ز باغ ای باغبان ما را همی بــوی بهـار آید
کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید
کلید بـاغ را فردا هـــزاران خواستار آید
تو لختی صبر کن چندان که قمری بر چنـار آید
چو اندر بـاغ تو بلبـل به دیـدار بهار آید
ترا مهمان ناخوانده به روزی صد هـزار آید
کنون گر گلبنی را پنج شش گل در شـمار آید
چناندانـی که هرکس را همی زو بـوی یار آید
بهـار امســال پنداری همی خوشـتر ز پــار آید
وزین خوشتر شود فردا که خسرو از شکـار اید
بدین شـایستگی جشنـی بدیــن بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی داد و نوروزی
در برخی از متن های کهن ایران ازجمله شاهنامه فردوسی و تاریخ طبری، جمشید و در برخی دیگر از متن ها، کیومرث بهعنوان پایهگذار نوروز معرفی شده است. پدید آوری نوروز در شاهنامه، بدین گونه روایت شده است که جمشید در حال گذشتن از آذربایجان، دستور داد تا در آنجا برای او تختی بگذارند و خودش با تاجی زرین بر روی تخت نشست. با رسیدن نور خورشید به تاج زرین او، جهان نورانی شد و مردم شادمانی کردند و آن روز را روز نو نامیدند. همچنین برخی از زرتشت بهعنوان بنیانگذار نوروز نام برده اند. اما در گاتهای اوستا نامی از نوروز برده نشده است. دنباله …
فرو رفته باشی در تختخواب و زیر پتو غلت بزنی. سرت را از زیر پتو بیاوری بیرون ببینی نوری زده در اتاق از برفی که همه جا باریده.
شعر سکوت کن را که شايد پيش از اين ديده باشيد، در نشريه خزه کار شده که پيشنهاد مي کنم اينجا بخوانيد و نظر دهيد.
اشاره: در بخش اصلي صفحهي پنجم روزنامهي «رسالت» شنبه ۱۲ شهريور ۸۴ شعر بلندي منتشر شد به مناسبت هفتهي دولت. متأسفانه اين روزنامه صفحاتش را به شکل pdf روي وب منتشر ميکند. براي همين براي استفادهي همهي اهالي فرهنگ و ادبيات، بخش عمدهاي از اين شعر را در اينجا ميآورم تا هم زحمت اين روزنامه بينتيجه نماند و هم به ياري اين شعر زيبا با دولت جديد، مردم جديد و ايران جديد، از زبان لطيف شعر، بيشتر آشنا شويم دنباله …
وا فریادا ز عشق وافریادا
کارم به یکی طرفه نگار افتادا
گر داد ِ من ِ شکسته دادا، دادا
ورنه من و عشق، هر چه بادا بادا
If I could only stand and stare in the mirror would I see
One fallen hero with a face like me
And if I scream, could anybody hear me
If I smash the silence, you’ll see what fame has done to meKiss away the pain and leave me lonely
I’ll never know if love’s a lie
Ooh - being crazy in paradise is easy
Can you see the prisoners in my eyes
Where is the love to shelter me
Give me love, love set me free
Where is the love, to shelter me
Only love, love set me free
Set me free
از حنيف خوب شعری خواندم که همچنان در تکاپوست، و می خواهم که هميشه باشد. برای حنيف خوب است، بخوانيد: هست ، نيست…
اما عباس خوب م که مدت ها بود نخوانده بودم ش هم امروز حرف ها داشت برای آن چه مقتضای اوست و مقتضای بسياری از ما . مثل هميشه اگزيستانسياليسم در ذات کلمه هاش در وجودش است وقتی می نويسد: «تکه ای که از پوست لبم کنده ام جلوی رويم روی ميز افتاده. انقدر کوچک که نمی توانم بفهمم سرد است يا گرم. سفيد است. به زمانی فکر می کنم که قرار است تمام بدنم همينطور سرد شود.» دوست داريد سرمستی های بی بنيان شدن تان را اگر، بخوانيد. چنين گفت زرتشت…