسان دولتشاه، مهرداد بزرگ، سورنا هاشمی، سینا شکوهی و البرز زاهدی.
“مردم نمی بایست در خیابانها در یکجایی گرد آیند. اگر کسانی نافرمانی نمودندی سپاهیان بایستی با شلیک تفنگ پراکنده شان گردانند. […] آنانکه با سپاه ستیزیدندی سپاهیان یارستندی آنانرا بزنند.”
امروز جارکشیدند که بازارها باز شود، و بازاریان از ترس فرمان بردند و بازارها را باز کردند. همه نشانه های مشروطه از میان برخاسته، نه روزنامه ای، نه انجمنی، نه گفتاری ولی کارها بسامان و آرامش پدیدار می بود.
همهمه گردشگرانی که به کوه های شمال تهران آمده اند، صدای شادی هایشان، خواندن هایشان و نفس زدن هایشان همه جا می آید. از میان این همهمه، صدای سوتی بلند میشود. گروهی پنج نفره، گرد چیزی ایستاده اند و در سوتشان می دمند. توجه همه به سمت صدا جلب می شود. روی سینه شان نوشته شده: «این صدای زباله است.»
(ادامه مطلب را در زيگزاگ بخوانيد)
“چون آگاهی از این نافیروزی به لیاخوف رسید، فرمان داد دسته های دیگر قزاق که ۲۵۰ سواره و ۲۵ پیاده و ۴ توپ می بود، آهنگ مجلس کردند و در ساعت ۷ بود که این ها به جلو مجلس رسیدند. هم در زمان خود لیاخوف (به گفته براون با شش تن از سرکردگان روس با درشکه) به آن جا آمدند و لیاخوف میدان بهارستان و آن پیرامون ها را بازدید و به دستور او از چهار توپ یکی را در خیابان دروازه دولت، دیگری را در خیابان روبروی آن و سوم و چهارم را در خیابان شاه آباد نهادند و دهانه همه توپ ها را بسوی مجلس گردانیدند، و گرداگرد هر توپی دسته قزاق، از سواره و پیاده جا دادند. پس از این کارها لیاخف (بدرشکه نشسته) بازگردید که بباغشاه رود و بشاه آگاهی برد.” […] یک فوج سربازان سیلاخوری همراه قزاقان می بودند که لیاخوف آن ها را بنگهداری درهای شرقی مسجد و مجلس و آن پیرامون ها گمارد.
[…]
مامانتوف می گوید: “گمان ایستادگی نمی رفت و از اینرو به قزاقان دستور تیراندازی داده نشده بود.”
[…]
قزاقان و سربازان نمیگذاردند کسی از مجلس بیرون رود. سپس سختگیری را بیشتر گردانیده کسی را بدرون هم راه نمی دادند ولی تا این هنگام کسانیکه آمدن می خواستند آمده بودند و ما از آنان نامهای بهبهانی و طباطبایی و حاجی امامجمعه خویی و حاجی میرزا ابراهیم آقا و مستشارالدوله و میرزا محمد صادق طباطبایی حکیم الملک را می شناسیم.[…] از آنسوی یکدسته از سران آزادی از جهانگیرخان و ملک المتکلمین و[…] خود درآنجا می بودند. با آن که بیشتر نمایندگان بیغیرتی نموده امروز به مجلس نیامدند باز در آنجا انبوهی می بود در بیرون نیز مردم هواخواهی بمجلس می نمودند و دسته هایی برای آمدن بمجلس آماده می شدند.
[…]
از آن سوی لیاخوف […] چون چگونگی را دید فرمان داد همه توپها از چپ و راست گلوله افشانی کنند و کسانی را بباغشاه دوانید تا توپهای دیگری نیز بیاورند.
[…]
بدین سان جنگ میرفت و در همان هنگام توپهای دیگر همچنان مجلس را بمباران می کردند و هرگونه ویرانی پدید می آوردند. نیمساعت به نیمروز جنگ بیکباره پایان پذیرفت.
[…]
مامانتوف می گوید:”در میدان جلو مجلس نزدیک بیست لاشه اسب افتاده بود. دریای خون موج می زد و هنوز بزمین فرو نرفته بود. […] یک مرده پهلوی قراولخانه افتاده، و از گیجگاه شکسته آن خون سرخ و سیاهی روان بود.
خانه هایی که نگهداران مجلس از آنها تیرانداخته بودند پرده غم انگیزی را نشان می داد. پاره دیوارها افتاده و پاره ای شکاف برداشته بود، یک شیشه در پنجره ها دیده نمی شد. درها از جا کنده شده پشت بامها از تکه های گلوله های سوزان و افشان سوراخ سوراخ شده بود.”
[…]
لیاخوف چون فیروز درآمده بنیاد مشروطه را برانداخته بود رشته همه کارها در دست او می بود. روز چهارشنبه سوم تیرماه در تهران فرمانداری نظامی برپاگردید. آگهی در این باره […] با دست لیاخوف نوشته شده و بچاپخانه رفته بود و امروز در شهر پراکنده گردید.
“مردم نمی بایست در خیابانها در یکجایی گرد آیند. اگر کسانی نافرمانی نمودندی سپاهیان بایستی با شلیک تفنگ پراکنده شان گردانند. […] آنانکه با سپاهیان ستیزیدندی سپاهیان یارستندی آنانرا بزنند.”
همه نشانه های مشروطه از میان برخاسته، نه روزنامه ای، نه انجمنی، نه گفتاری ولی کارها بسامان و آرامش پدیدار می بود. امروز جارکشیدند که بازارها باز شود، و بازاریان از ترس فرمان بردند و بازارها را باز کردند.
-تاریخ مشروطه ایران، جلد دوم
دانه هاي بينايي جاي دوري مي بَرَدم. زماني كه مي دانم بيش از چهار سال نداشته ام. از خانه ي گوهردشتِ باباامير/ مادر، جاجیم روي تخت خواب فلزي شان يادم است با دانه ها و طرح هاي ريز نارنجي، سياه و قرمز، راه راه، كنار هم، و دانه هاي بينايي كه همين رنگ بودند، همين طور به صف، راه راه، فرار مي كردند. به هر طرف كه چشم را مي چرخاندم، هرچه دنبالشان مي كردم، آن ها هم مي رفتند، همان طرف.
هنوزاهنوز چشمانم بسته كه باشد، يا اگر حواسم به شان باشد با چشم هاي باز هم، هستند، مي روند. هنوزاهنوز به همين تلاش بي معني ادامه مي دهم و همه چيزم را همين دانه هاي بي معناي بينايي مي سازند كه هم خودِ تصويرند، هم وراي تصوير، جلوي تصوير بيشتر. هنوزاهنوز سه رنگ پرچم كشوري را دوست دارم با سياه و قرمز و زردي كه ته مايه اش به نارنجي مي زند.
از خانه ي گوهردشت سايه هاي نيمه شبي ي ِ روي ديوار يادم مانده كه گاهي خط نوري مي بُريدشان. نوري كه همراه با هُفّه ي صداي ماشيني روي ديوار جا باز مي كند، از آن بالا مي رود، خطي مي شود تا سقف و آن جا با خودش عمود مي شود. بعد از پايين بسته مي شود. بي اندك توجهي به مني كه نگاهش مي كنم، بي هيچ دركي از وجود من، او نيست مي شود. و در اندك مدت ِ تمام عمرِ وجودش، من برايش هيچ، هيچ، وجود ندارم.
سال ها بعد در دفترم نوشتم “هستنده” و با آغاز از همين نور نوشتم. نوري كه از دورترين سال هاي عمرم ريشه مي گرفت. از خانه گوهردشت چيز زيادي يادم نمانده، برايم دور است، خودِ ديرين: آغاز.
روبرويم چهل نفري نشسته اند، بيست نفري ايستاده. در چهره جوان ترها رد خيابان هاي تهران پيداست، در چهره پيرترها رد ديوارها كه ماندني ترند. خورشيدكي دست راستم فرو مي رود. رو به عقب اتوبوس نشسته ام و چهره ها را ورانداز مي كنم. وزن هوا زياد است و وزن نفس آدم ها: وزن ِ زمان ِ آدم ها. در چهره اي ميلي به آن طرف ديوار پيدا نمي كنم، انگار پشت همه ديوارها رو شده است. در چهره اي رضايتي از اين طرف ديوار نمي بينم.
دست يكي دو نفر روزنامه يي هست كه نمي خوانند: چشم ها جاي ديگري ست. شوري در حافظه قديمي تر ها كه سي سال پيش بيدار شد و حالا شعورشان تحقيرشان مي كند؛ جوان ترهايي كه شورشان ده سال پيش فوران كرد و حالا شعورشان حسرت مي خورد؛ در بعضي چشم ها، ته مايه ي شورهمين چند روزه هست و در نطفه خشكيده. پاسخ اين همه سرخوردگي را چه كسي مي دهد؟
اتوبوس دير دير حركت مي كند، زود زود مي ايستد. كوتاه مدتي حركت مي كند، مدتي طولاني مي ايستد. آن ها كه نشسته اند روي صندلي شان جا به جا مي شوند. آن ها كه ايستاده اند نشسته ها را مي پايند تا زود تر از ايستاده هاي ديگر پياده شدنشان را شكاركنند.
كسي حرف نمي زند. كسي به آن طرف ديوار ها فكر نمي كند. كسي به اين طرف ديوار اميدي ندارد. درخت ها سبزند، جدول هاي كنار خيابان سبز است، مچ بندِ دست ها سبز است. لباس باتوم به دست ها هم سبز است.
زیباست، ستودنی ست، شگفت است، همی* با مردمانی که سکوتشان را که سرشار از ناگفته هاست در گام هاشان نگاشته اند و بر کاغذهاشان نوشته اند. سربازی هم که از همین تن و خاک، کناری ایستاده، همین ناگفته ها را خوانده که به سکوت می نگرد.
دیدم تکه پاره های کاغذ دریده ای را که بر زمین افتاده بود و این گام ها را آشوبگر می خواند، اما اینان بزرگ منش تر از آنند که پا بر دهان مخالفشان بگذراند، حتا اگر قاتل خویشان خود بدانندش. دور باد از چنین مردمی و چنین خاکی، دروغ و دشمن و خشکسالی؛ جاودانه باد این خاک، با همین آب و آتش و باد که در تنش جاری ست.
* “همی” به معنای با هم بودن در پارسی کاربرد دیرینه دارد که پیشینه اش را دست کم تا “اندرز بزرگمهر” می توان یافت.
آنچه در ۲۵ خرداد اتفاق افتاد از بسیاری ابعاد تازگی داشت و از بسیاری جهات نیز یادآور تاریخ سی سال پیش بود. تاثیر این اجتماع عظیم مردمی بر آینده نزدیک ایران بسیار فراتر از آن است که در نظر نخست دیده می شود. می کوشم فهرست وار برخی نکات را بیاورم. از بس مساله زیاد است قادر به تفصیل نخواهم بود. امیدوارم با همفکری دوستان به گسترش بحث برسیم. این طرح بحث است:
مقدمه
پس از پنجاه سال غلبه گفتمان چپ بر سپهر سیاسی ایران كه نتایجی خسارتبار و گاه جبرانناپذیر نصیب ایران و ایرانیان كرد؛ لیبرالیسم، آن ققنوس خوشخوانیست كه از زیر خاكستر، از پس ویرانههای چپزدگی رخ مینماید و از جانهای مشتاق آزادی دلربایی میكند. لیبرالیسم بر سه اصل فردیت، عقل و آزادی استوار شدهاست. در لیبرالیسم اصالت با فرد و آزادی او است و اداره امور جامعه و مسئولیت هدایت بشر به ساحل آرامش و لذت، بر عهده عقل نهاده شدهاست. آزادی برای ما هم هدف است، هم روش. آزادی مورد نظر ما دارای مرزبندی مشخص با هرج و مرج و بیبندوباریست. آزادی برای ما اگر چه اصل است و هر گونه محدود كردن آن نیازمند استدلالهای موجه، اما دامنه آزادی تنها تا جایی گسترده میشود كه موجب تجاوز به حریم حقوق بنیادین انسان با معیار اعلامیههای جهانی حقوق بشر نشود. از سویی آزادی حق انسان است و از سوی دیگر همه افراد انسانی نسبت به حقوق و آزادیهای یكدیگر مكلفاند.
در جهانبینی لیبرال، انسان موجودی جویای لذت و خردمند است كه با تأكید بر تعقل قادر است به نحو مطلوب امور خویش را تمشیت كند. انسان تنها موجودیست كه میتواند از طریق كنترل عقلانی امیال خود فرهنگسازی كند و فرهنگ و تمدن مهمترین فصل ممیز او با حیوانات است. با تكیه بر همین عقلانیت لیبرالی بودهاست كه دستاوردهای شریفی چون دموكراسی و حقوق بشر، چشماندازی جدید از زندگی را فرا روی انسان رهاشده از عصر بردهداری و فئودالیته قرار داد.
ما ضمن پرهیز از ارادهگرایی خام و با آگاهی نسبت به تواناییها و محدودیتهای نوع بشر، بر این باوریم كه میتوان با تمسك به عملگرایی لیبرال، كه خصوصیتی واقعبینانه دارد، بسیاری از ابعاد نامطلوب جامعه ایرانی در سپهر اقتصاد، سیاست و فرهنگ را با تكیه بر ارزشها و روشهای لیبرالی اصلاح كرد و تغییر داد. درست همین پرهیز از ارادهگرایی خام و غیر عقلانی است كه لیبرالها را از دروغ «مدینه فاضله» و افسون «یوتوپیاگرایی» مصون میدارد. انسان نه اسیر تقدیر تاریخی است و نه زندانی مشیتی فرا زمینی. از این رو لیبرالسیم به هیچ وجه انفعال و بیعملی را برنمیتابد؛ عمل سیاسی مبتنی بر عقلانیت و محاسبه فایده ـ هزینه را تأیید میكند اما افراطگرایی كور را رد میكند. تاریخ لیبرالیسم تاریخ مبارزههای باشكوه لیبرالها با پادشاهیهای مطلقه، كلیسای جبار، ارتجاع مذهبی، فاشیسم، استالینیسم و توتالیتاریسم است. لیبرالها همواره در صف مقدم مبارزه برای تحقق حقوق اساسی آحاد انسانها بودهاند. مبارزه با تبعیض نژادی و هر گونه آپارتاید، دفاع از برابری حقوق زن و مرد، بخشی دیگر از تاریخ پر افتخار مبارزات لیبرالی است. همین مبارزه عملگرایانه و عقلمحور است كه امروز لیبرالیسم را به بدیل ناگزیر انواع نظامهای سیاسیـ اقتصادی بسته و توتالتیر تبدیل كردهاست. ما مصمم هستیم این مبارزه شریف را تا تحقق حقوق بشر و دموكراسی، به عنوان والاترین ارزشهای لیبرالیسم ادامه دهیم و در این راه از فداكاری و پرداخت هزینه ابایی نداریم. به قول جان استیوارت میل، فیلسوف بزرگ لیبرال:« هر چند فقط در اوضاع و احوال بسیار ناقص جهان است كه هركس باید با فداكاری مطلق در مورد خوشبختی خود به خوشبختی دیگران یاری رساند؛ با این همه تا زمانی كه در این وضع ناقص قرار داریم ما با اعتقاد كامل اظهار میكنیم كه آمادگی برای چنین فداكاری، بزرگترین فضیلتی است كه میتواند در آدمی وجود داشتهباشد.» ما در این راه دست یاری همه آنهایی كه خود را همفكر و همراه ما در این مبارزه خطیر میدانند به گرمی میفشاریم. این مانیفست در واقع مبین مبانی نظری مشترك كسانی خواهد بود كه ذیل پرچم لیبرالیسم به ایران و جهانی آبادتر، ثروتمندتر و آزادتر میاندیشند. جهانی مصون از تروریسم، دیكتاتوری، بنیادگرایی، خشونت، جهل و به دور از جلوههای خشن و غیر قابل تحمل فقر. ما از طریق این مانیفست، موضع نظری خود را به صورت شفاف پیرامون مقولات زیر به اطلاع همگان میرسانیم:
دکتر موسی غنینژاد
بحران گستردهای که اکنون سراسر بازارهای مالی دنیا را فرا گرفته و موجب رکود فعالیتهای اقتصادی در اغلب کشورهای جهان شده، موجی از بیکاری و معضلات اجتماعی را به همراه آورده و توجه رسانههای همگانی و افکار عمومی را به خود جلب کرده است.
![]() |
براي توضیح این بحران و ارائه راههای برونرفت از آن، مسوولان سیاسی اغلب کشورهای ذیربط روی یک موضوع تاکید میورزند و آن ضرورت دخالت و نظارت بیش از پیش دولتها در حوزه فعالیتهای اقتصادی است.
احزاب چپ و راست حکومتی از انگلستان و آمریکا گرفته تا فرانسه و آلمان با رفع اتهام از خود انگشت اتهام رابه سوی بازار نشانه رفتهاند و مدعی شدهاند که سودجویی و بیبندوباری حاکم بر نظام بازار عامل اصلی به وجود آمدن این وضعیت اسفبار شده است. واضح است که براي توضیح پدیده پیچیدهای مانند بحران مالی، داوریهای احساسی و شعارهای عوامفریبانه گرچه ممکن است افکار عمومی را موقتا قانع کند، اما به لحاظ علمی کاملا بیارزش است و در عمل راه به جایی نمیبرد. نکته جالب توجه اینجاست که هیچ یک از دستگاههای کارشناسی و تحقیقاتی عریض و طویل دولتی در آمریکا و دیگر کشورهای پیشرفته صنعتی نتوانسته بودند این بحران را پیشبینی کنند و اکنون نیز قادر به توضیح آن در یک چارچوب تئوریک منسجم نیستند.
نظریههای مربوط به بحران را به طور کلی شاید بتوان به سه گروه تقسیم کرد: دنباله …
صبح برف آمد. یادم نیست این موقع سال تهران برف آمده باشد و برای خودم جالب بود آمدن برف یازدهم عید. گزارشکی تهیه کردم از روی هوس! که اینجا می توانید ببینید.
[اين نوشته در روزنامه دنياي اقتصاد
نوشته: هنری هزلیت (فيلسوف و اقتصاددان معروف ليبرتارين كه درسال ۱۹۹۳ بدرود حيات گفت)
برگردان: مسعود بُربُر
هم اکنون چشم انداز پیش روی سرمایه داری، با امید فاصله بسیاری دارد. و این به خاطر نقائص ذاتی سرمایه داری به عنوان یک نظام نیست، بلکه بدان خاطر است که آن را با «شیطان بزرگ» و «بی عدالتی» یاد می کنند، یا، شایستگی هایش که بسیار اندک درک شده اند. به همین دلیل است که دچار بدنامی، انسداد، و کارشکنی است و به آرامی به سوی مرگ هدایت می شود.اما پیش از آنکه درباره آینده احتمالی سرمایه داری بحث کنیم، باید ابتدا به روشنی بدانیم سرمایه داری دقیقا چیست؟ دنباله …
برگردان: مسعود بُربُر
(نگاشته شده در روزنامه دنياي اقتصاد و تارنگار آفتاب)
فلسفه علوم اجتماعي، داراي موضوعي با اهميت اما نه چندان شناخته شده است. اين گرايش، بنيادي ترين پرسش ها را درباره امكان نگرش علمي به جهان اجتماعي مطرح مي كند: گستره و مرزهاي نگرش علمي به جامه كدام است؟ دستيابي به شناخت علمي از جامعه چه مولفه هايي را شامل مي شود؟ براي داوري ميان تبيين هاي گوناگون اجتماعي، چه معيارهايي مناسب تر است؟ فلسفه، هم مي تواند ما را در برساختن شاخه اي از دانش رهنمون شود، و هم مي تواند به مثابه يك معيار در مسير پيشبرد و گسترش آن شاخه، به خدمتمان درآيد. فلسفه طي يك دو قرن گذشته، در حوزه روشنفكري در هر دو كارويژه اش خدمت كرده است.
می ستاییم، آناهیتای آب را، سنگ زمین را، و هوای تازه را…
هفت چشمه - ارنگه
(نگاره ها را در دنباله نوشته ببینید)
اين هم از پيغام هاي ديگري است كه دست به دست چرخيده و سرچشمه اش گم شده اما خواندني است
پیشنهاد جالبی از یک هم وطن در مورد خلیج فارس: سفارت امارات در تهران در خیابان ظفر واقع شده، با تغيير نام خيابان به ” خلیج فارس” امارات مجبور مي شود برای آدرس سفارتش از این اسم استفاده کند. در ضمن بخشنامه اي هم به پست بدهند که هر نامه ای به این آدرس بود، اگر ” خلیج فارس” را ننوشته باشد با ذکر علت به فرستنده ارجاع بدهند!
مکاتب فکری برجسته که دارای پیشینه تاریخی هستند، در طول حیاتشان دستخوش تغییر و تحولاتی گشته اند که نه تنها اجتناب ناپذیر، که بعضاً ضروری بوده است. در این میان لیبرالیسم نیز جدای از این قاعده نبوده و ضمن پذیرا شدن تغییرات نسبی، از سرزمینی تا سرزمین دیگر، با تفاوت برداشت روبرو بوده است. البته باید یاد آور شد که این تفاوت در نگاه آنقدر ریشه ای نیست که لیبرالهای ممالک گوناگون را نسبت به یکدیگر بیگانه کند.
متن پیش رو ترجمه ایست برگرفته از دایره المعارف استنفورد.
خرد، شناخت و آزادی
نگاهی به اندیشه های هایک
مسعود بُربُر
لاپلاس، رياضيدان و فيلسوف فرانسوى، معتقد بود كه اگر كسى بتواند در يك لحظه مكانِ تمام اتمهاى عالم را بداند و نيروهاى بينشان را بشناسد، خواهد توانست تمام رخدادهاى گيتى را تا ابد پيشبينى كند. بدین سان تحويل گرايى، به دليل اين كه امكان بيان رياضى رخدادها را فراهم مىكرد، و مشاهده را به امرى دقيق و شفاف بدل مىنمود، خيلى زود در ميان دانشمندان محبوبيت يافت. به زودى قواعد ديگرى بر مبناى معادلهى مقدس تحويلگرايى -”(الف) چيزى نيست جز مجموعهى (ب)ها”- تدوين شد. در تمام اين موارد، عناصر سازندهى موضوع مورد بررسى در درجهى اول اهميت بودند و روابط ميانشان به عنوان نظمى كه بر گيتى حاكم است، و نه ماهيتى مجزا، مورد بررسى قرار مىگرفت. خيلى زود دانشمندان متقاعد شدند كه “نور چيزى نيست جز مجموعهى فوتونها”، “ماده چيزى نيست جز مجموعهى اتمها”، “اتم چيزى نيست جز مجموعهى الكترونها و پروتونها و نوترونها”، و “جاندار چيزى نيست جز مجموعهى سلولها”، …
اين نگرش در نهايت به تصويرى ماشينواره از جهان منتهى شد. اين ماترياليسمِ مكانيكى براى ابداعات فنى و پيشرفت صنايع سودمند بود، چرا كه ماشينهاى قرن نوزدهمى با همين قواعدِ شفاف و ساده طرحريزى و ساخته مىشدند. گزارههاى مشهورِ “جامعه چيزى نيست جز طبقههاى اقتصادى” و در نتيجه “تاريخ چيزى نيست جز كشمكش طبقاتى”، از دل همین نگرش برآمدند. كاميابى روش تحويلگرايانه تا ميانهى قرن بيستم ادامه داشت. رشد صنعتى چشمگيرِ مبتنى بر تغيير دادنِ مادهى خام، زير تأثير اين نگرش ممكن شد. كارخانههاى عظيم قرن نوزدهمى و اوايل قرن بيستم، با بهرهگيرى از اين اصول كار مىكردند. اما « آن چه محکم بود و استوار، دود شد و به هوا رفت. »
مهر:ارکستر موسیقی “کودکان ایران زمین” به سرپرستی “سودابه سالم” طی چهار روزهای ۱ ، ۸ ، ۱۵ و ۲۵ آذرماه بازی های اصیل ایرانی را در مجموعه فرهنگی -هنری آزادی اجرا می کنند.
سودابه سالم سرپرست گروه موسیقی “کودکان ایران زمین” با اعلام این خبر به خبرنگار مهر، گفت : در این اجرا ۱۰۰ کودک با سازهای کوبه ای ، موسیقی سنتی ، کلاسیک ، گروه کر، گروه نمایش و حرکات موزون بازی های ایرانی که نماد فرهنگ و جاری بودن روح ایرانی در این بازی های است را به روی صحنه خواهند برد.
وی در ادامه به بازی هایی که توسط کودکان در این اجرا انجام می شود اشاره کرد و گفت : “عمو زنجیرباف”،”کلاغ پر”،”اتل متل” و “گرگم و گله می برم ” از جمله بازی هایی هستند که بیانگر گوشه ای ازفرهنگ و تاریخ گذشته ما است که در این اجرا به روی صحنه می روند.
سرپرست گروه موسیقی “کودکان ایران زمین” در ادامه افزود : متاسفانه بسیاری از این بازی ها به خاطر اینکه به آنها توجه لازم نشده در حال فراموشی است و خوشبختانه در این بازی های آوازی ما شاهد آموزش به کودک در زمینه اجتماعی شدن ، پیروی از قوانین ، ایفای نقش های گوناگون و نظم هستیم که در تمامی این بازی ها ریتم،ملودی و انواع دستگاههای موسیقی وجود دارد.
لازم به ذکر است پروانه رهروان نویسنده این مجموعه است که با همکاری سوسن مقصودلو وطوفان مهردادیان به روی صحنه می رود.
خبر تكان دهنده زير را به لطف دوستاني كه پيوند نوشته زير را برايم فرستاده بودند خواندم. نمي دانم چه مي توان گفت. هنوز چندان نگذشته از زماني كه با امين عزيز هزار كيلومتر سفر رفتيم براي ديدن يكي از اين درختان.
خود بخوانيد:
چه مي توان گفت؟ چرا دولت شكايت نمي كند؟ چرا هيچ نهاد حقوق بشري و غير بشري كاري انجام نداده است؟ رسانه ها كجا بودند؟ جاي اين خبر در رسانه هاي ايران كجاست وقتي سيماي جمهوري اسلامي بيكار بودن دو جوان ۲۰ ساله آمريكايي را در بوق مي كند؟ اصلا چرا خود مسافران پذيرفته اند و چرا از همانجا برنگشته اند، سفر به دوبي چند مي ارزد؟ اينجا و اينجا بخوانيد اگر مي توانيد، نيانديشيد…
اين هم ايميل ديگري است كه برايم رسيده. آن را كه خوانديد اين را هم بخوانيد.
(اين نگاره از امين رضوي سوسن است)
راهي نيست. عادتمان شده كنار گوشمان را نبينيم. از آتشكده ري و نيايشگاه باستاني بي بي شهربانو كه يك قدمي تهران است گرفته تا الموت و رازميان و درياچه اوان كه اندك ساعتي راه مي طلبد. دنباله …
فرو رفته باشی در تختخواب و زیر پتو غلت بزنی. سرت را از زیر پتو بیاوری بیرون ببینی نوری زده در اتاق از برفی که همه جا باریده.
BubbleShare: Share photos - Create and Share Crafts
رامسر - دوازدهم تا پانزدهم شهریورماه ۱۳۸۷
چه قدر زمان می شود که فریضه ی در دفترهایم، یادداشت روزانه نوشتن را به جا نیاورده ام؟ بهانه گیری کنم؟ رسانه نگاری (وب نویسی و روزنامه نگاری)، کار، زندگی، یارانم، … بهانه است!
رامسر بودیم با لادن، بابا، مامان، مینا و مونا. یک سفر عالی، به سرسبزترین شهر ایران با دیدنی های بی مانند، از مارکوه و قلعه ی بالای آن گرفته تا موج های ناآرام دریا. کاخ مرمر، آب گرم، جاده ی جواهرده، با امامزاده ای که آتش کده ای بوده و گورستان گبری. ای عجیب سبز! چه قدر هوا، چه قدر تازگی…
در پله هایی که می رود تا دژ مارکوه، می نشینم روی دو پا، خیره می شوم به گیاهی که آب دانه های شبنم بامدادی، لای تای برگ درازش لمیده اند. بعد، از پشت دوربین نگاه شان می کنم، و بعد، ثبت شان می کنم. مگر می شود؟ مگر می مانند؟ هیچ می شود، این لحظه هم…
برگشتنا، نواری می خواند، یک دو آهنگ هم از قمیشی که در مذمت مهاجرت می خواند. کلاردشتیم که توی ذهنم آهنگی یک بار دو شنیده از داریوش خوب به یادم می آید و می خواند:
«
کهن دیارا
دیار یارا
دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گریزم کجا گریزم
وگر بمانم کجا بمانم؟…
»
بابا نگران لنت هاست…
باغ ایرانی، سروها در دو ردیف، تلالو آب. از میان سروها قدم می زنم. تصویر بانو آن سوی آب می رقصد. برقابرق نور، شادمانه ترش می کند. در حجره های دو سوی باغ تصویر یارانی به ذهنم می آید که دست هم را می فشرند، لبخند می زنند و شادخواری می کنند. نور چراغ های دو سوی باغ و تصویر ایوان در آب می لرزند. از پله ها بالا می روم، به ستون ها دست می کشم و داخل می روم. به قفسه کتاب ها نگاه می کنم و آرام می شوم. نام های آشنا بر عطف کتاب ها را با چهره های آشنا در هم می آمیزم. تندرستم، شاد و آزاد، سرشار از نیرو و معنا، نوشته ای دیگر بر کاعذی دیگر می آورم. سرم را بلند می کنم، بانو لبخند می زند. پیمانی راست میان ماست.
غار دانیال در نزدیکی متل قو (غرب مازندران) - ۲۵ مرداد ماه ۱۳۸۷ با لادن و یارانم - نگاره ها همه از دیگر یاران همراهم در برنامه است، من نگاره برداری نکرده ام.
BubbleShare: Share photos - Create and Share Crafts
از هر چه در این سفر هم که گذشته باشم، زادروزت را نمی توانم که خجسته باد نگفته بگذرم- شاد و آزاد زی
یک هفته بیشتر نگذشته از زمانی که پرویز داودی معاون اول رییس جمهور ادعا کرد طرح ادغام بانک ها تنها یک ایده بوده و رسانه ای شدن آن موجبات تعجب ایشان را فراهم آورده بود. اما یک هفته هم نکشید تا این ” ایده ای در میان ایده های دیگر” در قالب یک مصوبه، خبر اول اقتصادی هفته گذشته شد. مصوبه ای که تنها یک گام مانده تا خبر اقتصادی سال شود.
ایران در منطقهاي از جهان واقع شده كه قطعا یکی از حساسترين مناطق ژئوپولتيك جهان است. بيش از ۴۰ درصد از ذخائر انرژي جهان در اين منطقه واقع شده است و ايران حدود ۱۶ درصد از ذخائر جهان را در اختيار دارد. در حالي كه جمعيت آن حدود يك درصد جمعيت جهاني است، بيش از ۱۱ درصد از نفت جهان را در اختيار دارد و به این ترتیب با جمعيت ۷۰ ميليوني، در واقع ۱۱ برابر سرانه آن در اختیار ماست. وجود نيروي كار نسبتاً ارزان، وجود طبقه تحصيل كرده جديد و رشد سواد و دانش عمومي، تمايل شديد جامعه به رشد و تحول و پيشرفت، ميراث فرهنگي غني از گذشته، وجود عناصر متعدد و مساعد براي توسعه در فرهنگ ملی و امكان احياي آنها، گسترش كمي دانشگاه ها و مراكز علمي و فرهنگي و جوان بودن جمعيت از دیگر فرصتهای موجود توسعه است. با این حال نرخ تورم ۲۰ درصدی ما در چند سال گذشته همواره یکی از صدرنشینان جدول جهانی بوده است و نرخ بيكاري آشكار در اقتصاد، گرچه به مرز بحران نرسيده ولي با اضافه كردن نرخ بيكاري پنهان، چيزي حدود ۴۰ درصد از ظرفيتهاي توليد، بيكار (به صورت آشكار و پنهان) هستند، اين نرخ در ميان جوانان و زنان خصوصاً جوانان تحصيل كرده بيش از ساير طبقات است. بدیهی است که این همه، نیاز به تحول بزرگ اقتصادی را روشن تر از روز، پیش روی ما نهاده است اما… دنباله …
باغ خانوادگی مادرم، دوباغچه بود. نیمه بالایی درختان گیلاس و گوجه سبز و سیب قندک و سیب گلاب بود و نیمه پایینی انگور. انگور سیاه، که همه می گویند، برای ما انواع زیادی از انگور را شامل می شد که یک نوع آن انگور شانی بود در همان باغ و نوعی انگور سفید بود (بهتر بگویم سبز که کمی زرد می شد) و مهدی خانی نام داشت ( یا به گویش محلی “میتی خانی” ). انگور عسکری و کندری هم آن درشت های ترد صورتی بود که من دوست داشتم. وقت بارگیری که می شد من با تیغ اره و اره (دست بالا پنج ساله شاید بودم) به جان شاخه های خشک و میخ های تن جعبه ها می افتادم که حکم بهترین بازی را برایم داشت و جعبه هایی از تخته ی تر و تازه که باید حسابی آبش می دادیم تا خوب خیس می خورد؛ بعد با برگ همان نوع انگور توی آن را، هم کف جعبه و هم دور جعبه، با برگ می پوشاندیم. انگورها را توی این ظرف دلنشین می چیدیم پُر، و روی آن را دوباره با برگ می پوشاندیم تا برود برای فروش. آن جعبه ها بویی داشت… دنباله …
یادم هست بامداد را که منتشر می کردیم، اول می (روز جهانی کارگر) عکس مارکس را ، همان که همیشه همان روز مارکسیست ها بر در و دیوار ِ هرجا بتوانند می نشانند، تمام ِ صفحه اول ِ بامداد کار کردیم بزرگ، روتیتر زدیم ” روح مارکس بر فراز گورستان های گیت: ” و تیتر زدیم درشت: ” کارگران جهان لیبرال شوید” یادم هست جولان می گفت محسن فاتحی فلانمان را فلان خواهد کرد و حالا محسن فاتحی همان عکس را زده در وبلاگش برای تبریک روز جهانی کارگر و من یاد آن زمانم.
با برگزاري نخستين كنفرانس اخلاق و اقتصاد، مجال ديگري براي اقتصاددانان باز شد تا به طرح نظرات خود بپردازند. اما آن چه اهميت اين كنفرانس را بيشتر مي كرد طرح مباحث مهم مرتبط با اقتصاد ايران در اين كنفرانس بود. به ويژه مفهوم عدالت اجتماعي كه در سالهاي اخير كليدواژه ي سخنان بسياري از تصميم گيران دولتي است توسط شركت كنندگان اين كنفرانس بررسي شد. دكتر فرشاد مؤمني عضو هيات علمي دانشگاه علامه طباطبايي دراين باره گفت: هر سمت گيري معطوف به عدالت اجتماعي که ملاحظات کارآيي را در خود ادغام نکرده باشد محکوم به شکست است. وي افزود: اين بحث در خصوص عدالت و آزادي نيز مطرح است و بحث تئوريک در اين زمينه اين است که در چارچوب نگاه جديد، اخلاق نقش پل ارتباطي ميان اين ها را ايفا مي کند. ديگرعضو هيات علمي دانشگاه علامه طباطبايي نيز گفت: “با آزادي اقتصادي عدالت به وجود خواهد آمد و کساني که بدون داشتن دانش، دغدغه عدالت دارند، عدالت را به شعار و مجادلات بي ثمر تبديل مي کنند.” دنباله …
از محتواي معنايي و اخلاقي آيين مهر به سبب آن كه نوشتاري از اين آيين باقي نيست و اصولا آموزه ها از زبان به گوش انتقال مي يافته چيز چنداني در دست نيست. تنها مي توان به مفاهيمي كليدي اشاره كرد و به بازمانده هايي نمادين. در اين بخش بازمانده هاي نمادين و معنايي آيين مهر در آيين هاي عرفاني پسين مورد اشاره قرار مي گيرد. اين موضوع صفحاتِ بسيار ِ كتابي و كتابهايي را مي تواند به خود اختصاص دهد كه در اين جا چنين مجالي نيست و فهرست وار، اشارتكي مي كنم: دنباله …
گرچه حتا اشاره به نكاتي كه نشان دهنده تاثير آيين مهر در آيين هاي پسيني نظير مسحيت باشند،خود كتابهايي مفصل را مي تواند شكل دهد اما اشاره يي كوچك و مختصر از آن چه هم اكنون به نظرم مي رسد بد نيست و شايد آغازگر راه كوشش هايي جدي تر شود: دنباله …
پيچاپيچ، بسيار راه هاي نرفته، تو در تو، ناشناس، با خردك هاي دور ريختني و ديوارهاي خراب و سقف هاي فرو ريخته، درياهاي خشكيده و دالان هاي پنهان و راه پله هايي كه به هم راه ندارند و به پرتگاه ها مي رسند و بالكن ها و اشكوبه ها و تاق ها و رواق ها و كنگره ها. معماري در حجم، پير حاجات: من درون خودم راه مي روم. مي گردم… دنباله …
صد دروازه. اينجا پايتخت سرزمين پارتيان بوده است. ديوارها، از ميانشان گمانه ها، و در كنار شهر دژي ششصد هفتصدساله و دقيقن از ميان اندك بازمانده ي شهر دوهزار ساله خط راه آهن كشيده اند. قطاري اتفاقن مي گذرد بلند. دستم به دوربين مي رود و نمي گيرد. زمين زيرپايم درست و حسابي مي لرزد. اين همه جا براي عبور… در تپه ها به هروله بالا و پايين مي روم و قطار مي گذرد. دقايقي بعد قطارهايي كوچكتر، لوكوموتيو هايي، تو گويي تكه قطارهايي،باز مي گردد. انگار قطاري بزرگ به ايستگاه همين كنار مي رود، رنده مي شود، ريز ريز بر مي گردد.
آن سو تَرَك نيساني – طبعن آبي رنگ! – در دورنماي پيش رويمان ايستاده و دو نفر با پشت خميده ميله اي را روي زمين مي كشند. دنبال چه مي گردند؟ زمين زير پايم مي لرزد…
نزديك يازده تصميم گرفتيم، دوازده و سي و هشت دقيقه وارد اتوبان كرج – تهران شديم، با پنجاه ليتر بنزين دبه اي ابتداي كار.
منم، با لادن و پويان. پويان Nightwish در گوشش و من چيزي و جنسي ديگر و لادن Da Vinci Code مي خواند. و پيش پاي من جامع التواريخ (فصلي كه به اسماعيليه اختصاص دارد)، خمسه نظامي، حافظ، شعر نو، و اطلس هاي راه و اماكن ديدني غنوده اند.
اكباتان، بلوك فلان، ورودي فلان، طبقه و شماره ي فلان، پويان مي خواهد كارت سوخت مادرش را تحويل بدهد و برويم. درامز راجر تيلور را نگه داشتم تا فلانهايش را بپرسم.
پويان رفته در كيسه خواب -۳۰ درجه ، لادن در كيسه خواب خودش، من هم. اتاقي آن طرف تر مهندسي از مرند، يكي ديگر از زنجان و ديگري از بابل كه در كارگاه شركت تدوين نيرو مشغولند. ساعت نمي دانم چند بعد از ظهر بود وقتي درب كاروانسراي شاه عباسي را بسته يافتيم و از لاي آجرهاي ريخته و در شكسته پشتي رد شديم. كاروانسرا با حجره هاي چهار سو، حوضي در وسط، پله هايي به چهار گوشه بالا و دوربينم كه مرتب عكس و فيلم مي گيرد، براي ثبت. آن چه در آن لحظه ي يگانه هست كه با عكسي و با هيچ جنس روايتي ديگر ثبت نمي شود. غير از آن هم / آن چه كه در عكس و فيلم و هر روايتي مي تواند بماند / آن هم كه اصن چيزي نيست، وجود ندارد. براي ثبت ِ چه؟
قصه اي داشتن. قصه اي از آدمي تمام داشتن كه هر چه روايت كني هرچند قصه اي شود اما همه ي آن چه هست نشود.
رازي داشتن. رازي كه در داستان ها، به پرده پوشي، هم ماندگارش كني، هم پس ِ پرده بپوشاني ش.
جهاني ساختن. جهاني از آن چه خوانده، انديشيده و زيسته اي، آن گونه ساختن، كه فضاي داستاني،تصوير خيالي، يا روزگار زيسته اي را دنيايي كند كه در آن بتوان دوباره نوشت، انديشيد و زيست.
آفرينش جهان داستاني شايد همين يا همين ها باشد.
درب خانه سبز رنگ بود. سبز روشن، با سايه ي آبي اندك، و در گاراژ كه از تو به حياط مي پيوست، در كنارش. ابتداي كوچه مسجد بود و خانه ي دايي ابوالقاسم و وسط كوچه مغازه ي مش محرم و … آخر كوچه، باريكه اي كه به جايي مي رفت… به ناتمام ترين و بي زمان ترين مكان ذهن ِ من. دنباله …
چندباره بايد، يا شايد، مي توان نوشت و هر بار جهاني ديگر آفريد و افقي تازه گسترد. ته مانده ي آب ليوان را روي موزاييك پاي پنجره مي ريزم و با انگشت هام در آن نقش مي زنم. سال ها مانده تا نوشتن بياموزم و توي تاقچه ي پنجره كه خيلي هم پايين است جاي مي گيرم. دنباله …
می شود فهمید خورشید پاسی از نیمروز را گذرانده که غبار باستانی هوا، نورخط اریبی را که از لای غارسنگها تابیده بر دیواره ی مهراب، رج می زند. به دخیل ها دست می کشم، دریچه را باز می کنم. جامی عتیق آن سوی کنگره های دریچه بر دیوارکنده های مهراب، جای خوش کرده قرن هاست. هیـــنزا.