انديشه

بايگاني دسته انديشه

اقتصاد آزاد عدالت مي آورد

با برگزاري نخستين كنفرانس اخلاق و اقتصاد، مجال ديگري براي اقتصاددانان باز شد تا به طرح نظرات خود بپردازند. اما آن چه اهميت اين كنفرانس را بيشتر مي كرد طرح مباحث مهم مرتبط با اقتصاد ايران در اين كنفرانس بود. به ويژه مفهوم عدالت اجتماعي كه در سالهاي اخير كليدواژه ي سخنان بسياري از تصميم گيران دولتي است توسط شركت كنندگان اين كنفرانس بررسي شد. دكتر فرشاد مؤمني عضو هيات علمي دانشگاه علامه طباطبايي دراين باره گفت: هر سمت گيري معطوف به عدالت اجتماعي که ملاحظات کارآيي را در خود ادغام نکرده باشد محکوم به شکست است. وي افزود: اين بحث در خصوص عدالت و آزادي نيز مطرح است و بحث تئوريک در اين زمينه اين است که در چارچوب نگاه جديد، اخلاق نقش پل ارتباطي ميان اين ها را ايفا مي کند. ديگرعضو هيات علمي دانشگاه علامه طباطبايي نيز گفت: “با آزادي اقتصادي عدالت به وجود خواهد آمد و کساني که بدون داشتن دانش، دغدغه عدالت دارند، عدالت را به شعار و مجادلات بي ثمر تبديل مي کنند.” ادامه… »

آزاداي و انضباط

بی بی دل مبحثی را در وبلاگ ش آورده که برای پاسخ به ان کتاب ها نوشته شده و سخن ها بر زبان رفته است. خلاصه ی سوال ش را اين گونه نقل می کنم:

چه طور می شه هم آزاد بود هم منضبط؟من هميشه خواستم يک متغير مستقل باشم نه تابع. از هر چه قيد و بند است بدم مياد. با اين وجود بر اين باورم که هر رشد و پيشرفتی در گرو نظم و انضباط قرار دارد.نظم وانضباط هم مستلزم پای بندی به يکسری قيد وبندها و حذف آزاديهاست.پس اين اجنبی ها چه طور اين مشکل را حل کرده اند؟

ژان پل سارتر در کتاب Existentialism and Humanism می نويسد:

Atheistic existentialism, of which I am a representative, declares with greater consistency that if God does not exist there is at least one being whose existence comes before its essence, a being which exists before it can be defined by any conception of it. That being is man or, as Heidegger has it, the human reality. What do we mean by saying that existence precedes essence? We mean that man first of all exists, encounters himself, surges up in the world — and defines himself afterwards. If man as the existentialist sees him is not definable, it is because to begin with he is nothing. He will not be anything until later, and then he will be what he makes of himself.

و به اين ترتيب از بنيان فلسفه ی اگزيستانسياليسم (تقدم وجود بر ماهيت) به اين جا می رسد که انسان از پيش تعريف نشده و خود اوست که ماهيت خود را تعريف می کند.در ادامه می نويسد:

Man simply is. Not that he is simply what he conceives himself to be, but he is what he wills, and as he conceives himself after already existing — as he wills to be after that leap towards existence.

و با جمله ی he is what he wills آزادی ی مطلق انسان را بيان می کند. پس انسان آزاد است و با همين آزادی، خود را می سازد.

Not, however, what he may wish to be. For what we usually understand by wishing or willing is a conscious decision taken — much more often than not — after we have made ourselves what we are. I may wish to join a party, to write a book or to marry — but in such a case what is usually called my will is probably a manifestation of a prior and more spontaneous decision. If, however, it is true that existence is prior to essence, man is responsible for what he is. Thus, the first effect of existentialism is that it puts every man in possession of himself as he is, and places the entire responsibility for his existence squarely upon his own shoulders. And, when we say that man is responsible for himself, we do not mean that he is responsible only for his own individuality, but that he is responsible for all men.

جملاتی که در ادامه خوانديد تعريف سارتر از آزادی و محدوده ی آن را بيان می کند و به خوبی آن چه مسووليت می نامم را طرح می کند. و در واقع در همين چند جمله پاسخ سوال بی بی دل را به طور کامل می دهد. آن چه که باعث می شود بگويم در پاسخ کتاب ها لازم است اين است که جملات بالا در واقع با حالتی مانيفست گونه بيان شده و دلايل و اثبات اين ها و نتايج عملی اين سوال، فلسفه ای را می سازد که چيزی بسيار بيش از يک فلسفه است. يک جنبش ادبی ست، يک حالت ذاتی ی برخی انسان ها انگار، يک نوع نگاه است، يک طرز زندگی و حتا يک مکتب است.

نکته ی جالبی را هم حين نوشتن اين يادداشت متوجه شدم و آن اين که يکی از ياداشت های سال های پيشم (About Existentialism) چند جا استفاده شده که متاسفانه نه تنها اسمی از مولف برده نشده بلکه حتا يک جا عبارت Author: Anonymous را برای آن به کار برده اند! نگاهی به اين لينک ها بياندازيد:

در اين سايت برای خواندن کامل مقاله ی خودم بايد subscribe کرده و وبلغی پرداخت کنم!

http://www.digitaltermpapers.com/view.php?url=/Miscellaneous/existentialism۲.shtmlو اين سايت که زحمت طراحی ی مجدد وب را به خود نداده و از فرمت سابق صفحه ای که اين مقاله را در آن نوشته بودم استفاده کرده است:

http://www.connect.net/ron/exist.htmlباز هم اين که چند فونت شکلک تازه به کار برده!

http://www.angelfire.com/ok۲/stepinto/Existentialism.html

سياست زدگي و از سياست زدگي

به درخواست دوستان “ُسياست زدگی و از سياست زدگی ” را به صورت Word Document File در آوردم که اينجا می توانيد Download کنيد.

می توانيد مقالاتم را در صفحه ی مقالات مطالعه کنيد.

همچنين به تازگی امکانات زير اضافه شده:

Quick Mail: بدون ورود به mailbox خود از صفحه ی Contact Me می توانيد پيغام ارسال کنيد

Tell a friend: می توانيد اين وبلاگ را به دوستان تان معرفی کنيد.

Search: می توانيد موضوع دلخواهتان را درصفحات م جستجو کنيد.

در پايان با وجود مخالفت شخصی با بخش نظرسنجی برای وبلاگ م ، صفحه ی Forum را به پيشنهاد يکی از دوستان به صورت يک ستون آزاد (و در واقع به عنوان نظر سنجی) اضافه کردم.

سياست زدگی و از سياست زدگی

در کار نوشتن کتابی بودم، با عنوان ” سياست زدگی و از سياست زدگی ” . چکيده ای از طرح کلی ی آن را در قالب يک مقاله در آورده ام که اينجا می توانيد بخوانيد.

به نام مهندس گيتي

سياست زدگي و از سياست زدگي

مسعود بُربُر

بهار۱۳۸۲

فهرست

مقدمه: طرح مبحث———————————-۳

تحليل مسأله————————————–۴

طراحي ي راهبرد———————————–۸

منابع——————————————۹

مقدمه: طرح مبحث

عدم شركت مردم در انتخابات اخير‍‍، فروش پايين روزنامه ها‍، انزجار عمومي از بخش خبري و سياسي ي صدا و سيما، در حالي كه برنامه هاي غير سياسي و فاقد هر گونه محتواي فكري و فرهنگي با استقبال عموم در همه ي لايه هاي اجتماعي رو به رو مي شود ، در مقايسه با حضور بي سابقه ي مردم در انتخابات سال ۷۶ و چندي پس از آن و فروش روزنامه هاي مستقل به گونه اي كه بسياري شهروندان روزانه چندين روزنامه را خريده و مطالعه مي كردند، نشان از معضلي دارد كه موضوع اين نوشته است و تحت عنوان «سياست زدگي» و «از سياست زدگي» مطرح شده است. فعاليت هاي تند دانشجويي در قالب تحصن ها و تريبون هاي آزاد خارج از حدود و عرف شناخته شده ي مباحث سياسي و پاسخ هاي تند تر و غير قانوني تر از يكسو و بي تفاوتي عمومي ي مردم نسبت به بسياري از حقوق خود و همچنين عدم موضع گيري ي صريح و سريع در برابر حمله ي آمريكا به عراق و سخنراني هاي بوش عليه ايران به وضوح مسأله را بيانگرند. با نگاهي به موارد فوق به سادگي قابل تشخيص است كه مردم ما اغلب به تناوبي ميان دو حالت مورد بحث دچارند.

در يك طرف حالتي ست كه «حضور در صحنه» پا از حدودمورد انتظار فراتر مي گذارد و به جنبش هايي تبديل مي شود كه حتا گاهي در چارچوب قانون نيز نمي گنجد ( تجمع گروهي از مردم رو به روي مجلس را به ياد آوريد در اعتراض به آن چه كه اهانت يك نماينده ي قانوني ي مجلس به مقدسات قلمداد شده بود). شكل ديگر اين حالت را مي توان اين گونه مطرح كرد كه مباحث سياسي و فكري به جاي آن كه در نهاد ها، احزاب مردمي، دانشگاه ها و … طرح گردد اغلب در اين فضاها به مباحث رسمي و لايه هاي متظاهرانه محدود مي شود و لايه هاي ژرف و در واقع تابوهاي سياسي خود را

در جمع خانواده و فاميل و دوستان و حتا در تاكسي و صف نانوايي رو مي كند. اين حالت اجتماعي را سياست زدگي مي ناميم و جلوتر به بررسي آن مي پردازيم.

در حالت مقابل بيانديشيم كه هر يك جملاتي نظير « سياست پدرو مادر ندارد» ‍، « بحث را سياسي نكنيد» و امثال اين ها را چندين بار شنيده ايم. بيانديشيم كه چه اندازه علاقه مان به جدول روزنامه از مطالعه ي صفحه ي دوم آن بيشتر است و برنامه هاي طنز و ورزشي را چه اندازه بيشتر مي بينيم تا تفاسير سياسي و به زحمت گاهي اخبار سياسي را. اين حالت را از سياست زدگي مي ناميم كه نشان از دل زدگي مردم از هر گونه بحث سياسي و به ويژه فعاليت سياسي دارند ( كساني را به ياد بياوريد كه افتخارشان آن است كه هنوز نشان هيچ انتخاباتي بر شناسنامه شان نقش نبسته است.)

چنين نوساني بين دو حالت فوق از آنجا كه تعادل اجتماعي را متناوباً در جهات متقابل در هم مي ريزد، قابليت بررسي دارد و به عنوان يك معضل شناخته مي شود. در اين مقاله سعي در يافتن علل اين مسأله از ديدگاه هاي گوناگون داريم و در پايان به ارائه ي راهكار مناسب خواهيم پرداخت.

تحليل مسأله

اصل تضاد و تقابل در تحليل هاي جامعه شناسانه جايگاه خاصي دارد. مكتب ماركسيسم بر مبناي اصل تضاد ( به اين شكل كه تز و آنتي تز، سنتز را نتيجه ميدهد) به تئوري اقتصادي و اجتماعي خود مي رسد ( تضاد طبقاتي انقلاب پرولتاريا را موجب مي شود) و ديالكتيك تاريخي را نيز بر همين مبنا توصيف مي كند. اصل تضاد در جامعه را مي توان به اين شكل بيان كرد كه اگر يك وضعيت Situation در جامعه شدت بگيرد، رشد يابد و به شكل يك چتر فراگير بر فراز اركان و افراد جامعه در آيد ، در دل خود موقعيت متضاد خود را مي آفريند و پرورش مي دهد و با رسيدن به اوج خود در برابر اين موجود دستافريده ي خود قرار مي گيرد كه حالا ديگر آنقدر رشد يافته كه با وضعيت اصلي مقابله كند. رويارويي ي دو موقعيت در صورتي كه زود هنگام باشد احتمالاُ به شكست موقعيت جديد و بازگشت وضعيت پايدار مي انجامد با اين تفاوت كه حالا مشروعيت وضعيت پايدار زير سؤال رفته است، و اگر به موقع باشد موقعيت جديد جاي موقعيت قبلي را مي گيرد و به تثبيت خود در سطح جامعه مي پردازد.

مثال هاي فراواني مي توان بر اين قضيه آورد من جمله ظهور كمونيسم در اوج نظام سرمايه داري ي اروپا و يا شكست كمونيسم پس از فراگير شدن عام آن در دهه ي هشتاد و نود. سال گذشته نيز انتخاب ژان ماري لوپن درفرانسه كه مهد دموكراسي باشد، شاهد ديگري بر اين قضيه بودو انقلاب اسلامي ي ايران در كشوري كه هزاران سال نظام سلطنتي را تجربه كرده شاهد ديگر. به شكست ساسانيان پس از رسميت دادن و اجباري كردن افراطي دين زرتشتي در ايران نيز مي توان اشاره كرد.

در بحث سياست زدگي با استفاده از همين اصل تضاد ، با توجهي به تاريخ استبدادي ي كشور در طول تاريخ، همواره ظهور سياست زدگي ي عمومي در دوره هاي آزادي ي نسبي ي اجتماعي چندان عجيب نيست. به ويژه پس از انقلاب كه به هر شكل حركتي مردمي و خودجوش بود و به مردم خودباوري مي داد اين كه هر كس با هر سطح فكري و

زمينه ي ذهني به طرح نظرات سياسي ي خود بپردازد شگفت آورنبود. در مقابل بلافاصله پس از دوره اي اين چنيني با محدود شدن حركت هاي مردمي توسط حكومت كه ابتدايي ترين (و البته نه درست ترين) واكنش به فعاليت ها بود حالت مقابل شكل گرفت و احساس خطر سياسي درنتيجه ي بيان آراي سياسي به لايه هاي رويي ي جامعه نفوذ كرد. جريان حاكم در دوران سازندگي با استفاده از همين ترس و خود سانسوري به تحديد هر چه بيشتر آزادي ي سياسي در كنار آن چه سازندگي ناميده مي شد پرداخت و همين محدوديت ها با توسيع هر چه بيشتر خود جرياني را پديد آورد كه تحت عنوان جنبش دوم خرداد مي شناسيم ش. طرح و بررسي ي جريان هاي ديگر اجتماعي نيز با همين متد به سادگي قابل پي گيري ست و تا هم امروز مي توان از آن استفاده كرد. زياده روي هاي قوه ي قضاييه در برخورد با مطبوعات و اهل قلم، و همچنين مجازات هاي در ملأ عام برخورد غلطي بود كه هم سياست زدگي را از يكسو و هم از سياست زدگي را از سوي ديگر تشديد مي كرد. دلزدگي سياسي در هيأت خروج اكثر روزنامه نگاران قابل قبول از كشور و عدم استقبال مردم از رسانه هاي عمومي نيز نتيجه ي مستقيم اين عملكرد بود.

آنان كه دچار حالت اول بودند آتش مخالفت شان تندتر شد و آنان كه راه دوم را انتخاب كرده بودند بيشتر بر درستي ي تصميم شان ايقان يافتند.

با استفاده از نظريه ي روانشناسي ي يونگ مي توان توصيف ديگري بر اين مطلب ارائه كرد. كارل گوستاو يونگ روانشناس سوييسي نيز اعتقاد دارد بر اصل تضاد. بدين شكل كلي كه هر چيز در اوج خود به نقطه ي مقابل ش تبديل خواهد شد. وي همچنين در ارائه ي نظريه ي شخصيت ش پس از پذيرفتن وجود ضمير خودآگاه و ناخودآگاه شخصي ، براي اولين بار مفهومي را تعريف مي كند تحت عنوان ناخودآگاه جمعي. ناخودآگاه جمعي شامل اسطوره ها ، تجربه هاي تكرار شونده ي آدم ها، موارد غريزي و فطري و كلاً به مثابه ي مركز داده هاي عميق مشترك انساني ست. يونگ نام هر يك از داده هاي ضمير ناآگاه جمعي را آركي تايپ مي گذارد به معناي سرنمون، كهن الگو و البته صور مثالي نيز آورده اند معادل آركي تايپ كه به دليل تفاوت آنچه يونگ مي گويد با صور مثالي ي فلسفه ي كلاسيك يونان معادل چندان مناسبي به نظر نمي آيد. اگر آن گونه كه

در تحليل هاي جامعه شناسيك رايج است جامعه را يك موجود متشخص داراي صفت ها و اراده ي معطوف به عمل فرض كنيم و به عبارت كلي جامعه را همانند يك فرد در نظر آوريم كه عناصر سياسي-اجتماعي به مثابه ي اندام هاي آن هستند، گروه ها و اصناف بافت هاي اين بدن و افراد مانند ياخته هاي آن خواهند بود. حال اين جامعه زماني كه در تشبيه به انسان مورد بررسي ست قطعاً رواني دارد و اين روان به نوبه ي خود ضميري ناخودآگاه دارد با هر دو طيف شخصي و جمعي.(۱)

تعامل سياست زدگي و از سياست زدگي را مي توان با مدل تحليلي ي يونگ براي تعامل آركي تايپ ها تشريح كرد.براي اين كار هر كدام از دو موقعيت منظور را يك آركي تايپ در ناخودآگاه جمعي در نظر مي گيريم. زماني كه يك آركي تايپ به حدفعليت مي رسد، به دليل به هم ريختگي ي تعادل روحي، بر كليه ي رفتارهاي ظاهري اثر مي گذارد. يك حالت عمومي (كه مستقيماً به عملكرد آركي تايپ مربوط است) بالكل بر شخصيت حكم فرماست، و نتيجتاً در اثر برخورد ها و بازخوردهاي بيروني ، شخصيت فرايندهاي دفاعي ي خود در مقابل آركي تايپ را به كار مي گيرد و بيش از هر چيز از آركي تايپ مقابل (و به عبارتي سركوب آركي تايپ بيش از حد فعال) كمك مي گيرد. در نهايت فعاليت آركي تايپ فروكش مي كند و كم كم حالت مقابل شكل مي گيرد. تمام پاراگراف بالا را مي توان با جايگزاري مستقيم كلمه سياست گذاري به جاي آركي تايپ فعال باز نويسي كرد و توضيح مطلوبي براي ظهور اين دو پديده ارائه كرد.

———————————————-

(۱)براي بررسي ي بيشتر وضعيت آن چه به اندام ها و ياخته هاي جسماني تشبيه شده رجوع كنيد به مقاله ي «فردگرايي و دموكراسي ي جمع سالار» و همچنين موومان دوم از داستان «بي عرضه ها» هر دو از مسعود بُربُر در آدرس زير:

http://www.geocities.com/masborbor/contents.htm

طراحي ي راهبرد

يونگ اغلب براي درمان مسائل ناشي از ظهور ناگهاني ي كهن الگوها، به جاي سركوب، كاناليزه كردن انرژي ي كهن الگو را پيشنهاد مي كند. همين راهكار را مي توان براي بسياري معضلات اجتماعي ي ناشي از اصل تضاد به كار برد و نتيجه ي مطلوب گرفت. به گونه ي واضح تر اگر انرژي ي ظاهر شده در دوران سياست زدگي را كاناليزه و به عبارتي فعاليت هاي اينچنيني را نهادينه كنيم و از هر گونه سركوب مستقيم بپرهيزيم به تدريج فردِ دچار سياست زدگي با تخليه ي انرژي ي كاذب و گذار از لايه هاي سطحي ي نهادِ اجتماعي ي خود به لايه هاي عمقي تر راه پيدا مي كند و به سمت نقش اصلي ي خود در جامعه هدايت مي شود و در زمان مقتضي نه تنها دلزده از سياست نميشود كه به گونه ي قانونمند و مطلوب سهم سياسي ي خود را به دست مي گيرد و ايفاي نقش مي كند. احزاب جايگاه خود را مي يابند و رسانه ها نه سانسور خبري ي بيش از حد را ناگزير خواهند بود و نه به موج سواري بر توده ه�

شوخي

امروز يکی گفت، يک جا خوانده « آدم ها به شوخی به قورباغه ها سنگ می زنند، قورباغه ها جدی جدی می ميرند. » لحاظ می شه!

دنيا در عصر نشانه

زمانی هست که ننوشته ام و از عالم وبلاگ نويسی دورم. دی روز با محمد توکل ۱۲ به در را که جاده چالوس رفتيم برگشتنه گفتيم سری بزنيم به سينما ساويز (گوهردشت کرج) و فيلم « دنيا» را اکران می کرد. فيلمی که از لحاظ ساختاری نتيجه ی عينی ی ساختار اجتماعی ی مملکت مان است و همين ويژگی ش چيز هايی در ذهن م آورد که دوباره می نويسم. فيلم داستان يک حاجی ی مکه نديده است و کارش معاملات املاک است. با زنی آشنا می شود که از خارجه آمده و عاشق او می شود و … . موضوعی هرچند تکراری ست اما جای مانور خوبی دارد. فيلم با ريتمی خوب پيش می رود ( هر چند که حاجی آدمی ظرف يک ماه اين همه تغيير نمی کند، اما ريتم فيلم به گونه ای هست که يک ماه را خيلی بيش از اين ها نشان می دهد) و ساختاری شکيل دارد. بازی خوب شريفی نيا و قابل قبول هديه تهرانی ارضا کننده است اما … اين ساختار خوب در نهايت به گند کشيده می شود. مثل بیشتر فيلم های سطح پايين و حتا سيما فيلمی، فيلم نامه در پايان فقط در پی بستن داستان است و نوعی ماست مالی هميشگی… از همان نوع که در بنيان جامعه شکل گرفته است. از همان گونه که حتا جنبش های پيش روی ادبی مان هم بدان دچار است: ايده ای عالی و ديدگاهی خلاق با هم در می آميزند، ساختار میگيرند و در نهايت به گند کشيده می شوند! از همان گونه که ساختار سياسی مان بدان دچار است: خاتمی می خواهد اصلاحات را به رخ ملت بکشد پس بايد کاری نو بکند. سلسله قتل های زنجيره ای سرمنشاخود را در وزارت اطلاعات پيدا می کند ، اگر دوره ی هاشمی بود همه چيز پشت پرده حل می شد اما خاتمی اصلاح طلب است پس کاری می کند در تاريخ ايران و حتا خيلی از جوامع دمکراتيک بی سابقه. به مردم اعلام می کند که قتل ها در ساختار خود نظام حاکم ريشه دارد. شايسته ی تقدير است. کاری نو و ارزنده اما… در نهايت دولت می ماند در اين که اين بازی چگونه پايان يابد وجز به يک ماست مالی ی وقيح ره نمی يابد و سروته قضيه را با واجبی هم می آورد. همان گونه که کارگردان (يا نويسنده ی دنيا سر و ته فيلم را…)

شايد گفته شود فيلمی در اين سطح برای بررسی ی اين همه جول يک جامعه [ جول= عميق، گود]، زيادی سطحی است همان طور که لايه های سياسی لايه های سطحی ی تحليل های جامعه شناسيک هستند و … اما فراموش نکنيم که رولان بارت در کتاب System de la Mode ساختارهای زبانی را که ژرفی ترين لايه های ساختاری را برمی گرداند واصولاً ساختارگرايی ادبی را با بررسی شماره های پياپی مجله ی مُد لباس به مدت يک سال و با بررسی آگهی های تبليغاتی به بهترين وجه ممکن و کامل تحليل می کند. جامعه ی ايران آشفته است . در بنيان خود از آشفتگی شکيل شده و اين را با براهين فلسفی و استنتاجات “جول”  روان شناسيک و جامه شناختی به سادگی نمی توان نشان داد و ريشه يابی کرد اما با کوچک ترين مثالی از لايه های سطحی ی اجتماع می توان نشان داد و ديد که آشفتگی از سر تا پا مان می ريزد و اين فقط و فقط از گذار سنت به مدرنيته نتيجه نمی شود…

گوشت قرمز زير پوست سفيد

خوبی ی صبح های زود اين است که تکراری نمی شود. هر روز يک مکاشفه ای دارد. حالا منفی يا مثبت. lol امروز يک دختر خيلی سفيد ديدم. نمی دانم چرا هر کار کردم نتوانستم تصور کنم زير اين پوست سفيد گوشت قرمز ( از آنهايی که می خوريم مثلاً گوشت گاو ) باشد با آن رنگ جگری ی کبود و آن طعم گرم بی معنی ش. مطمءن بودم سفيد است. مثل گوشت مرغ اما خوش مزه تر. امروز کلی هم بحث فلسفی کردم. کماکان صدرا. دارم يک مقاله به اسم Mulla Sadra’ s Theosophy as a model in Islamic Philosophy يا يک همچين چيزی می خوانم از يک دکتر ترکيه ای به اسم Alparsalan Acikgencکه راجع به Existentialsm و اسلام کار می کند. همانی ست که دنبال ش بودم. تقريباً ساعاتم را خوب می گذرانم جز تو عزيزم که نيستی … دی شب به خدا دل م هزار راه رفت. خيلی منتظر بودم. می دانی من سالی دو سه بار بيشتر گريه نمی کنم. ممنون که يادم دادی. آدم را آرام می کند…

خنكاي نم

امروز امير عطايی شرط بست که جلوی در فنی دراز بکشم. کشيدم. رفتيم مارتين و نهار داد. خيلی وقت هست که ننوشته ام. ذهن م آرام است و تنبل. آرامش خوب است. تنبلی نه اما. يک کارهايی می کنم. يک دوره ی سياه را گذراندم اما يک شروع خوب دارم. با […] آشنا شده ام. در مجموع خوب می گذرانم. بهتر هم می شود. فواره های حوض چهار متری بالا می رود و می ريزد روی آب و نور خورشيد از رو به رو می خوابد روی حلقه ی ريزش جوشان ش. حلقه ی نقره ای ، خودش را باز و بسته می کند و کش و قوس می دهد روی آب.انگار يک چيزکی بداند از عشوه گری. اين جا که نشسته ام خنکای نم داری می آيد. nikita را هم ديدم از Luc Besson. خوشم می آيد از کارش…Leon عالی بود. يک اگزيستانسياليست واقعی. راستی چند وقتی هست تماسی نداشته ايم. دل م خيلی تنگ شده است…

خمير وجود

امروز صبح که بعد عمری زود بيدار شدم تازه فهميدم ملت چرا با کله ی سحر حال می کنند. وسط درختا بود. يه جور تازگی عجيب که همه چيزو خيلی عشوه گرانه می ريخت تو چشم آدم. انگار همه چيز تو ذوق بزند. يا اصلاً همه چيز زيادی وجود داشته باشد. يک جوری انگار همه چيز از يک جنس باشد. يک خمير که مثلاً يک بچه ی احمق لای دست هاش فشار داده باشد و اين شکلی ش کرده باشد. مثل مدفوع..تا اينجاش بد نبود. يه جور تنوع. کلاس هم داشت! ولی خب آدمها کمرنگ شده بوده بودند. دم فنی يکی را که داشت با هيجان خالی می بست و دست هاش را در هوا تکان می داد مثل کرمی ديدم که سرش را از آورده بيرون و وول می زند. آدم. لای آن همه وجود. کرمی که از مدفوع تغذيه می کند

شب بخير

I stick my finger into existence… it smells nothing

خب…هنوز همون جوريه که بود: نمی خواهم بيش از خودم عمر کنم! بخورم، بخوابم. آهسته و ملايم وجود داشته باشم. مثل اين درخت ها. مثل يک گودال آب. مثل نيمکت سبز رنگ کلاس

درست مثل تهوع، با يک ريزه تغيير اما نه خيلی مهم:

I believe in God!

هر چند که امروز بی نماز بودم. بابت دی شب. راستی امروز يه جمله ی قشنگ خوندم. قشنگ و کثيف

I stick my finger into existence… it smells nothing! ;)



بايگاني با گاهشمار ميلادي

گاهشمار خورشيدي

شهریور ۱۳۸۷
ش ی د س چ پ ج
« مرداد    
 ۱
۲۳۴۵۶۷۸
۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵
۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱۲۲
۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸۲۹
۳۰۳۱