داستان

بايگاني دسته داستان

آخرين نامه ديميتريف

الكساندراي عزيزم، ′۴۴و۸ صبح ديروز آخرين سيگارم هم تمام شد و من در اين دو روز و يك شبي كه بدون سيگار گذرانده‌ام مفهوم واقعي شكنجه را با تمام وجود حس كردم. در اين اطاقك دو در يك متري نمناك ديگر فقط به ياد توست كه لحظاتم سپري مي‌شود. كاش در جلسات حزب به جاي تو ايوانويچ معاون من مي‌شد تا هرگز با تو آشنا نمي‌شدم؛ ادامه… »

Another Requiem

توضیح: با هک شدن بلاگ اسکای مدتی هست که پسورد بلاگ رسمی ام را ندارم بنابراین کلاً آن را منتقل می کنم به سایت رسمی ام وبلاگ جدید را اینجا بخوانید
اما مطلب تازه بدون ویرایش
پسرک نشسته تکيه داده به ديوار و با خرده سنگ هاي روي آسفالت بازي مي کند. بر مي دارد سنگ ها را کنار هم جمع مي کند. ريزتر ها را بيشتر نگاه مي کند. هر از گاه خودش را بالا مي کشد و صداي جابه جا شدن خودش را گوش مي کند. آرام آرام کمرش سر مي خورد پايين روي ديوار و دوباره نشيمنگاه ش را عقب مي دهد و کمرش را بالا. تا صداي اتومبيلي را که از دور هُفّه مي کشد مي شنود، نگاه ش به سايه ي تير چراغ برق مي افتد که از وسط خيابان رد شده آن طرف. اتومبيل حالا نزديک شده و تا لحظه اي ديگر سعي خواهد کرد از روي سايه رد شود اما موفق نخواهد شد. پسرک بارها اين صحنه را نگاه کرده و در ذهن ش مرور مي کند اما هربار اتومبيل به زير سايه مي خزد. به محض اين که ماشين به سايه ي تير مي رسد، سايه روي اتومبيل مي افتد و اتومبيل آن قدر سريع رد مي شود که سايه دوباره مي افتد پايين، روي زمين، جاي هميشه.
حالا اتومبيل مي رسد و صداي بلند ترمز مي آيد. سايه همان اخرهاي ماشين بالا مي ماند و نمي افتد پايين. درها با صداي بُرنده اي باز مي شوند و دو نفر همزمان از درهاي عقبي دو طرف پياده مي شوند. راننده در اتومبيل مي ماند، وسط خيابان، زير سايه ي تير برق.

سايه نيمروز

پسرک نشسته تکيه داده به ديوار و با خرده سنگ هاي روي آسفالت بازي مي کند. بر مي دارد سنگ ها را و کنار هم جمع مي کند. ريزتر ها را بيشتر نگاه مي کند. هر از گاه خودش را بالا مي کشد و صداي جابه جا شدن خودش را گوش مي کند. آرام آرام کمرش سر مي خورد پايين روي ديوار و دوباره نشيمنگاه ش را عقب مي دهد و کمرش را بالا. تا صداي اتومبيلي را که از دور هُفّه مي کشد مي شنود، نگاه ش به سايه ي تير چراغ برق مي افتد که از وسط خيابان رد شده آن طرف. اتومبيل حالا نزديک شده و تا لحظه اي ديگر سعي خواهد کرد از روي سايه رد شود اما موفق نخواهد شد. پسرک بارها اين صحنه را نگاه کرده و در ذهن ش مرور مي کند اما هربار اتومبيل به زير سايه مي خزد. به محض اين که ماشين به سايه ي تير مي رسد، سايه روي اتومبيل مي افتد و اتومبيل آن قدر سريع رد مي شود که سايه دوباره مي افتد پايين، روي زمين، جاي هميشه.
حالا اتومبيل مي رسد و صداي بلند ترمز مي آيد. سايه همان اخرهاي ماشين بالا مي ماند و نمي افتد پايين. درها با صداي بُرنده اي باز مي شوند و دو نفر همزمان از درهاي عقبي دو طرف پياده مي شوند. راننده در اتومبيل مي ماند، وسط خيابان، زير سايه ي تير برق.

کباب ساکت

بنزين روی تن خوشبو نمی شود. نفت که اصلاً. سرخی ی گرد خورشيد تازه در زمين فروريخته و دشت خالی، دشت خالی ی خالی، آرام تاريک می شود. تنها درخت وسط دشت، روی تپه ی کوتاه، آخرين شعله هاش را در باد گم می کند و صدای جلز و ولز می دهد. بوی گوشت کباب شده می آيد. ادامه… »

۱

خانه ام را آرام آرام کامل می کنم. چند روز پیش غروبی نور قرمز که افتاده بود روی واگن های اوراقی و سایه شان روی زمین دراز که شده بود خوشم آمد. این جا روزی یک بار یک قطار از این طرف می رود و یک بار دیگر از آن طرف یک قطار دیگر می آید. این جا هم که تابلوست که توقفی ندارند. چند خط اضافی و چند تا مسیر از آن ریل به این ریل هست و چند تایی واگن اوراقی و زنگ زده و یک عالمه تیر و تخته و آهن پاره. بلند شدم رفتم سرکی بکشم توی واگن ها و چیز به درد بخوری اگر پیدا کردم بردارم. قبلن پاره اهن و تیر چوبی برای آلاچیق های حیاط زیاد برداشته بودم. توی واگن ها اما نرفته بودم. تاریک بود و نور قرمز افقی و یک کم اریب تابیده بود از پنجره های شیشه شکسته ی واگن تو و یک عالمه نیمکت چوبی که به کف تکه پاره ی واگن پیچ شده بودند. برگشتم ابزار برداشتم و چند تایی از نیمکت ها را باز کردم. یکی یکی آوردم انداختم گوشه ی حیاط تا صبح ببینم چه کارشان می شود کرد و هنوز حوصله م نکشیده دوباره همت کنم و کاری کنم. لیزا اگر بود شاکی می شد . آشغال های همیشگی م را می خواست ازم که دور بریزم و من یاد اسم اضافی ش می افتادم. اُلیزا. اسم روسی که در زبان من لی شده بود آن زمان که هنوز دانشجو بودم و هنوز به مام میهن باز نگشته بودم. اُلیزا، لیزا، لیز، لی، لیزابت، الیزابت … این همه آت و آشغال توی این اسم بود و

از گِل های موریانه ها روی دیوار خوشم می آید. گل خشک آب دهانی شده که از سوراخ های قائم موازی و کج و معوج بیرون می زند … این جا که زمین شنی و خشک و بی آب و علف است موریانه منطقی نیست اما به نظرم خاکی که برای ساختمان این جا آورده اند از جایی که درخت و چوب و این چیزها داشته آورده اند. بعضی وقت ها می نشینم با سوراخ ها بازی می کنم مثلن از یک سوراخ شروع می کنم گچ خاک ها را می کنم و مسیر را دنبال می کنم و گاهی هم از یک سوراخ دود سیگارم را فوت می کتم ببینم از کجا بیرون می آید. یکی از این همسایه های عملی چند شب پیش آمده بود این جا نمی دانم چی می خواست که نفهمیدم و سوراخ ها را که دید می گفت باید نفتالین بگذارم. سرگرمی م را دوست دارم ولی شاید هم بگذارم ، گاهی خسته ام می کنند. بچه که بودم مورچه قرمز ها را می گرفتم توی شیشه نوشابه می انداختم ، دود کبریت را می ریختم توی شیشه و درش را با دست می گرفتم. بارهای اول فکر می کردم مورچه خفه شده و مرده اما بعد ها فهمیدم بعد از هفت هشت دقیقه کش و قوسی می رود و راهش را می کشد و می رود. فردا شاید نفتالین بگیرم. شاید هم نیمکت ها را ببرم زیر آلاچیق نصب کنم. شاید یک پارکینگ برای ماشین درست کنم. یک سر هم دفتر یکی دوتا نشریه بزنم بد نیست. حالا تا فردا

آغاز

سلام. در اين جا شما در واقع با يک داستان طرفيد که خيلي واقعي هم نيست. داستاني که طرح و ايده ي از پيش تعيين شده اي ندارد و ممکن است طبق نظر خود شما پيش برود. (اين يعني « پس دست به کار نظر شويد» هر چند که براي خود من خيلي هم مهم نيست) اين که مي گويم خيلي واقعي هم نيست اشاره به چند آيتم دارد. يکي ش اين که من اين جا خاطره نويسي نمي کنم. يعني راوي خود داستان خودِ من ِ نويسنده نيستم. پس شما نمي توانيد عادات و ويژگي هاي راوي را به من نسبت دهيد و مثلن گير اخلاقي بدهيد. ديگر اين که اگر بر فرض از دوستان نزديک من هستيد و با يکي از شخصيت ها احساس نزديکي مي کنيد يا فکر مي کنيد من هنگام پردازش آن شخصيت شما را مدِ نظر داشته ام بيخود همچين فکري مي کنيد، چون من اينجا اصلن قصدم اين نيست که نظرم را راجع به ملت بنويسم. گفتم اين جا خيلي واقعي هم نيست اما منظورم انکار اين مسأله نيست که به هر صورت شايد حتا تمام اتفاقاتي که در داستان مي افتد را بشود جايي درون ذهن و ياد من رديابي کرد. واقعيت قضيه اين است که الآن که مي نويسم من يک نفرم و راوي يک نفر، اما شما وقتي مي خوانيد در نگاه اول فقط با راوي طرفيد و با اين حساب من حتا نمي توانم از واقعيت وجود خودم ( درگير و دارِ دوسويه ي من به مثابه ي راوي يا من به عنوان نگارنده ي اين سطور) مطمئن باشم و مطمئنم با جرات بيشتري مي توانم دم از واقعيت وجود شما (خواننده) بزنم. هر هفته يک شنبه شب اگر چک کنيد، موجودي به روز خواهد شد که با توجه به گزاره هاي بالا و آن چه در ذهن من است و آن چه در ذهن شما شکل خواهد گرفت، داستان ناميدن ش چندان دور ذهن نيست و اما به دليل بسيار فعال تر شده موجوديت خواننده در آفرينش آن (و نه صرفن در خوانش و تأويل آن) خيلي هم عادي نيست. از همين الآن (پيش از آغاز داستان) هم مي توانيد، نقش خود را به عنوان خواننده ي فعال و تأثير گذار در در داستان با ارائه ي هر جور ايده و نظر (حتا مريخي و بي ربط!) بيازماييد.

نور، صدا، حرکت ….

آنيما

- جلزّ و ولزّ می کرد درخت ليمو که هميشه بوی شهرمان را می داد و اينجا يک عمر کنار دريا نشسته بود. شيره های لزج سياه از زير پوست ها بيرون می زد و سُر می خورد وقتی کرم ها خانه های خراب شده شان را می گذاشتند و به برگ های جمع شونده و گنجشک های شکم سوخته پناه می آوردند. من… نگاه… طعمِ بوسه های گس داغ… التماس می کردم. توی دل م داد می کشيدم. پاهام زير شکم م جفت شده بود و دست هام زانوان م را بغل کرده بودند. درد داشت. شيره های سياه… پوست سياه قشنگ ت حيف می شد، بهتر که نبودی… ادامه… »

آنيما

- جلزّ و ولزّ می کرد درخت ليمو که هميشه بوی شهرمان را می داد و اينجا يک عمر کنار دريا نشسته بود. شيره های لزج سياه از زير پوست ها بيرون می زد و سُر می خورد وقتی کرم ها خانه های خراب شده شان را می گذاشتند و به برگ های جمع شونده و گنجشک های شکم سوخته پناه می آوردند. من… نگاه… طعمِ بوسه های گس داغ… التماس می کردم. توی دل م داد می کشيدم. پاهام زير شکم م جفت شده بود و دست هام زانوان م را بغل کرده بودند. درد داشت. شيره های سياه… پوست سياه قشنگ ت حيف می شد، بهتر که نبودی…

- فراموش ش کن پيتر. تو هميشه با چشم هات همه ی اين ها را توی مغز آدم ها فرو کرده ای. آخرش همه به تو می گويند ديوانه!

- بگويند. درخت های خوشبوی ليمو که بوی تو را می دادند که نمی گفتند. تو که نمی گويی؟

- تو داری گريه می کنی؟

- شيره های سياه

شعله های آتش بالا و پايين می گيرد و سايه های رقصان آبی وسرخ روی دشت، رنگ و بوی دهان نوزاد را پاک می کنند. پيتر انگشت ش را فرو می کند توی آتش، انگار که بخواهد توی دل آتش چيزی را نشان بدهد. “ داغ است. آتش بو های هشلهفتی از خودش در می آورد.” ” می دانی پيتر تو هر وقت کنار آتش می نشينيم بچه می شوی. “ انگشت ش را غلت می دهد توی آتش و، لبخند محوش را ولو می کند روی لب هاش. هلن از کمر بلند می شود و با چشم های گردش زق می زند توی غارها و شکاف های عجيب و غريب لا بلای آتش. پيتر انگشت کبود و داغ ش را که بوی گوشت کباب شده می دهد بيرون می کشد و نگاه می کند. “ هيچ چی” هلن با نگاه نفوذ کننده ی نگران ش انگشت پيتر را دنبال می کند. پيتر دمرو دراز می کشد روی زمين و با لبخند مزمزه کننده ای انگشت ش را می گيرد جلوی چشم هاش. لب هاش را با زبان ش خيس می کند و انگشت ش را به آرامی روی آن ها و سپس روی خاک می کشد. خودش را که جلو تر می کشد تا انگشت ش را در خاک فرو کند، موهاش در آتش کز می گيرند و سنگينی ی تن ش دست ش را تا مچ فرو می کند در خاک. هلن خنده اش می گيرد. پيتر با لبخندی جدی می گويد “ من لخت بودم نه؟” و هلن خنده اش را قورت می دهد. دست پيتر که بالا می آيد کپه ی خاک و توده ی آتش در هم می ريزد. هلن با تعجب و شادی ی گمشده ی دوری در می آيد که “ اِه لباس هات…”

- پيراهن م…

“ توی آتش مصر نيست. لوت هم نيست. آستارا شايد. يا ونيز. يا نيويورک. و صدای دانوب آبی و سازهای زهی. و گونه های جدی بتهوون و نگاه ترس آلود… راستی دی شب خواب بوف کور را ديدم…” “ پيتر..” “پرلاشز بوی مرگ می دهد. اصلاً پاريس هميشه بوی شراب و بوی مرگ می دهد. بوی وجود…” “ بيا بيرون از توی آتش می سوزی “ و پيتر پنج انگشت دست چپ ش را، باز کرده از هم، روی آتش حرارت می دهد و به دو سو می گرداند. هلن التماس می کند “ خواهش می کنم” و پيتر کباب شده ی انگشت دست راست ش را می کشد روی چشمان سفت و برجسته ی هلن. “ هلن تو هميشه نگاه می کنی” و هلن نگاه می کند. “ تمام دی شب را توی بغل ت خواب می ديدم. داغ که بودی تمام شب دستان م در آتش می سوخت.” “ تو هر وقت به مرگ فکر می کنی خواب مرا می بينی” و منتظر و شاکی زل می زند توی نگاه دور پيتر. پيتر لبخند می زند “ باز هم هلن صدات کردم…” ونوک انگشتان دست راست ش را می کشد روی دهان هلن که لب ندارد و می خزد آرام روی کاغذ نوشته های در هم پيتر بر ميز و سر می خورد کف اتاق. “چرا مارها لب ندارند؟” “ پيتر…”



بايگاني با گاهشمار ميلادي

گاهشمار خورشيدي

شهریور ۱۳۸۷
ش ی د س چ پ ج
« مرداد    
 ۱
۲۳۴۵۶۷۸
۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵
۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱۲۲
۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸۲۹
۳۰۳۱