’ در جستجوي روايت پنهان‘ :

نخستین ده‌سالانه‌ی عکس خورشید: شکست تقارن

نخستین ده سالانه عکس خورشید: شکست تقارن
از جمعه ۲۹ مرداد به مدت یک هفته در نگارخانه «اخرا» برگزار می‌شود
افتتاحیه روز جمعه ۱۷ تا ۲۱ و پس از آن هرروز ۱۶ تا ۲۰

نشانی: سعادت آباد، خیابان ۳۱ ، پلاک ۶۸

بازدید برای عموم آزاد است


 

در این نمایشگاه عکس‌هایی از برنامه‌ها و دوستان خورشید در ده سال گذشته برگزیده شده و به نمایش درآمده‌است.

خورشيد، موسسه‌اي است فرهنگي، که با هدف بهسازي فرهنگ، فعاليت مي‌کند. پیشینه‌ي فعاليت خورشيد به ده سال پيش مي‌رسد. خورشید در این سال‌ها  طیف بسیار گوناگونی از برنامه‌های آموزشی، گردشگری، بازیهای فرهنگی، ورزش و کوه‌پیمایی همگانی و … برگزار کرده‌است.

دنباله …

در جستجوی روایت پنهان: آب و آفتاب بعد از ظهر

پانزدهم فروردین ماه ۱۳۸۹- بعدازظهر بهاری شیراز – همه خوابند

بهار اگر شکوفه‌های زردآلو را درست می‌کاویدی وسطشان یک چیزی بود که خیلی هم شیرین و خوردنی بود و بعدتر لابد می‌شد هسته‌ی زردآلو که می گذاری تا خشک شود و بعد می شکنی و به جای بادام و بسیار خوشمزه تر از بادام و حتا با اشتیاقی بیشتر از خود زردآلوها که این قدر دوست داشتی می خوری.
یک زیرزمین هم اگر در دسترست بود تا تنهایی یا با بچه‌های خاله‌ای کسی اگر میهمان بودند  می‌رفتی آنجا که آی جای رازآمیز و جذابی بود همیشه!

همچنان شیرازیم. خانه ی “مادرجون”. در حیاط، از درز موزاییک‌ها  بگیر تا رقص برگ‌های نارنج در نسیم ساکت نیمروزی، یک چیزی توی ذهنم می‌آورد، که خیلی جاها، خیلی جاهای خاص بوده همیشه. مثلا خانه‌مان در خیابان دوازدهم غربی فاز یک اندیشه، پلاکش ۲۱ بود انگار آن زمان، خیلی هم خوب ساخته شده‌بود  و آن‌قدر نوساز بود که هنوز از درز تیره‌ی سنگ‌های سفیدش “حس کارگاه ساختمانی” را حس می‌کردی: بوی بتن تازه یا طعم سنگ و موزاییک و حتا دیوارهای آب پاشیده.
اصلا همین هم بود که شاید باعث شد سال‌ها بعد مهندسی ساختمان بخوانم و در حوزه‌ی اجرا مشغول شوم تا بوی سیمان و خاک و بوی خوش کارگاه ساختمانی همیشه در جانم باشد.
همان خانه بود که دیوارهاش در زلزله‌ی سال ۶۸ ترک خورده بود. دیوارها سیمان‌کاری شده‌بود با سیمان سفید و همین ترک‌های زلزله را که دنبال می‌کردی غارهایی می‌شد در خیال‌ت و خلاصه دنیایی بود. یا اگر تا ایوان می‌رفتی و از ایوان می‌پریدی روی تانکر ۲۰۰۰ لیتری ، که برای شوفاژخانه از گازوییل پرش می‌کردیم، می‌توانستی بروی روی دیوار و خانه‌ی همسایه را ببینی که هنوز نه دیوارش را سیمان کرده بود، نه کف حیاطش را موزاییک و نه باغچه‌ای داشت و نه حتا از دربی در ورودی حیاطش خبری بود. پشت دیوار آن‌طرفی را هم که هنوز همسایه‌ای نساخته‌بود. خلاصه خانه‌ی درندشت ششصد متری شده ‌بود چاردیواری اختیاری برای ما و البته دزدان گاهگاهی.
کف حیاط موزاییک‌هایی بود که بعد از ظهرها که آب روشان می‌پاشیدی به دقیقه‌ای نمی ماند و بخار می شد در هوا و تو عشق می‌کردی. حوضی هم وسط حیاط که برای آب تنی سه چهار بچه و بزرگ جایی داشت و دو باغچه با درختچه‌های سرو و زردآلو و گوجه‌سبز و هلو انجیری و گیلاس‌های زرد و نه قرمز که همین دو باغچه شده بود پاتق من… شیره های تن زردآلو را که سفت شده بود روی شاخه ها و ساقه ها می کندم و کهربایی شیره‌ها را با دندان‌هام مزه مزه می‌کردم  و کیف می کردم از خوردنشان: کیف بی‌مانند.
وسط‌های باغچه را کرده‌ بودیم یک کرت گودتر که شیرفلکه‌های تخلیه‌ی آب حوض را که باز می کردی در آن‌ها خالی می شد و دورتادور درخت ها بودند که خاک پایشان سی چهل سانتی متری بالاتر بود و همین ارتفاع سی چهل سانتی متری خاک، همه‌ی بعد از ظهرهای بخشی از کودکی من را می ساخت. آب که در سطح بالایی می ریختی می توانستی بر شیب خاک سوراخهایی بکنی تا به آب برسی و یا سدی درست کنی که جلوی آب را بگیرد، عین یک مهندس، و یا اگر مثل من یک لودر اسباب بازی هم داشتی که دیگر زندگی بود: می‌توانستی راه بسازی!

یا بگو ساعتها در آب حوض که بعد از ظهر های تابستان دیگر خوب گرم شده بود، گذرانده باشی و بیرون که می آیی خدا کند پوست پشت وسرشانه‌هات نسوخته باشد، حیاط را که با دمپایی‌هات لخ لخ طی می‌کنی، در آفتاب داغ باد گرمی به صورت و موهایت خورده باشد و موهای خیست خشک که شد  بیایی در اتاقت روی تخت لم بدهی و از پنجره، همان حیاط را و درخت‌ها را نگاه کنی و یواشکی ماکارونی خام، یا رشته آش نپخته، یا لیمو عمانی سق بزنی و رابینسون کروزئه  و یا یواشکی صادق هدایت و هرمان هسه بخوانی.

بهار اگر شکوفه‌های زردآلو را درست می‌کاویدی وسطشان یک چیزی بود که خیلی هم شیرین و خوردنی بود و بعدتر لابد می‌شد هسته‌ی زردآلو که می گذاری تا خشک شود و بعد می شکنی و به جای بادام و بسیار خوشمزه تر از بادام و حتا با اشتیاقی بیشتر از خود زردآلوها که این قدر دوست داشتی می خوری.
یک زیرزمین هم اگر در دسترست بود تا تنهایی یا با بچه‌های خاله‌ای کسی اگر میهمان بودند  می‌رفتی آنجا که آی جای رازآمیز و جذابی بود همیشه! کلی هم گچ مدرسه‌ای داشتی آن پایین که روی تخته سیاه چوبی سبز رنگ خط کشی شده‌ات می توانستی تنهایی یا با بچه‌های خاله‌ای کسی که برعکس الان خیلی وقتها هم بودند معلم بازی کنی و گرمای تابستان را بگذرانی و ذره ذره بعد از ظهر را حس کنی و لابد بزرگترها  هم در اتاقهای بالا بدون تختخواب بدون پتو و تشک، تنها با بالشی زیر سر، شاید شمدی یا چادری هم رویشان کشیده باشند و خرو پف هم بکنند.
راه پله ای هم بود که به دری آلومینیومی می رسید که به پشت بام باز می شد. پشت بام و شبها و روزهایش بماند، پله ها از جنس سنگ سفید گل پنبه ای بود که هم پله ها و هم آن بالا که نرسیده به در پشت بام اتاقکی می شد، خود نهانخانه ای بود برای تخیلات کودکیت و دنیایی افسانه ای برای ماشین‌هایی که از سنگ‌های، تو بگو، کوه های گل پنبه ای می افتند و در دره ها پرت می شوند و باز از دیواره‌های عظیم به سختی بالا می‌روند.
یا بگو ساعتها در آب حوض که بعد از ظهر های تابستان دیگر خوب گرم شده بود، گذرانده باشی و بیرون که می آیی خدا کند پوست پشت وسرشانه‌هات نسوخته باشد، حیاط را که با دمپایی‌هات لخ لخ طی می‌کنی، در آفتاب داغ باد گرمی به صورت و موهایت خورده باشد و موهای خیست خشک که شد  بیایی در اتاقت روی تخت لم بدهی و از پنجره، همان حیاط را و درخت‌ها را نگاه کنی و یواشکی ماکارونی خام، یا رشته آش نپخته، یا لیمو عمانی سق بزنی و رابینسون کروزئه  و یا یواشکی صادق هدایت و هرمان هسه بخوانی.
بزرگتر هم که شدی می توانی بروی استخر عمومی روباز یا بسته، یا استخر مشهدی یا بهمن مثلا،  و بعد از عرق ریختن در سونای تر و خشک و لمیدن بر آب و تخیل و واقعیت فرورفتن در آغوش ایزدبانو آناهیتا، در مینی‌بوس یا تاکسی لکنته‌ای بنشینی و از پنجره بادی گرم به صورتت بزند.
چه قدر سرعت زبان و چه قدر کلمه‌ها برای نوشتن آن چه در ذهن می گذرد کم است، کند است.
آها شمال هم همین حس بود. در ویلاهای شمال، ویلاهای کرایه ای لب آب مخصوصا، همیشه حس یک ساختمان در حال ساخت را داری. انگار حواست هست که زیر این سنگ و سرامیک کف سرویس شن هست. از همان شن‌هایی که لب دریا هم هست و با دست می کنی تا به آب برسی و در چاله‌ات آب جمع شود. هی دیواره‌های چاله‌ات از همان پایین بریزد و تو هی آب‌چاله‌ات  را لایروبی کنی و هی دیواره‌های شنی خالی شود از همان زیر در آب.  بعد از ظهرها هر چه قدر هم که خسته شده باشی از آب‌تنی، خوش نداری از آب بیرون بزنی، هرچند آخرش ناچار می‌شوی.
بیرون هم که می آیی از آب،‌ تخت‌های چوبی و تیرو تخته‌های چوبی هست و حلزون و خزه و حشرات عجیب و غریب مثلا آب دزدک های بزرگ و لخ لخ کردن در دمپایی های گشاد پلاستیکی یا چوبی هست و دست کشیدن به پوست سوخته‌ی شن رویش چسبیده. منتظری که خشک شوی تا شن هایت را بتکانی یا شاید اگر دوش آبی یا حتا شیلنگ آبی همین نزدیک باشد منتظری نوبت تو شود تا مایوی پر از شنت را بکنی و دست بکشی به بدن جمع شده‌ات تا شن‌ها را آب ببرد و هرچه‌قدر هم خوب دست بکشی و بشویی باز شن همه جایت می‌ماند و همه جایت نفوذ کرده، وای اگر بخواهی شلوار جین پایت کنی حالا! دمپایی لب دریا را عشق است و این هم که هیچ کس کاری به کار تو ندارد که کیستی و از کجایی و کجا هستی و کجا می روی و چه می کنی را عشق است و یک جور آزادی لبریز از وجود یا وجود لبریز از آزادی که همه جا هست (اصلا مگر اینها دو چیزند؟) را عشق است.
چه شد که این همه جریان سیال ذهن آمد و نوشتم؟ آها، اینجا هم حالا همه خوابیده اند و بعد از ظهر بهاری شیراز است و در حیاط، درخت نارنج، از میان شاخه های یاس که بر تنش پیچیده، نفس می کشد.

گامی که در سرزمین پارس پیمودیم و آمدیم

تخت جمشید

*
جمعه بیست و سوم بهمن ماه ۱۳۸۸ – ساعت ۹:۳۰ شب، خانه ‌ی آقای بزرگی در فیروزآباد

معبد آناهیتارفتیم معبد آناهیتا (در بیشاپور): آرامش بعد از ظهر در سنگ‌ هایی که انباشت زمانند. راه ‌آبه ‌هایی که هنوز خنکای آب بر غبارشان حس می ‌شود. هنوز سقف ‌ها پابرجاست. هنوز سنگ‌ ها بر سنگ ‌ها ایستاده ‌اند. هنوز ایزدبانو در جان خاک و سنگ و آدم هست این ‌جا. هنوز آدمیان جمع شده ‌اند در خانه ‌ای که به مهر یک “بیگانه” در آنند و عابدین نی می ‌زند و سینا می ‌خواند: حافظ می‌ خواند. همه حلقه‌ ای شده‌ اند از مروارید. با مهر و پر مهر، تا هزار سال و بیشتر.

*
سه ‌شنبه بیست و هفتم بهمن ماه ۱۳۸۸ – خانه‌ مان
کاخ اردشیر پاپکانرفتیم فارس. با دوستانی و یارانی. جاهایی که دیدیم: بیشاپور، معبد آناهیتا، دریاچه پریشان و شهر گور که ناگزیر تنها از کنارشان گذشتیم. تنگه ‌ی هایقر را داشتند در محوطه‌ اش سد می‌ساختند و ما ندیدیم. کاخ اردشیر پاپکان که من نرفتم ببینم و دیر که بود بچه‌ ها برای برگشتن بر سر یک نیسان ریخته‌ بودند اما وقتی رسیدند سینا کیفش را جا گذاشته ‌بود و ناگزیر برگشت! نارنجستان قوام تعطیل بود. سعدیه رفتیم و فالوده ‌ای هم خوردیم. حافظیه رفتیم و برای خودم و دیگران فال گرفتم: فاتحه ‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ ای بخوان
و دیگر:
-    بر سر تربت ما چون گذری همت خواه        که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
-    هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک        گرم تو دوستی از دشمنان چه دارم باک
باغ دلگشا باغ دلگشا ناهار خوردیم و کوهی را که کنار دلگشا بود تماشا کردیم. شب را کنار تخت جمشید خوابیدیم و فردا را در تخت جمشید ونقش رستم و پاسارگاد گذراندیم و بعد آمدیم به تهران. شب قبل از آمدن رو به تخت جمشید ایستادیم و همه با هم ای ایران خواندیم.
آنها که بودند: من (مسعود بُربُر)، لادن امینی بروجنی، بهمن جمالی، مینا بُربُر، سارا سجادی نایینی، پیمان فرتاش، آترا (آتش)، امید متین فر، سپیده سجادی، گلنوش و فرنوش اشتری، مهتاب و مهشید مافی، امید دوست محمدی، عابدین، آرمان اعتماد، آسیه صدیقیان، سینا پرتوی، مرتضا کریمی، حسام ضیایی، صابر مصطفویان، آزاده میرعابدینی، علیرضا فرحی، مهتا فرحی
در معبد آناهیتا بی برو برگرد به آناهیتا می‌اندیشیدم و به آب که آرام و لای لای وار از کناره های راه می رفت بر سنگ ها و زمان بی نهایت شده بود و کشدار. شب را در خانه ی بزرگی گذراندیم که نامش بزرگی بود و خود و خانواده اش ایرانی و مهربان بودند. صبح که رفتم جویای هایقر شوم (چه قدر حیف که بسته بود به دلیل عملیات انفجار و سد سازی) چه قدر مسیر و کوه ها و شکاف ها و اشکفت ها و تنگه ها زیبا بودند و ستونی مربعی که دایره ای بزرگ و دقیق پیرامونش، شهر گور، شب پیش از کنارش گذشته بودیم.
آمدنا به شیراز، شیراز بود و شیراز بود و کوه های شیراز بود و هوای شیراز بود. در باغ دلگشا و بر ستگها و حفره های کوه کنار باغ شیراز بود و درختانی که تنشان از خاک شیراز بود و شیراز در رگ شان بود.

تخت جمشید

کورش ذوالقرنینو در تخت جمشید، نقش بود و سنگ بود، اما از جنس زمان بود: از جنس انباشت زمان. ایران بود و تاریخ و آوای پای سوارانی و جای پای همسرانی و شکوه خرد و سایه ای از مهر مغانی.
و بزرگ مردی که در جلگه ی پاسارگاد خفته بود. مغ مردی که کمی آن سو تر بر سنگی با بال و تاجی از جنس زمان نگاشته اش بودند.
با یاران و دوستانمان پگاه دوشنبه به “راگا” بازگشته بودیم. خاک پارسه و هوای ایران بود که همه جا بود و آتش بود که در جان ما و سرزمین پارس که آبی بود برآتش.

(همه ی نگاره ها از آسیه صدیقیان و نقشه ی هوایی شهر گور از گوگل است)

در جستجوی روایت پنهان: دارآباد ششم آذرماه ۱۳۸۸

شاد و تندرست و آزادند در کوه. برای بالا رفتن، مسیر رودخانه ای را انتخاب کرده اند و یکریز از این طرف به آن طرفش می روند و باز برمی گردند همین طرف، تا بالاتر بروند. مسیر دشوارتر اما زیباتر را انتخاب کرده اند. آب، سنگ های خیس و غلتان، درختانی که برگهاشان زرد و سست شده و برگهایی که یا خیس افتاده اند روی سنگ ها یا خشک مانده اند زیرپا تا صدای خش خش شان در گلو نماند. یارانی که در زندگی هم مسیر دشوارتر اما زیباتر را انتخاب کرده اند.
امروز جمعه ششم آذر ماه ۱۳۸۸ است و برنامه ی کوه جمعه های اول هر ماهمان به همت ایزد بهرام برقرار. دارم فکر می کنم که، بله، باید اکنون را ثبت کرد. تاریخ اکنون را نوشت. اما به کدام زبان؟ با کدام زاویه دید؟ تاریخ را چه کسی باید بنویسد؟
این جماعت چه قدر شادند. میان اینها چه قدر شادی و آزادی موج می زند درکوه. فکر می کنم باید با زبان خودم و زاویه دید خودم بنویسم. دیگرانی هم هستند که شاید روزی با زبان و زاویه دید خودشان بنویسند. همین امروز، اینجا، بیست و دو تن هستند: شروین وکیلی، سینا افضل خانی، شادی برندک، امیرحسین، پروانه رهروان، امید دوست محمدی، علیرضا (پدرام) فرحی، سارا سجادی، پیمان، سپیده سجادی، آسیه، آناهیتا رازقیان، حمید سوری، ساناز، ستاره، احسان فیاض زاده، پی تو، گلنوش اشتری، مهشید فرحی، مصطفی کریمی، مسعود لسانی، مسعود بُربُر. هر کدام شاید روزی به همین امروز فکر کنند. یا آن را برای کسی روایت کنند.
صبح ساعت ۷ از میدان تجریش راه افتادیم. با دو سه ماشین شخصی آمدیم دارآباد. در میانه راه، خط خطی های نور خورشید از میان شاخه های درختان دست راست که فقط سایه ایشان دیده می شد، برگهای زرد و قرمز درختان دست چپ را روشن کرده بود. طلوع بودو ما بالا می رفتیم. مسعود لسانی از دارآباد به ما پیوست و بعد در مسیر حمید سوری و ساناز را دیدیم. سرد بود اول راه. گرم شدیم.
جایی من، پی تو و آناهیتا که جلوتر می آمدیم متوجه شدیم که بچه ها نیستند و مدتی طولانی مسیرهای گوناگون را پی شان گشتیم. سردمان می شد اگر می نشستیم. بالای سه راهی رفتیم که می توانستیم هر سه مسیر را از آنجا ببینیم. تا این که بعد از ساعتی پوشش سبز کوله حمید سوری را دیدیم و صدای انتقادهای یکریز امید را شنیدیم. شروین صدایمان را نشنید هر چه داد زدیم. پایین رفتیم. فهمیدیم جایی نشسته و صبحانه میل نموده اند دوستان. باقی سفر را با هم بودیم.
مسیر رودخانه و آبشار را تا جایی رفتیم که به بن بست خوردیم. نام جاهای این مسیر را نمی دانم. اگر می دانستم هم، کسی که سال ها بعد می خواست این نوشته را بخواند و همین مسیر را دنبال کند، از روی نام ها می توانست مسیر دقیق ما را پیدا کند؟ نام ها عوض نمی شوند؟ نام ها هم که ثابت باشند آیا این مسیر و این جاها همان خواهند بود که ما گذشتیم؟
از سنگی بالا می رفتم و افتادم. خوش شانس بودم که در آب افتادم و چیزی نشد مگر انگشت کوچک دست راستم که نمی دانم چه شد. همان سنگ را دوباره بالارفتم و بار دوم موفق شدم. دسته یک چاقوی یک بار مصرف را می شکنم و آتل می کنم برای دستم.
انتهای مسیر بن بستی است و آبی آبشار گون پایین می ریزد. پایین آبشار آب در حوضچه ای جمع شده که کمی ارتفاع دارد. سینا و مصطفی از طنابی که برای رسیدن به حوضچه آویزان است و گره هایی برای دست گیره دارد، بالا می روند و کمی آن طرف تر از راه نسبتا دشواری بر می گردند پایین.
برگشتنا کنار رود جمع می شویم. اینجا عمق آب کمتر و سطح آن بیشتر شده است. آب سنگ های غلتان را می شوید و می برد. صدای غلتیدن سنگ ها در آب یادم را می برد پیش سنگ های لقی که در مسیر از رویشان می پریدیم و بارها رد شدیم و بارها از رویشان افتادیم در آب. همین امروز ، یارانی تازه پیمان بستند برای یاری. آیا کسی که این نوشته را می خواند این ها را تجربه خواهد کرد؟ همین ها را؟

جستاری در سرنوشت رازورزان مشروطه

“مردم نمی بایست در خیابانها در یکجایی گرد آیند. اگر کسانی نافرمانی نمودندی سپاهیان بایستی با شلیک تفنگ پراکنده شان گردانند. […] آنانکه با سپاه ستیزیدندی سپاهیان یارستندی آنانرا بزنند.”
امروز جارکشیدند که بازارها باز شود، و بازاریان از ترس فرمان بردند و بازارها را باز کردند. همه نشانه های مشروطه از میان برخاسته، نه روزنامه ای، نه انجمنی، نه گفتاری ولی کارها بسامان و آرامش پدیدار می بود.

دنباله …

در جستجوی روایت پنهان: از آغاز، دانه هاي بينايي

دانه هاي بينايي جاي دوري مي بَرَدم. زماني كه مي دانم بيش از چهار سال نداشته ام. از خانه ي گوهردشتِ باباامير/ مادر، جاجیم روي تخت خواب فلزي شان يادم است با دانه ها و طرح هاي ريز نارنجي، سياه و قرمز، راه راه، كنار هم، و دانه هاي بينايي كه همين رنگ بودند، همين طور به صف، راه راه، فرار مي كردند. به هر طرف كه چشم را مي چرخاندم، هرچه دنبالشان مي كردم، آن ها هم مي رفتند، همان طرف.
هنوزاهنوز چشمانم بسته كه باشد، يا اگر حواسم به شان باشد با چشم هاي باز هم، هستند، مي روند. هنوزاهنوز به همين تلاش بي معني ادامه مي دهم و همه چيزم را همين دانه هاي بي معناي بينايي مي سازند كه هم خودِ تصويرند، هم وراي تصوير، جلوي تصوير بيشتر. هنوزاهنوز سه رنگ پرچم كشوري را دوست دارم با سياه و قرمز و زردي كه ته مايه اش به نارنجي مي زند.
از خانه ي گوهردشت سايه هاي نيمه شبي ي ِ روي ديوار يادم مانده كه گاهي خط نوري مي بُريدشان. نوري كه همراه با هُفّه ي صداي ماشيني روي ديوار جا باز مي كند، از آن بالا مي رود، خطي مي شود تا سقف و آن جا با خودش عمود مي شود. بعد از پايين بسته مي شود.  بي اندك توجهي به مني كه نگاهش مي كنم، بي هيچ دركي از وجود من، او نيست مي شود. و در اندك مدت ِ تمام عمرِ وجودش، من برايش هيچ، هيچ، وجود ندارم.
سال ها بعد در دفترم نوشتم “هستنده” و با آغاز از همين نور نوشتم. نوري كه از دورترين سال هاي عمرم ريشه مي گرفت. از خانه گوهردشت چيز زيادي يادم نمانده، برايم دور است، خودِ ديرين: آغاز.

در جستجوی روایت پنهان: بوی چوب خیس خورده

باغ خانوادگی مادرم، دوباغچه بود. نیمه بالایی درختان گیلاس و گوجه سبز و سیب قندک و سیب گلاب بود و نیمه پایینی انگور. انگور سیاه، که همه می گویند، برای ما انواع زیادی از انگور را شامل می شد که یک نوع آن انگور شانی بود در همان باغ و نوعی انگور سفید بود (بهتر بگویم سبز که کمی زرد می شد) و مهدی خانی نام داشت ( یا به گویش محلی “میتی خانی” ). انگور عسکری و کندری هم  آن درشت های ترد صورتی بود که من دوست داشتم. وقت بارگیری که می شد من با تیغ اره و اره (دست بالا پنج ساله شاید بودم) به جان شاخه های خشک و میخ های تن جعبه ها می افتادم که حکم بهترین بازی را برایم داشت و جعبه هایی از تخته ی تر و تازه که باید حسابی آبش می دادیم تا خوب خیس می خورد؛ بعد با برگ همان نوع انگور توی آن را، هم کف جعبه و هم دور جعبه، با برگ می پوشاندیم. انگورها را توی این ظرف دلنشین می چیدیم پُر، و روی آن را دوباره با برگ می پوشاندیم تا برود برای فروش. آن جعبه ها بویی داشت… دنباله …

جام مهر در عرفان و ادب پارسي

از محتواي معنايي و اخلاقي آيين مهر به سبب آن كه نوشتاري از اين آيين باقي نيست و اصولا آموزه ها از زبان به گوش انتقال مي يافته چيز چنداني در دست نيست. تنها مي توان به مفاهيمي كليدي اشاره كرد و به بازمانده هايي نمادين. در اين بخش بازمانده هاي نمادين و معنايي آيين مهر در آيين هاي عرفاني پسين مورد اشاره قرار مي گيرد. اين موضوع صفحاتِ بسيار ِ كتابي و كتابهايي را مي تواند به خود اختصاص دهد كه در اين جا چنين مجالي نيست و فهرست وار، اشارتكي مي كنم: دنباله …

ريشه هاي مهري در مسيحيت

گرچه حتا اشاره به نكاتي كه نشان دهنده تاثير آيين مهر در آيين هاي پسيني نظير مسحيت باشند،خود كتابهايي مفصل را مي تواند شكل دهد اما اشاره يي كوچك و مختصر از آن چه هم اكنون به نظرم مي رسد بد نيست و شايد آغازگر راه كوشش هايي جدي تر شود: دنباله …

در جستجوي روايت پنهان: آفرينش جهان داستاني

قصه اي داشتن. قصه اي از آدمي تمام داشتن كه هر چه روايت كني هرچند قصه اي شود اما همه ي آن چه هست نشود.

 رازي داشتن. رازي كه در داستان ها، به پرده پوشي، هم ماندگارش كني، هم پس ِ ‌پرده بپوشاني ش.

 جهاني ساختن. جهاني از آن چه خوانده، انديشيده و زيسته اي، آن گونه ساختن، كه فضاي داستاني،‌تصوير خيالي، يا روزگار زيسته اي را دنيايي كند كه در آن بتوان دوباره نوشت، انديشيد و زيست.

 آفرينش جهان داستاني شايد همين يا همين ها باشد.

در جستجوي روايت پنهان: كوچه اي نا تمام با دختران چادري دهاتي، وقتي كه من پنج ساله هم نبوده ام لابد

درب خانه سبز رنگ بود. سبز روشن، ‌با سايه ي آبي اندك، و در گاراژ كه از تو به حياط مي پيوست، در كنارش. ابتداي كوچه مسجد بود و خانه ي دايي ابوالقاسم و وسط كوچه مغازه ي مش محرم و … آخر كوچه، باريكه اي كه به جايي مي رفت… به ناتمام ترين و بي زمان ترين مكان ذهن ِ من. دنباله …

در جستجوي روايت پنهان: پيچ و تاب هاي شاخه ي انار

چندباره بايد، يا شايد، مي توان نوشت و هر بار جهاني ديگر آفريد و افقي تازه گسترد. ته مانده ي آب ليوان را روي موزاييك پاي پنجره مي ريزم و با انگشت هام در آن نقش مي زنم. سال ها مانده تا نوشتن بياموزم و توي تاقچه ي پنجره كه خيلي هم پايين است جاي مي گيرم. دنباله …

در جستجوي روايت پنهان: هينزا

می شود فهمید خورشید پاسی از نیمروز را گذرانده که غبار باستانی هوا، نورخط اریبی را که از لای غارسنگها تابیده بر دیواره ی مهراب، رج می زند. به دخیل ها دست می کشم، دریچه را باز می کنم. جامی عتیق آن سوی کنگره های دریچه بر دیوارکنده های مهراب، جای خوش کرده قرن هاست. هیـــنزا.

دنباله …

در باب هگل به روايت دكتر طباطبايي

دكتر سيد جواد طباطبايي، كه به خاطر كتاب‌هاي زوال انديشه سياسي در ايران و مقدمه‌اي بر نظريه انحطاط ايران در ميان اهل فن چهره‌اي شناخته شده است، نياز به معرفي چنداني ندارد. او در سه دهه گذشته، چه در سالياني كه در ايران و در دانشكده حقوق دانشگاه تهران به تدريس و پژوهش مشغول بود و چه در مدتي كه جلا‌ي وطن كرد و در فرانسه و محيط دانشگاهي آن سامان مقيم شد، به انديشيدن و نوشتن در مورد سرنوشت تاريخي ايران مشغول بود و اين كار را با تكيه به پشتوانه‌اي نيرومند از فهم فلسفي و با تغذيه از اندوخته فرهنگي ايراني و غربي به سرانجام مي‌رساند.

دنباله …