۸ خرداد
باغ خانوادگی مادرم، دوباغچه بود. نیمه بالایی درختان گیلاس و گوجه سبز و سیب قندک و سیب گلاب بود و نیمه پایینی انگور. انگور سیاه، که همه می گویند، برای ما انواع زیادی از انگور را شامل می شد که یک نوع آن انگور شانی بود در همان باغ و نوعی انگور سفید بود (بهتر بگویم سبز که کمی زرد می شد) و مهدی خانی نام داشت ( یا به گویش محلی “میتی خانی” ). انگور عسکری و کندری هم آن درشت های ترد صورتی بود که من دوست داشتم. وقت بارگیری که می شد من با تیغ اره و اره (دست بالا پنج ساله شاید بودم) به جان شاخه های خشک و میخ های تن جعبه ها می افتادم که حکم بهترین بازی را برایم داشت و جعبه هایی از تخته ی تر و تازه که باید حسابی آبش می دادیم تا خوب خیس می خورد؛ بعد با برگ همان نوع انگور توی آن را، هم کف جعبه و هم دور جعبه، با برگ می پوشاندیم. انگورها را توی این ظرف دلنشین می چیدیم پُر، و روی آن را دوباره با برگ می پوشاندیم تا برود برای فروش. آن جعبه ها بویی داشت… ادامه… »
۲۰ اسفند
از محتواي معنايي و اخلاقي آيين مهر به سبب آن كه نوشتاري از اين آيين باقي نيست و اصولا آموزه ها از زبان به گوش انتقال مي يافته چيز چنداني در دست نيست. تنها مي توان به مفاهيمي كليدي اشاره كرد و به بازمانده هايي نمادين. در اين بخش بازمانده هاي نمادين و معنايي آيين مهر در آيين هاي عرفاني پسين مورد اشاره قرار مي گيرد. اين موضوع صفحاتِ بسيار ِ كتابي و كتابهايي را مي تواند به خود اختصاص دهد كه در اين جا چنين مجالي نيست و فهرست وار، اشارتكي مي كنم: ادامه… »
۲۰ اسفند
گرچه حتا اشاره به نكاتي كه نشان دهنده تاثير آيين مهر در آيين هاي پسيني نظير مسحيت باشند،خود كتابهايي مفصل را مي تواند شكل دهد اما اشاره يي كوچك و مختصر از آن چه هم اكنون به نظرم مي رسد بد نيست و شايد آغازگر راه كوشش هايي جدي تر شود:
۲۹ آبان
قصه اي داشتن. قصه اي از آدمي تمام داشتن كه هر چه روايت كني هرچند قصه اي شود اما همه ي آن چه هست نشود.
رازي داشتن. رازي كه در داستان ها، به پرده پوشي، هم ماندگارش كني، هم پس ِ پرده بپوشاني ش.
جهاني ساختن. جهاني از آن چه خوانده، انديشيده و زيسته اي، آن گونه ساختن، كه فضاي داستاني،تصوير خيالي، يا روزگار زيسته اي را دنيايي كند كه در آن بتوان دوباره نوشت، انديشيد و زيست.
آفرينش جهان داستاني شايد همين يا همين ها باشد.
۲۹ آبان
درب خانه سبز رنگ بود. سبز روشن، با سايه ي آبي اندك، و در گاراژ كه از تو به حياط مي پيوست، در كنارش. ابتداي كوچه مسجد بود و خانه ي دايي ابوالقاسم و وسط كوچه مغازه ي مش محرم و … آخر كوچه، باريكه اي كه به جايي مي رفت… به ناتمام ترين و بي زمان ترين مكان ذهن ِ من. ادامه… »
۲۹ آبان
چندباره بايد، يا شايد، مي توان نوشت و هر بار جهاني ديگر آفريد و افقي تازه گسترد. ته مانده ي آب ليوان را روي موزاييك پاي پنجره مي ريزم و با انگشت هام در آن نقش مي زنم. سال ها مانده تا نوشتن بياموزم و توي تاقچه ي پنجره كه خيلي هم پايين است جاي مي گيرم. ادامه… »
۲۷ مهر
می شود فهمید خورشید پاسی از نیمروز را گذرانده که غبار باستانی هوا، نورخط اریبی را که از لای غارسنگها تابیده بر دیواره ی مهراب، رج می زند. به دخیل ها دست می کشم، دریچه را باز می کنم. جامی عتیق آن سوی کنگره های دریچه بر دیوارکنده های مهراب، جای خوش کرده قرن هاست. هیـــنزا.
دیدگاههای تازه