’ ايران زمين‘ :

این نوشته در تاریخ ۲۹ بهمن ۱۳۸۸ به دست مسعود بُربُر نوشته شده است

گامی که در سرزمین پارس پیمودیم و آمدیم

تخت جمشید

*
جمعه بیست و سوم بهمن ماه ۱۳۸۸ – ساعت ۹:۳۰ شب، خانه ‌ی آقای بزرگی در فیروزآباد

معبد آناهیتارفتیم معبد آناهیتا (در بیشاپور): آرامش بعد از ظهر در سنگ‌ هایی که انباشت زمانند. راه ‌آبه ‌هایی که هنوز خنکای آب بر غبارشان حس می ‌شود. هنوز سقف ‌ها پابرجاست. هنوز سنگ‌ ها بر سنگ ‌ها ایستاده ‌اند. هنوز ایزدبانو در جان خاک و سنگ و آدم هست این ‌جا. هنوز آدمیان جمع شده ‌اند در خانه ‌ای که به مهر یک “بیگانه” در آنند و عابدین نی می ‌زند و سینا می ‌خواند: حافظ می‌ خواند. همه حلقه‌ ای شده‌ اند از مروارید. با مهر و پر مهر، تا هزار سال و بیشتر.

*
سه ‌شنبه بیست و هفتم بهمن ماه ۱۳۸۸ – خانه‌ مان
کاخ اردشیر پاپکانرفتیم فارس. با دوستانی و یارانی. جاهایی که دیدیم: بیشاپور، معبد آناهیتا، دریاچه پریشان و شهر گور که ناگزیر تنها از کنارشان گذشتیم. تنگه ‌ی هایقر را داشتند در محوطه‌ اش سد می‌ساختند و ما ندیدیم. کاخ اردشیر پاپکان که من نرفتم ببینم و دیر که بود بچه‌ ها برای برگشتن بر سر یک نیسان ریخته‌ بودند اما وقتی رسیدند سینا کیفش را جا گذاشته ‌بود و ناگزیر برگشت! نارنجستان قوام تعطیل بود. سعدیه رفتیم و فالوده ‌ای هم خوردیم. حافظیه رفتیم و برای خودم و دیگران فال گرفتم: فاتحه ‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ ای بخوان
و دیگر:
-    بر سر تربت ما چون گذری همت خواه        که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
-    هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک        گرم تو دوستی از دشمنان چه دارم باک
باغ دلگشا باغ دلگشا ناهار خوردیم و کوهی را که کنار دلگشا بود تماشا کردیم. شب را کنار تخت جمشید خوابیدیم و فردا را در تخت جمشید ونقش رستم و پاسارگاد گذراندیم و بعد آمدیم به تهران. شب قبل از آمدن رو به تخت جمشید ایستادیم و همه با هم ای ایران خواندیم.
آنها که بودند: من (مسعود بُربُر)، لادن امینی بروجنی، بهمن جمالی، مینا بُربُر، سارا سجادی نایینی، پیمان فرتاش، آترا (آتش)، امید متین فر، سپیده سجادی، گلنوش و فرنوش اشتری، مهتاب و مهشید مافی، امید دوست محمدی، عابدین، آرمان اعتماد، آسیه صدیقیان، سینا پرتوی، مرتضا کریمی، حسام ضیایی، صابر مصطفویان، آزاده میرعابدینی، علیرضا فرحی، مهتا فرحی
در معبد آناهیتا بی برو برگرد به آناهیتا می‌اندیشیدم و به آب که آرام و لای لای وار از کناره های راه می رفت بر سنگ ها و زمان بی نهایت شده بود و کشدار. شب را در خانه ی بزرگی گذراندیم که نامش بزرگی بود و خود و خانواده اش ایرانی و مهربان بودند. صبح که رفتم جویای هایقر شوم (چه قدر حیف که بسته بود به دلیل عملیات انفجار و سد سازی) چه قدر مسیر و کوه ها و شکاف ها و اشکفت ها و تنگه ها زیبا بودند و ستونی مربعی که دایره ای بزرگ و دقیق پیرامونش، شهر گور، شب پیش از کنارش گذشته بودیم.
آمدنا به شیراز، شیراز بود و شیراز بود و کوه های شیراز بود و هوای شیراز بود. در باغ دلگشا و بر ستگها و حفره های کوه کنار باغ شیراز بود و درختانی که تنشان از خاک شیراز بود و شیراز در رگ شان بود.

تخت جمشید

کورش ذوالقرنینو در تخت جمشید، نقش بود و سنگ بود، اما از جنس زمان بود: از جنس انباشت زمان. ایران بود و تاریخ و آوای پای سوارانی و جای پای همسرانی و شکوه خرد و سایه ای از مهر مغانی.
و بزرگ مردی که در جلگه ی پاسارگاد خفته بود. مغ مردی که کمی آن سو تر بر سنگی با بال و تاجی از جنس زمان نگاشته اش بودند.
با یاران و دوستانمان پگاه دوشنبه به “راگا” بازگشته بودیم. خاک پارسه و هوای ایران بود که همه جا بود و آتش بود که در جان ما و سرزمین پارس که آبی بود برآتش.

(همه ی نگاره ها از آسیه صدیقیان و نقشه ی هوایی شهر گور از گوگل است)

این نوشته در تاریخ ۰۹ آذر ۱۳۸۸ به دست مسعود بُربُر نوشته شده است

در جستجوی روایت پنهان: دارآباد ششم آذرماه ۱۳۸۸

شاد و تندرست و آزادند در کوه. برای بالا رفتن، مسیر رودخانه ای را انتخاب کرده اند و یکریز از این طرف به آن طرفش می روند و باز برمی گردند همین طرف، تا بالاتر بروند. مسیر دشوارتر اما زیباتر را انتخاب کرده اند. آب، سنگ های خیس و غلتان، درختانی که برگهاشان زرد و سست شده و برگهایی که یا خیس افتاده اند روی سنگ ها یا خشک مانده اند زیرپا تا صدای خش خش شان در گلو نماند. یارانی که در زندگی هم مسیر دشوارتر اما زیباتر را انتخاب کرده اند.
امروز جمعه ششم آذر ماه ۱۳۸۸ است و برنامه ی کوه جمعه های اول هر ماهمان به همت ایزد بهرام برقرار. دارم فکر می کنم که، بله، باید اکنون را ثبت کرد. تاریخ اکنون را نوشت. اما به کدام زبان؟ با کدام زاویه دید؟ تاریخ را چه کسی باید بنویسد؟
این جماعت چه قدر شادند. میان اینها چه قدر شادی و آزادی موج می زند درکوه. فکر می کنم باید با زبان خودم و زاویه دید خودم بنویسم. دیگرانی هم هستند که شاید روزی با زبان و زاویه دید خودشان بنویسند. همین امروز، اینجا، بیست و دو تن هستند: شروین وکیلی، سینا افضل خانی، شادی برندک، امیرحسین، پروانه رهروان، امید دوست محمدی، علیرضا (پدرام) فرحی، سارا سجادی، پیمان، سپیده سجادی، آسیه، آناهیتا رازقیان، حمید سوری، ساناز، ستاره، احسان فیاض زاده، پی تو، گلنوش اشتری، مهشید فرحی، مصطفی کریمی، مسعود لسانی، مسعود بُربُر. هر کدام شاید روزی به همین امروز فکر کنند. یا آن را برای کسی روایت کنند.
صبح ساعت ۷ از میدان تجریش راه افتادیم. با دو سه ماشین شخصی آمدیم دارآباد. در میانه راه، خط خطی های نور خورشید از میان شاخه های درختان دست راست که فقط سایه ایشان دیده می شد، برگهای زرد و قرمز درختان دست چپ را روشن کرده بود. طلوع بودو ما بالا می رفتیم. مسعود لسانی از دارآباد به ما پیوست و بعد در مسیر حمید سوری و ساناز را دیدیم. سرد بود اول راه. گرم شدیم.
جایی من، پی تو و آناهیتا که جلوتر می آمدیم متوجه شدیم که بچه ها نیستند و مدتی طولانی مسیرهای گوناگون را پی شان گشتیم. سردمان می شد اگر می نشستیم. بالای سه راهی رفتیم که می توانستیم هر سه مسیر را از آنجا ببینیم. تا این که بعد از ساعتی پوشش سبز کوله حمید سوری را دیدیم و صدای انتقادهای یکریز امید را شنیدیم. شروین صدایمان را نشنید هر چه داد زدیم. پایین رفتیم. فهمیدیم جایی نشسته و صبحانه میل نموده اند دوستان. باقی سفر را با هم بودیم.
مسیر رودخانه و آبشار را تا جایی رفتیم که به بن بست خوردیم. نام جاهای این مسیر را نمی دانم. اگر می دانستم هم، کسی که سال ها بعد می خواست این نوشته را بخواند و همین مسیر را دنبال کند، از روی نام ها می توانست مسیر دقیق ما را پیدا کند؟ نام ها عوض نمی شوند؟ نام ها هم که ثابت باشند آیا این مسیر و این جاها همان خواهند بود که ما گذشتیم؟
از سنگی بالا می رفتم و افتادم. خوش شانس بودم که در آب افتادم و چیزی نشد مگر انگشت کوچک دست راستم که نمی دانم چه شد. همان سنگ را دوباره بالارفتم و بار دوم موفق شدم. دسته یک چاقوی یک بار مصرف را می شکنم و آتل می کنم برای دستم.
انتهای مسیر بن بستی است و آبی آبشار گون پایین می ریزد. پایین آبشار آب در حوضچه ای جمع شده که کمی ارتفاع دارد. سینا و مصطفی از طنابی که برای رسیدن به حوضچه آویزان است و گره هایی برای دست گیره دارد، بالا می روند و کمی آن طرف تر از راه نسبتا دشواری بر می گردند پایین.
برگشتنا کنار رود جمع می شویم. اینجا عمق آب کمتر و سطح آن بیشتر شده است. آب سنگ های غلتان را می شوید و می برد. صدای غلتیدن سنگ ها در آب یادم را می برد پیش سنگ های لقی که در مسیر از رویشان می پریدیم و بارها رد شدیم و بارها از رویشان افتادیم در آب. همین امروز ، یارانی تازه پیمان بستند برای یاری. آیا کسی که این نوشته را می خواند این ها را تجربه خواهد کرد؟ همین ها را؟

این نوشته در تاریخ ۳۱ مرداد ۱۳۸۸ به دست مسعود بُربُر نوشته شده است

جستاری در سرنوشت رازورزان مشروطه

“مردم نمی بایست در خیابانها در یکجایی گرد آیند. اگر کسانی نافرمانی نمودندی سپاهیان بایستی با شلیک تفنگ پراکنده شان گردانند. […] آنانکه با سپاه ستیزیدندی سپاهیان یارستندی آنانرا بزنند.”
امروز جارکشیدند که بازارها باز شود، و بازاریان از ترس فرمان بردند و بازارها را باز کردند. همه نشانه های مشروطه از میان برخاسته، نه روزنامه ای، نه انجمنی، نه گفتاری ولی کارها بسامان و آرامش پدیدار می بود.

دنباله …

این نوشته در تاریخ ۲۵ تیر ۱۳۸۸ به دست مسعود بُربُر نوشته شده است

اين صداي زباله است

گزارشی درباره زباله های کوهستان كه در نشريه زيگزاگ منتشر شده است

همهمه گردشگرانی که به کوه‌ های شمال تهران آمده اند، صدای شادی‌ هایشان، خواندن ‌هایشان و نفس زدن ‌هایشان همه جا می ‌آید. از میان این همهمه، صدای سوتی بلند می‌شود. گروهی پنج نفره، گرد چیزی ایستاده اند و در سوتشان می ‌دمند. توجه همه به سمت صدا جلب می ‌شود. روی سینه شان نوشته شده: «این صدای زباله است.»
 (ادامه مطلب را در زيگزاگ بخوانيد)

دنباله …

این نوشته در تاریخ ۱۰ تیر ۱۳۸۸ به دست مسعود بُربُر نوشته شده است

سوم تیرماه در تهران فرمانداری نظامی برپاگردید. لیاخوف بنیاد مشروطه را برانداخته بود

“چون آگاهی از این نافیروزی به لیاخوف رسید، فرمان داد دسته های دیگر قزاق که ۲۵۰ سواره و ۲۵ پیاده و ۴ توپ می بود، آهنگ مجلس کردند و در ساعت ۷ بود که این ها به جلو مجلس رسیدند. هم در زمان خود لیاخوف (به گفته براون با شش تن از سرکردگان روس با درشکه) به آن جا آمدند و لیاخوف میدان بهارستان و آن پیرامون ها را بازدید و به دستور او از چهار توپ یکی را در خیابان دروازه دولت، دیگری را در خیابان روبروی آن و سوم و چهارم را در خیابان شاه آباد نهادند و دهانه همه توپ ها را بسوی مجلس گردانیدند، و گرداگرد هر توپی دسته قزاق، از سواره و  پیاده جا دادند. پس از این کارها لیاخف (بدرشکه نشسته) بازگردید که بباغشاه رود و بشاه آگاهی برد.” […] یک فوج سربازان سیلاخوری همراه قزاقان می بودند که لیاخوف آن ها را بنگهداری درهای شرقی مسجد و مجلس و آن پیرامون ها گمارد.

[…]
مامانتوف می گوید: “گمان ایستادگی نمی رفت و از اینرو به قزاقان دستور تیراندازی داده نشده بود.”
[…]
قزاقان و سربازان نمیگذاردند کسی از مجلس بیرون رود. سپس سختگیری را بیشتر گردانیده کسی را بدرون هم راه نمی دادند ولی تا این هنگام کسانیکه آمدن می خواستند آمده بودند و ما از آنان نامهای بهبهانی و طباطبایی و حاجی امامجمعه خویی و حاجی میرزا ابراهیم آقا و مستشارالدوله و میرزا محمد صادق طباطبایی حکیم الملک را می شناسیم.[…] از آنسوی یکدسته از سران آزادی از جهانگیرخان و ملک المتکلمین و[…] خود درآنجا می بودند. با آن که بیشتر نمایندگان بیغیرتی نموده امروز به مجلس نیامدند باز در آنجا انبوهی می بود در بیرون نیز مردم هواخواهی بمجلس می نمودند و دسته هایی برای آمدن بمجلس آماده می شدند.
[…]
از آن سوی لیاخوف […] چون چگونگی را دید فرمان داد همه توپها از چپ و راست گلوله افشانی کنند و کسانی را بباغشاه دوانید تا توپهای دیگری نیز بیاورند.
[…]
بدین سان جنگ میرفت و در همان هنگام توپهای دیگر همچنان مجلس را بمباران می کردند و هرگونه ویرانی پدید می آوردند. نیمساعت به نیمروز جنگ بیکباره پایان پذیرفت.
[…]
مامانتوف می گوید:”در میدان جلو مجلس نزدیک بیست لاشه اسب افتاده بود. دریای خون موج می زد و هنوز بزمین فرو نرفته بود. […] یک مرده پهلوی قراولخانه افتاده، و از گیجگاه شکسته آن خون سرخ و سیاهی روان بود.
خانه هایی که نگهداران مجلس از آنها تیرانداخته بودند پرده غم انگیزی را نشان می داد. پاره دیوارها افتاده و پاره ای شکاف برداشته بود، یک شیشه در پنجره ها دیده نمی شد. درها از جا کنده شده پشت بامها از تکه های گلوله های سوزان و افشان سوراخ سوراخ شده بود.”
[…]
لیاخوف چون فیروز درآمده بنیاد مشروطه را برانداخته بود رشته همه کارها در دست او می بود. روز چهارشنبه سوم تیرماه در تهران فرمانداری نظامی برپاگردید. آگهی در این باره […] با دست لیاخوف نوشته شده و بچاپخانه رفته بود و امروز در شهر پراکنده گردید.
“مردم نمی بایست در خیابانها در یکجایی گرد آیند. اگر کسانی نافرمانی نمودندی سپاهیان بایستی با شلیک تفنگ پراکنده شان گردانند. […] آنانکه با سپاهیان ستیزیدندی سپاهیان یارستندی آنانرا بزنند.”
همه نشانه های مشروطه از میان برخاسته، نه روزنامه ای، نه انجمنی، نه گفتاری ولی کارها بسامان و آرامش پدیدار می بود. امروز جارکشیدند که بازارها باز شود، و بازاریان از ترس فرمان بردند و بازارها را باز کردند.

 

-تاریخ مشروطه ایران، جلد  دوم

این نوشته در تاریخ ۰۴ تیر ۱۳۸۸ به دست مسعود بُربُر نوشته شده است

رد خيابان هاي تهران در صورت آدم ها

روبرويم چهل نفري نشسته اند، بيست نفري ايستاده. در چهره جوان ترها رد خيابان هاي تهران پيداست، در چهره پيرترها رد ديوارها كه ماندني ترند. خورشيدكي دست راستم فرو مي رود. رو به عقب اتوبوس نشسته ام و چهره ها را ورانداز مي كنم. وزن هوا زياد است و وزن نفس آدم ها: وزن ِ زمان ِ آدم ها. در چهره اي ميلي به آن طرف ديوار پيدا نمي كنم، انگار پشت همه ديوارها رو شده است. در چهره اي رضايتي از اين طرف ديوار نمي بينم.

دست يكي دو نفر روزنامه يي هست كه نمي خوانند: چشم ها جاي ديگري ست. شوري در حافظه قديمي تر ها كه سي سال پيش بيدار شد و حالا شعورشان تحقيرشان مي كند؛ جوان ترهايي كه شورشان ده سال پيش فوران كرد و حالا شعورشان حسرت مي خورد؛ در بعضي چشم ها، ته مايه ي شورهمين چند روزه هست و در نطفه خشكيده. پاسخ اين همه سرخوردگي را چه كسي مي دهد؟

اتوبوس دير دير حركت مي كند، زود زود مي ايستد. كوتاه مدتي حركت مي كند، مدتي طولاني مي ايستد.  آن ها كه نشسته اند روي صندلي شان جا به جا مي شوند. آن ها كه ايستاده اند نشسته ها را مي پايند تا زود تر از ايستاده هاي ديگر پياده شدنشان را شكاركنند.

كسي حرف نمي زند. كسي به آن طرف ديوار ها فكر نمي كند. كسي به اين طرف ديوار اميدي ندارد. درخت ها سبزند، جدول هاي كنار خيابان سبز است، مچ بندِ دست ها سبز است. لباس باتوم به دست ها هم سبز است.

این نوشته در تاریخ ۲۷ خرداد ۱۳۸۸ به دست مسعود بُربُر نوشته شده است

جاودانه باد

زیباست، ستودنی ست، شگفت است، همی* با مردمانی که سکوتشان را که سرشار از ناگفته هاست در گام هاشان نگاشته اند و بر کاغذهاشان نوشته اند. سربازی هم که از همین تن و خاک، کناری ایستاده، همین ناگفته ها را خوانده که به سکوت می نگرد.
دیدم تکه پاره های کاغذ دریده ای را که بر زمین افتاده بود و این گام ها را آشوبگر می خواند، اما اینان بزرگ منش تر از آنند که پا بر دهان مخالفشان بگذراند، حتا اگر قاتل خویشان خود بدانندش. دور باد از چنین مردمی و چنین خاکی، دروغ و دشمن و خشکسالی؛ جاودانه باد این خاک، با همین آب و آتش و باد که در تنش جاری ست.

* “همی” به معنای با هم بودن در پارسی کاربرد دیرینه دارد که پیشینه اش را دست کم تا “اندرز بزرگمهر” می توان یافت.

این نوشته در تاریخ ۲۷ خرداد ۱۳۸۸ به دست مسعود بُربُر نوشته شده است

ایران دوپاره (تحلیلی از درگیری های این روزها)

آنچه در ۲۵ خرداد اتفاق افتاد از بسیاری ابعاد تازگی داشت و از بسیاری جهات نیز یادآور تاریخ سی سال پیش بود. تاثیر این اجتماع عظیم مردمی بر آینده نزدیک ایران بسیار فراتر از آن است که در نظر نخست دیده می شود. می کوشم فهرست وار برخی نکات را بیاورم. از بس مساله زیاد است قادر به تفصیل نخواهم بود. امیدوارم با همفکری دوستان به گسترش بحث برسیم. این طرح بحث است:

دنباله …

این نوشته در تاریخ ۱۱ فروردین ۱۳۸۸ به دست مسعود بُربُر نوشته شده است

پشت شیشه برف می آید

صبح برف آمد. یادم نیست این موقع سال تهران برف آمده باشد و برای خودم جالب بود آمدن برف یازدهم عید. گزارشکی تهیه کردم از روی هوس! که اینجا می توانید ببینید.

این نوشته در تاریخ ۱۷ آذر ۱۳۸۷ به دست مسعود بُربُر نوشته شده است

هفت چشمه - ارنگه

 

می ستاییم، آناهیتای آب را، سنگ زمین را، و هوای تازه را…

هفت چشمه - ارنگه

(نگاره ها را در دنباله نوشته ببینید)

دنباله …

این نوشته در تاریخ ۰۲ آذر ۱۳۸۷ به دست مسعود بُربُر نوشته شده است

پیشنهاد جالبی از یک هم وطن در مورد خلیج فارس

اين هم از پيغام هاي ديگري است كه دست به دست چرخيده و سرچشمه اش گم شده اما خواندني است

پیشنهاد جالبی از یک هم وطن در مورد خلیج فارس: سفارت امارات در تهران در خیابان ظفر واقع شده، با تغيير نام خيابان به ” خلیج فارس” امارات مجبور مي شود برای آدرس سفارتش از این اسم استفاده کند. در ضمن بخشنامه اي هم به پست بدهند که هر نامه ای به این آدرس بود، اگر ” خلیج فارس” را ننوشته باشد با ذکر علت به فرستنده ارجاع بدهند!

این نوشته در تاریخ ۲۱ آبان ۱۳۸۷ به دست مسعود بُربُر نوشته شده است

“کودکان ایران زمین” بازی های ایرانی را اجرا می کنند

مهر:ارکستر موسیقی “کودکان ایران زمین” به سرپرستی “سودابه سالم” طی چهار روزهای ۱ ، ۸ ، ۱۵ و ۲۵ آذرماه بازی های اصیل ایرانی را در مجموعه فرهنگی -هنری آزادی اجرا می کنند.

سودابه سالم سرپرست گروه موسیقی “کودکان ایران زمین” با اعلام این خبر به خبرنگار مهر، گفت : در این اجرا ۱۰۰ کودک با سازهای کوبه ای ، موسیقی سنتی ، کلاسیک ، گروه کر، گروه نمایش و حرکات موزون بازی های ایرانی که نماد فرهنگ و جاری بودن روح ایرانی در این بازی های است را به روی صحنه خواهند برد.

وی در ادامه به بازی هایی که توسط کودکان در این اجرا انجام می شود اشاره کرد و گفت : “عمو زنجیرباف”،”کلاغ پر”،”اتل متل” و “گرگم و گله می برم ” از جمله بازی هایی هستند که بیانگر گوشه ای ازفرهنگ و تاریخ گذشته ما است که در این اجرا به روی صحنه می روند.

سرپرست گروه موسیقی “کودکان ایران زمین” در ادامه افزود : متاسفانه بسیاری از این بازی ها به خاطر اینکه به آنها توجه لازم نشده در حال فراموشی است  و خوشبختانه در این بازی های آوازی ما شاهد آموزش به کودک در زمینه اجتماعی شدن ، پیروی از قوانین ، ایفای نقش های گوناگون و نظم هستیم که در تمامی این بازی ها ریتم،ملودی و انواع دستگاههای موسیقی وجود دارد.

لازم به ذکر است پروانه رهروان نویسنده این مجموعه است که با همکاری سوسن مقصودلو وطوفان مهردادیان به روی صحنه می رود.

این نوشته در تاریخ ۲۰ آبان ۱۳۸۷ به دست مسعود بُربُر نوشته شده است

دستور قطع درختان ديرزي

خبر تكان دهنده زير را به لطف دوستاني كه پيوند نوشته زير را برايم فرستاده بودند خواندم. نمي دانم چه مي توان گفت. هنوز چندان نگذشته از زماني كه با امين عزيز هزار كيلومتر سفر رفتيم براي ديدن يكي از اين درختان.
خود بخوانيد:

دنباله …

این نوشته در تاریخ ۱۱ آبان ۱۳۸۷ به دست مسعود بُربُر نوشته شده است

ايراني

چه مي توان گفت؟ چرا دولت شكايت نمي كند؟ چرا هيچ نهاد حقوق بشري و غير بشري كاري انجام نداده است؟ رسانه ها كجا بودند؟ جاي اين خبر در رسانه هاي ايران كجاست وقتي سيماي جمهوري اسلامي بيكار بودن دو جوان ۲۰ ساله آمريكايي را در بوق مي كند؟  اصلا چرا خود مسافران پذيرفته اند و چرا از همانجا برنگشته اند، سفر به دوبي چند مي ارزد؟ اينجا و اينجا بخوانيد اگر مي توانيد، نيانديشيد…
اين هم ايميل ديگري است كه برايم رسيده. آن را كه خوانديد اين را هم بخوانيد.

دنباله …

این نوشته در تاریخ ۱۱ آبان ۱۳۸۷ به دست مسعود بُربُر نوشته شده است

سفر به آشيانه عقاب

گازرخان

(اين نگاره از امين رضوي سوسن است)

راهي نيست. عادتمان شده كنار گوشمان را نبينيم. از آتشكده ري و نيايشگاه باستاني بي بي شهربانو كه يك قدمي تهران است گرفته تا الموت و رازميان و درياچه اوان كه اندك ساعتي راه مي طلبد. دنباله …

این نوشته در تاریخ ۲۵ مرداد ۱۳۸۷ به دست مسعود بُربُر نوشته شده است

غار دانیال

غار دانیال در نزدیکی متل قو (غرب مازندران) - ۲۵ مرداد ماه ۱۳۸۷ با لادن و یارانم - نگاره ها همه از دیگر یاران همراهم در برنامه است، من نگاره برداری نکرده ام.

BubbleShare: Share photos - Create and Share Crafts

از هر چه در این سفر هم که گذشته باشم، زادروزت را نمی توانم که خجسته باد نگفته بگذرم- شاد و آزاد زی

این نوشته در تاریخ ۰۱ تیر ۱۳۸۷ به دست مسعود بُربُر نوشته شده است

اقتصاد ایران در هفته ای که گذشت: یک گام تا سلاخی بزرگ اقتصادی

یک هفته بیشتر نگذشته از زمانی که پرویز داودی معاون اول رییس جمهور ادعا کرد طرح ادغام بانک ها تنها یک ایده بوده و رسانه ای شدن آن موجبات تعجب ایشان را فراهم آورده بود. اما یک هفته هم نکشید تا این ” ایده ای در میان ایده های دیگر” در قالب یک مصوبه، خبر اول اقتصادی هفته گذشته شد. مصوبه ای که تنها یک گام مانده تا خبر اقتصادی سال شود.
ایران در منطقه‏اي از جهان واقع شده كه قطعا یکی از حساس‏ترين مناطق ژئوپولتيك جهان است. بيش از ۴۰ درصد از ذخائر انرژي جهان در اين منطقه واقع شده است و ايران حدود ۱۶ درصد از ذخائر جهان را در اختيار دارد. در حالي كه جمعيت آن حدود يك درصد جمعيت جهاني است، بيش از ۱۱ درصد از نفت جهان را در اختيار دارد و به این ترتیب با جمعيت ۷۰ ميليوني، در واقع ۱۱ برابر سرانه آن در اختیار ماست. وجود نيروي كار نسبتاً ارزان، وجود طبقه تحصيل كرده جديد و رشد سواد و دانش عمومي، تمايل شديد جامعه به رشد و تحول و پيشرفت، ميراث فرهنگي غني از گذشته، وجود عناصر متعدد و مساعد براي توسعه در فرهنگ ملی و امكان احياي آنها، گسترش كمي دانشگاه ها و مراكز علمي و فرهنگي و جوان بودن جمعيت از دیگر فرصتهای موجود توسعه است. با این حال نرخ تورم ۲۰ درصدی ما در چند سال گذشته همواره یکی از صدرنشینان جدول جهانی بوده است و نرخ بيكاري آشكار در اقتصاد، گرچه به مرز بحران نرسيده ولي با اضافه كردن نرخ بيكاري پنهان، چيزي حدود ۴۰ درصد از ظرفيت‏هاي توليد، بيكار (به صورت آشكار و پنهان) هستند، اين نرخ در ميان جوانان و زنان خصوصاً جوانان تحصيل كرده بيش از ساير طبقات است. بدیهی است که این همه، نیاز به تحول بزرگ اقتصادی را روشن تر از روز، پیش روی ما نهاده است اما… دنباله …

این نوشته در تاریخ ۲۰ اسفند ۱۳۸۶ به دست مسعود بُربُر نوشته شده است

جام مهر در عرفان و ادب پارسي

از محتواي معنايي و اخلاقي آيين مهر به سبب آن كه نوشتاري از اين آيين باقي نيست و اصولا آموزه ها از زبان به گوش انتقال مي يافته چيز چنداني در دست نيست. تنها مي توان به مفاهيمي كليدي اشاره كرد و به بازمانده هايي نمادين. در اين بخش بازمانده هاي نمادين و معنايي آيين مهر در آيين هاي عرفاني پسين مورد اشاره قرار مي گيرد. اين موضوع صفحاتِ بسيار ِ كتابي و كتابهايي را مي تواند به خود اختصاص دهد كه در اين جا چنين مجالي نيست و فهرست وار، اشارتكي مي كنم: دنباله …

این نوشته در تاریخ ۲۰ اسفند ۱۳۸۶ به دست مسعود بُربُر نوشته شده است

ريشه هاي مهري در مسيحيت

گرچه حتا اشاره به نكاتي كه نشان دهنده تاثير آيين مهر در آيين هاي پسيني نظير مسحيت باشند،خود كتابهايي مفصل را مي تواند شكل دهد اما اشاره يي كوچك و مختصر از آن چه هم اكنون به نظرم مي رسد بد نيست و شايد آغازگر راه كوشش هايي جدي تر شود: دنباله …

این نوشته در تاریخ ۲۱ بهمن ۱۳۸۶ به دست مسعود بُربُر نوشته شده است

با كرانه هاي كوير - روز سوم

پيچاپيچ، بسيار راه هاي نرفته، تو در تو، ناشناس، با خردك هاي دور ريختني و ديوارهاي خراب و سقف هاي فرو ريخته، درياهاي خشكيده و دالان هاي پنهان و راه پله هايي كه به هم راه ندارند و به پرتگاه ها مي رسند و بالكن ها و اشكوبه ها و تاق ها و رواق ها و كنگره ها. معماري در حجم، پير حاجات:‌ من درون خودم راه مي روم. مي گردم… دنباله …

این نوشته در تاریخ ۲۹ بهمن ۱۳۸۵ به دست مسعود بُربُر نوشته شده است

در باب هگل به روايت دكتر طباطبايي

دكتر سيد جواد طباطبايي، كه به خاطر كتاب‌هاي زوال انديشه سياسي در ايران و مقدمه‌اي بر نظريه انحطاط ايران در ميان اهل فن چهره‌اي شناخته شده است، نياز به معرفي چنداني ندارد. او در سه دهه گذشته، چه در سالياني كه در ايران و در دانشكده حقوق دانشگاه تهران به تدريس و پژوهش مشغول بود و چه در مدتي كه جلا‌ي وطن كرد و در فرانسه و محيط دانشگاهي آن سامان مقيم شد، به انديشيدن و نوشتن در مورد سرنوشت تاريخي ايران مشغول بود و اين كار را با تكيه به پشتوانه‌اي نيرومند از فهم فلسفي و با تغذيه از اندوخته فرهنگي ايراني و غربي به سرانجام مي‌رساند.

دنباله …

این نوشته در تاریخ ۳۰ آذر ۱۳۸۴ به دست مسعود بُربُر نوشته شده است

Shab e Yalda

Mithra

The Eve of the Birth of Mithra, the Sun God
YALDA

While the Christians all over the world are preparing themselves for celebrating Christmas, the Iranians in Iran and outside are getting ready to celebrate one of their most ancient celebrations, yalda. دنباله …

این نوشته در تاریخ ۲۱ آذر ۱۳۸۴ به دست مسعود بُربُر نوشته شده است

از يک ضرب المثل چينی

نقل به مضمون:
يک ايراني اگر هواپيمايش سقوط نکند، جان سالم از حوادث رانندگي به در ببرد، آلودگي هوا زنده اش بگذارد و زلزله زير آوار له اش نکند ، حتمآ از خوشحالي خواهد مرد

این نوشته در تاریخ ۱۷ آبان ۱۳۸۴ به دست مسعود بُربُر نوشته شده است

قهرمانان خسته از روايت های گم شده

بخوانيد از خانم امير ابراهيمی که توصيف رک و شيوايي از شرايط مان در مملکت مان است ( وبلاگ ايشان Second Self نام دارد که پيشنهاد می کنم مطالعه کنيد) دنباله …

این نوشته در تاریخ ۱۳ فروردین ۱۳۸۲ به دست مسعود بُربُر نوشته شده است

دنيا در عصر نشانه

زمانی هست که ننوشته ام و از عالم وبلاگ نويسی دورم. دی روز با محمد توکل ۱۲ به در را که جاده چالوس رفتيم برگشتنه گفتيم سری بزنيم به سينما ساويز (گوهردشت کرج) و فيلم « دنيا» را اکران می کرد. فيلمی که از لحاظ ساختاری نتيجه ی عينی ی ساختار اجتماعی ی مملکت مان است و همين ويژگی ش چيز هايی در ذهن م آورد که دوباره می نويسم. فيلم داستان يک حاجی ی مکه نديده است و کارش معاملات املاک است. با زنی آشنا می شود که از خارجه آمده و عاشق او می شود و … . موضوعی هرچند تکراری ست اما جای مانور خوبی دارد. فيلم با ريتمی خوب پيش می رود ( هر چند که حاجی آدمی ظرف يک ماه اين همه تغيير نمی کند، اما ريتم فيلم به گونه ای هست که يک ماه را خيلی بيش از اين ها نشان می دهد) و ساختاری شکيل دارد. بازی خوب شريفی نيا و قابل قبول هديه تهرانی ارضا کننده است اما … اين ساختار خوب در نهايت به گند کشيده می شود. مثل بیشتر فيلم های سطح پايين و حتا سيما فيلمی، فيلم نامه در پايان فقط در پی بستن داستان است و نوعی ماست مالی هميشگی… از همان نوع که در بنيان جامعه شکل گرفته است. از همان گونه که حتا جنبش های پيش روی ادبی مان هم بدان دچار است: ايده ای عالی و ديدگاهی خلاق با هم در می آميزند، ساختار میگيرند و در نهايت به گند کشيده می شوند! از همان گونه که ساختار سياسی مان بدان دچار است: خاتمی می خواهد اصلاحات را به رخ ملت بکشد پس بايد کاری نو بکند. سلسله قتل های زنجيره ای سرمنشاخود را در وزارت اطلاعات پيدا می کند ، اگر دوره ی هاشمی بود همه چيز پشت پرده حل می شد اما خاتمی اصلاح طلب است پس کاری می کند در تاريخ ايران و حتا خيلی از جوامع دمکراتيک بی سابقه. به مردم اعلام می کند که قتل ها در ساختار خود نظام حاکم ريشه دارد. شايسته ی تقدير است. کاری نو و ارزنده اما… در نهايت دولت می ماند در اين که اين بازی چگونه پايان يابد وجز به يک ماست مالی ی وقيح ره نمی يابد و سروته قضيه را با واجبی هم می آورد. همان گونه که کارگردان (يا نويسنده ی دنيا سر و ته فيلم را…)

شايد گفته شود فيلمی در اين سطح برای بررسی ی اين همه جول يک جامعه [ جول= عميق، گود]، زيادی سطحی است همان طور که لايه های سياسی لايه های سطحی ی تحليل های جامعه شناسيک هستند و … اما فراموش نکنيم که رولان بارت در کتاب System de la Mode ساختارهای زبانی را که ژرفی ترين لايه های ساختاری را برمی گرداند واصولاً ساختارگرايی ادبی را با بررسی شماره های پياپی مجله ی مُد لباس به مدت يک سال و با بررسی آگهی های تبليغاتی به بهترين وجه ممکن و کامل تحليل می کند. جامعه ی ايران آشفته است . در بنيان خود از آشفتگی شکيل شده و اين را با براهين فلسفی و استنتاجات “جول”  روان شناسيک و جامه شناختی به سادگی نمی توان نشان داد و ريشه يابی کرد اما با کوچک ترين مثالی از لايه های سطحی ی اجتماع می توان نشان داد و ديد که آشفتگی از سر تا پا مان می ريزد و اين فقط و فقط از گذار سنت به مدرنيته نتيجه نمی شود…