انتظارات؛ عرف یا مدل
[این نوشته در روزنامهی دنیای اقتصاد و تارنگار رستاک نگاشته شده است.]
نويسنده: آرنولد كلينگ
برگردان: مسعود بُربُر
منبع: ميزس
مردم وقتی تصمیمات اقتصادی میگیرند، چه طور انتظاراتشان را نسبت به آینده شکل میدهند و تحلیل میکنند؟ به نظر من برای بررسی این موضوع باید دو جور بازار را در نظر گرفت. نخست بازارهای مالی متمرکز سراسری و دوم بازارهای غیرمتمرکز محلی.
طرح نجات تامين اجتماعي قريبالوقوع است
افسانهای به نام صندوق ذخیره تامین اجتماعی
[این مقاله در روزنامه دنیای اقتصاد، تارنگار ایرانشهر و تارنگار رستاک نگاشته شدهاست]
رابرت پ. مورفی
برگردان: مسعود بُربُر
منبع: میزس
تامین اجتماعی همین الان هم دچار کسری است و از درآمد عمومی ارتزاق میکند. مردم باید کمربندهایشان را برای افزایش مالیات، به اسم نجات تامین اجتماعی، ببندند و هیچ زیر چهل سالهای هم نباید برای مقرری بازنشستگیاش خیالبافی کند.
گاهی واقعا شگفتزده میشوم از اینکه ملت، ما اقتصاددانها را یک جا جمع نمیکنند تا از آبشار نیاگارا پرتمان کنند پایین. موضوعات پیچیدهای مثل چرخه بازار که هیچ، ما اقتصاددانها حتي نمیتوانیم بر سر اینکه تامین اجتماعی ورشکسته شده یا نه توافق کنیم.
اخیرا دین بیکر و دوست دیرینمان پل کروگمن با شدت و غضب مدعی شدند که فقط یک دروغگو یا یک احمق ممکن است تصور کند که تامین اجتماعی ورشکست شده است. مگر نه این که تامین اجتماعی بر یک صندوق ذخیره هنگفت تکیه دارد؟ در این مقاله نشان خواهم داد که چرا یک فرد عادی حق دارد که صندوق ذخیره را یک تدبیر حسابدارانه نینگارد و همچنین دلیل دیگری هم برای ابراز نگرانی درباره آینده اقتصادمان خواهم آورد.
یادداشتی از مسعود بهنود خواندم با عنوان “ نقی دیگر فرمان نمی برد” و در فیس بوک به اشتراک گذاشتم و بالای آن نوشتم “بسیار بسیار خواندنی” و زیر آن نوشتم “این بار صراحت گهگاهی مسعود بهنود با شیرینی همیشگی قلمش تلفیق شده و هر که نخواند به باورم از دستش رفته است”. یکی از دوستان اندیشمندم روی دیوار فیس بوکم زیر این نوشته آورد که: “راستی مسعود جان این صراحت به هنگامی که بی بی سی در نوروز می خواست نام آوران تاریخ ایران را برگزیند از سوی مسعود بهنود عیان بود. ایشان با صراحت بی نظیرش حجت الاسلام خاتمی را یکی از بزرگان تاریخ ایران (دقت کنید تاریخ ایران) عنوان کرد”
همو با تهوع آورخواندن جهل یا غرض مسعود بهنود ادامه داده:” غرض و مرض یا شاید هم ناآگاهی آقای مسعود بهنود از همان بندهای آغازین قابل مشاهده است. ایشان می گوید نشانه های فراوانی هست که مستند می کند که بزرگ ترین نیروئی که رضاشاه را به قدرت رساند … بزن بهادرها و روحانیون بودند. این گزاره ای است که برخلاف گفته ی ایشان با هیچ مستند تاریخی ای نمی خواند. به باور مورخانی برجسته ای چون ماشاالله آجودانی، شاهرخ مسکوب، عباس میلانی، علی میرفطروس، سیروس غنی و … آمدن رضاشاه برآیند خواست اکثر روشنفکرانی آن دوره همچون محمدعلی فروغی، محمود افشار، علی اکبر سیاسی، عارف قزوینی، ایرج میرزا، ملک الشعرای بهار، داور، تیمورتاش و ده ها تن دیگر بود. رضاشاه تنها پادشاهی بود که برخلاف سنت چند سده ای که روحانیون تاج بر سر پادشاه می گذاردند وی خود تاج بر سر نهاد و این حرکت نمادینی بود به معنای پایان دست اندازی های این قشر بر جان و مال و ناموس ایرانیان که در طی ۱۶ سال پادشاهی او نمود عینی بسیاری هم یافت. جهل یا غرض آقای بهنود چنان تهوع آور است که آدمی را خواندن مابقی باز می دارد…”
در نوشته ی پیش رو از سه مسعود سخن هست. مسعود بهنود که نقی دیگر فرمان نمی برد را نوشته، مسعود دیگری که این نوشته را تهوع آور خوانده، و من که به نقد مسعود دوم نشسته ام.
هنوز به کسی نگوییدها! مخصوصا به لادن که برایش یک کتاب عیدی گرفته ام نوشته ی هانا آرنت ( که می دانم و شما هم بدانید که حسابی لادن دوستش دارد)، به نام توتالیتاریسم.
اگر هنوز نخوانده اید حتما بخوانید و من هم حتما بعدا مفصل می نویسم اما الان اینجا آمده ام که بنویسم یادداشت تبریک عیدم این بود در صفحه ی اول کتاب:
به تو، لادن، که جانمی.
برای نوروز ۱۳۸۹ خورشیدی
باشد که ما نیز سال دیگر،از موضوع این کتاب، به سان تاریخ یاد کنیم
با مهر و پر مهر
تا هزار سال و
بیشتر
———————————
پانویس: توتالیتاریسم، هانا آرنت، چاپ اول ۱۳۸۸، نشر ثالث، ترجمه ی محسن ثلاثی
ایرانیان امروزه شرایط دشوار اما تعیین كننده ای را تجربه می كنند. بهارِ گذشته شاید کمتر كسی باور می كرد كه انتخابات ریاست جمهوری و حوادث پس از آن، زمینه شكل گیری جنبشی را فراهم کند كه بدین سان مجدانه پیگیر مطالبات دموكراتیك، آزادی خواهانه و احقاق حقوق شهروندی ملت ایران باشد و علیرغم این همه سركوب، کشتار، زندان و شکنجه، استمرار و تداوم خود را در دوری از خشونت و مبارزات مسالمت آمیز ببیند.
در این میان مایه ی مباهات دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاه های ایران است كه همگام با جنبش سبز ایرانی، با افتخار هزینه ی این مقاومت در برابر استبداد را می پردازد. اینك درحالی قریب به ۸۰ روز از بازداشت اعضای این حلقه فكری، آقایان مهرداد بزرگ، احسان دولتشاه و سینا شكوهی، می گذرد که این سه نفر در طول این مدت تحت شکنجه های روحی و جسمی برای قبول اتهاماتی واهی و خیالی قرار داشته اند و از دسترسی وکیل آنها به پرونده جلوگیری به عمل آمده است. عضو دیگر گروه، رشید اسماعیلی در اصفهان به بند كشیده شده است؛ و بیش از ۴۰ روز است که خانواده های سورنا هاشمی و علیرضا فیروزی در انتظار شنیدن تنها خبری از فرزندانشان هستند بی آنكه از دستگاه های مسوول پاسخی دریافت کنند؛ و این بازداشت های مكرر و همچنین تهدیدهای گاه و بی گاه دیگر اعضایمان، در مقابل خون هایی که نداها، سهراب ها، اشکان ها و آرش ها در راه رسیدن به آزادی داده اند چه ناچیز است.
دنباله …
پیش نوشت: فردا تولد علیرضا موسوی است و او خود در بند است. امشب به امید آزادی اش مرگ بر دبکتاتور را برای شبهای دیگر می گذاریم و شب تولدش را با “زنده باد آزادی” جشن می گیریم.
خبر بازداشت ها تکرار می شود و تکراری نمی شود وقتی بازداشت شدگان همه آنان باشند که بیش از همه به آزادی می اندیشند. این بار خبر، بازداشت دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال بود و پس از آنان ساسان آقایی. بدیهی هم هست که از هیچ کدامشان خبر روشنی در دست نیست و بی خبری مطلق است.آن دانشجویان و این روزنامه نگار را من آن قدر می شناسم که بگریم / بخندم اگر فرداروزی زبانم لال خبر محکومیتی منتشر شود به “اقدام علیه امنیت ملی”، “اهانت به ساحت مقدس مقام معظم رهبری” ، “اهانت به مقدسات و نظام” ، “نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی” و دیگر چرندیات. مگر می شود خبر بازداشت اینان غمین و لرزانم نکند وقتی آن قدر می شناسم شان که بدانم همیشه، هماره، همه تلاششان این بوده که اندیشمندانی شایسته باشند. ساسان آقایی، علیرضا موسوی، فرزان رئوفی، احسان دولتشاه، مهرداد بزرگ، سورنا هاشمی، سینا شکوهی و البرز زاهدی را مردانی می شناسم که اندیشه ی آزاداندیششان را باید چراغی کرد در راه آزادی، نه شمعی که در بند کشید و به انتظار فوتی نشست برای بهانه ی خاموشی شان.بازداشت اینان ستهم است و لرزانم می کند اما شگفت زده ام نمی کند چرا که می دانیم سربازان دروغ و تاریکی همه هراسشان از روشنا و آزادیست. می دانیم اشموغان چراغ آزادی را خاموش می خواهند و می دانیم که ما روشنایی همین چراغ را می خواهیم وقتی فریاد می کنیم زنده باد ساسان آقایی، علیرضا موسوی، فرزان رئوفی، احسان دولتشاه، مهرداد بزرگ، سورنا هاشمی، سینا شکوهی و البرز زاهدی.
“مردم نمی بایست در خیابانها در یکجایی گرد آیند. اگر کسانی نافرمانی نمودندی سپاهیان بایستی با شلیک تفنگ پراکنده شان گردانند. […] آنانکه با سپاه ستیزیدندی سپاهیان یارستندی آنانرا بزنند.”
امروز جارکشیدند که بازارها باز شود، و بازاریان از ترس فرمان بردند و بازارها را باز کردند. همه نشانه های مشروطه از میان برخاسته، نه روزنامه ای، نه انجمنی، نه گفتاری ولی کارها بسامان و آرامش پدیدار می بود.
دانه هاي بينايي جاي دوري مي بَرَدم. زماني كه مي دانم بيش از چهار سال نداشته ام. از خانه ي گوهردشتِ باباامير/ مادر، جاجیم روي تخت خواب فلزي شان يادم است با دانه ها و طرح هاي ريز نارنجي، سياه و قرمز، راه راه، كنار هم، و دانه هاي بينايي كه همين رنگ بودند، همين طور به صف، راه راه، فرار مي كردند. به هر طرف كه چشم را مي چرخاندم، هرچه دنبالشان مي كردم، آن ها هم مي رفتند، همان طرف.
هنوزاهنوز چشمانم بسته كه باشد، يا اگر حواسم به شان باشد با چشم هاي باز هم، هستند، مي روند. هنوزاهنوز به همين تلاش بي معني ادامه مي دهم و همه چيزم را همين دانه هاي بي معناي بينايي مي سازند كه هم خودِ تصويرند، هم وراي تصوير، جلوي تصوير بيشتر. هنوزاهنوز سه رنگ پرچم كشوري را دوست دارم با سياه و قرمز و زردي كه ته مايه اش به نارنجي مي زند.
از خانه ي گوهردشت سايه هاي نيمه شبي ي ِ روي ديوار يادم مانده كه گاهي خط نوري مي بُريدشان. نوري كه همراه با هُفّه ي صداي ماشيني روي ديوار جا باز مي كند، از آن بالا مي رود، خطي مي شود تا سقف و آن جا با خودش عمود مي شود. بعد از پايين بسته مي شود. بي اندك توجهي به مني كه نگاهش مي كنم، بي هيچ دركي از وجود من، او نيست مي شود. و در اندك مدت ِ تمام عمرِ وجودش، من برايش هيچ، هيچ، وجود ندارم.
سال ها بعد در دفترم نوشتم “هستنده” و با آغاز از همين نور نوشتم. نوري كه از دورترين سال هاي عمرم ريشه مي گرفت. از خانه گوهردشت چيز زيادي يادم نمانده، برايم دور است، خودِ ديرين: آغاز.
زیباست، ستودنی ست، شگفت است، همی* با مردمانی که سکوتشان را که سرشار از ناگفته هاست در گام هاشان نگاشته اند و بر کاغذهاشان نوشته اند. سربازی هم که از همین تن و خاک، کناری ایستاده، همین ناگفته ها را خوانده که به سکوت می نگرد.
دیدم تکه پاره های کاغذ دریده ای را که بر زمین افتاده بود و این گام ها را آشوبگر می خواند، اما اینان بزرگ منش تر از آنند که پا بر دهان مخالفشان بگذراند، حتا اگر قاتل خویشان خود بدانندش. دور باد از چنین مردمی و چنین خاکی، دروغ و دشمن و خشکسالی؛ جاودانه باد این خاک، با همین آب و آتش و باد که در تنش جاری ست.
* “همی” به معنای با هم بودن در پارسی کاربرد دیرینه دارد که پیشینه اش را دست کم تا “اندرز بزرگمهر” می توان یافت.
آنچه در ۲۵ خرداد اتفاق افتاد از بسیاری ابعاد تازگی داشت و از بسیاری جهات نیز یادآور تاریخ سی سال پیش بود. تاثیر این اجتماع عظیم مردمی بر آینده نزدیک ایران بسیار فراتر از آن است که در نظر نخست دیده می شود. می کوشم فهرست وار برخی نکات را بیاورم. از بس مساله زیاد است قادر به تفصیل نخواهم بود. امیدوارم با همفکری دوستان به گسترش بحث برسیم. این طرح بحث است:
مقدمه
پس از پنجاه سال غلبه گفتمان چپ بر سپهر سیاسی ایران كه نتایجی خسارتبار و گاه جبرانناپذیر نصیب ایران و ایرانیان كرد؛ لیبرالیسم، آن ققنوس خوشخوانیست كه از زیر خاكستر، از پس ویرانههای چپزدگی رخ مینماید و از جانهای مشتاق آزادی دلربایی میكند. لیبرالیسم بر سه اصل فردیت، عقل و آزادی استوار شدهاست. در لیبرالیسم اصالت با فرد و آزادی او است و اداره امور جامعه و مسئولیت هدایت بشر به ساحل آرامش و لذت، بر عهده عقل نهاده شدهاست. آزادی برای ما هم هدف است، هم روش. آزادی مورد نظر ما دارای مرزبندی مشخص با هرج و مرج و بیبندوباریست. آزادی برای ما اگر چه اصل است و هر گونه محدود كردن آن نیازمند استدلالهای موجه، اما دامنه آزادی تنها تا جایی گسترده میشود كه موجب تجاوز به حریم حقوق بنیادین انسان با معیار اعلامیههای جهانی حقوق بشر نشود. از سویی آزادی حق انسان است و از سوی دیگر همه افراد انسانی نسبت به حقوق و آزادیهای یكدیگر مكلفاند.
در جهانبینی لیبرال، انسان موجودی جویای لذت و خردمند است كه با تأكید بر تعقل قادر است به نحو مطلوب امور خویش را تمشیت كند. انسان تنها موجودیست كه میتواند از طریق كنترل عقلانی امیال خود فرهنگسازی كند و فرهنگ و تمدن مهمترین فصل ممیز او با حیوانات است. با تكیه بر همین عقلانیت لیبرالی بودهاست كه دستاوردهای شریفی چون دموكراسی و حقوق بشر، چشماندازی جدید از زندگی را فرا روی انسان رهاشده از عصر بردهداری و فئودالیته قرار داد.
ما ضمن پرهیز از ارادهگرایی خام و با آگاهی نسبت به تواناییها و محدودیتهای نوع بشر، بر این باوریم كه میتوان با تمسك به عملگرایی لیبرال، كه خصوصیتی واقعبینانه دارد، بسیاری از ابعاد نامطلوب جامعه ایرانی در سپهر اقتصاد، سیاست و فرهنگ را با تكیه بر ارزشها و روشهای لیبرالی اصلاح كرد و تغییر داد. درست همین پرهیز از ارادهگرایی خام و غیر عقلانی است كه لیبرالها را از دروغ «مدینه فاضله» و افسون «یوتوپیاگرایی» مصون میدارد. انسان نه اسیر تقدیر تاریخی است و نه زندانی مشیتی فرا زمینی. از این رو لیبرالسیم به هیچ وجه انفعال و بیعملی را برنمیتابد؛ عمل سیاسی مبتنی بر عقلانیت و محاسبه فایده ـ هزینه را تأیید میكند اما افراطگرایی كور را رد میكند. تاریخ لیبرالیسم تاریخ مبارزههای باشكوه لیبرالها با پادشاهیهای مطلقه، كلیسای جبار، ارتجاع مذهبی، فاشیسم، استالینیسم و توتالیتاریسم است. لیبرالها همواره در صف مقدم مبارزه برای تحقق حقوق اساسی آحاد انسانها بودهاند. مبارزه با تبعیض نژادی و هر گونه آپارتاید، دفاع از برابری حقوق زن و مرد، بخشی دیگر از تاریخ پر افتخار مبارزات لیبرالی است. همین مبارزه عملگرایانه و عقلمحور است كه امروز لیبرالیسم را به بدیل ناگزیر انواع نظامهای سیاسیـ اقتصادی بسته و توتالتیر تبدیل كردهاست. ما مصمم هستیم این مبارزه شریف را تا تحقق حقوق بشر و دموكراسی، به عنوان والاترین ارزشهای لیبرالیسم ادامه دهیم و در این راه از فداكاری و پرداخت هزینه ابایی نداریم. به قول جان استیوارت میل، فیلسوف بزرگ لیبرال:« هر چند فقط در اوضاع و احوال بسیار ناقص جهان است كه هركس باید با فداكاری مطلق در مورد خوشبختی خود به خوشبختی دیگران یاری رساند؛ با این همه تا زمانی كه در این وضع ناقص قرار داریم ما با اعتقاد كامل اظهار میكنیم كه آمادگی برای چنین فداكاری، بزرگترین فضیلتی است كه میتواند در آدمی وجود داشتهباشد.» ما در این راه دست یاری همه آنهایی كه خود را همفكر و همراه ما در این مبارزه خطیر میدانند به گرمی میفشاریم. این مانیفست در واقع مبین مبانی نظری مشترك كسانی خواهد بود كه ذیل پرچم لیبرالیسم به ایران و جهانی آبادتر، ثروتمندتر و آزادتر میاندیشند. جهانی مصون از تروریسم، دیكتاتوری، بنیادگرایی، خشونت، جهل و به دور از جلوههای خشن و غیر قابل تحمل فقر. ما از طریق این مانیفست، موضع نظری خود را به صورت شفاف پیرامون مقولات زیر به اطلاع همگان میرسانیم:
دکتر موسی غنینژاد
بحران گستردهای که اکنون سراسر بازارهای مالی دنیا را فرا گرفته و موجب رکود فعالیتهای اقتصادی در اغلب کشورهای جهان شده، موجی از بیکاری و معضلات اجتماعی را به همراه آورده و توجه رسانههای همگانی و افکار عمومی را به خود جلب کرده است.
![]() |
براي توضیح این بحران و ارائه راههای برونرفت از آن، مسوولان سیاسی اغلب کشورهای ذیربط روی یک موضوع تاکید میورزند و آن ضرورت دخالت و نظارت بیش از پیش دولتها در حوزه فعالیتهای اقتصادی است.
احزاب چپ و راست حکومتی از انگلستان و آمریکا گرفته تا فرانسه و آلمان با رفع اتهام از خود انگشت اتهام رابه سوی بازار نشانه رفتهاند و مدعی شدهاند که سودجویی و بیبندوباری حاکم بر نظام بازار عامل اصلی به وجود آمدن این وضعیت اسفبار شده است. واضح است که براي توضیح پدیده پیچیدهای مانند بحران مالی، داوریهای احساسی و شعارهای عوامفریبانه گرچه ممکن است افکار عمومی را موقتا قانع کند، اما به لحاظ علمی کاملا بیارزش است و در عمل راه به جایی نمیبرد. نکته جالب توجه اینجاست که هیچ یک از دستگاههای کارشناسی و تحقیقاتی عریض و طویل دولتی در آمریکا و دیگر کشورهای پیشرفته صنعتی نتوانسته بودند این بحران را پیشبینی کنند و اکنون نیز قادر به توضیح آن در یک چارچوب تئوریک منسجم نیستند.
نظریههای مربوط به بحران را به طور کلی شاید بتوان به سه گروه تقسیم کرد: دنباله …
[اين نوشته در روزنامه دنياي اقتصاد و تارنگار ایرانشهر
نوشته: هنری هزلیت (فيلسوف و اقتصاددان معروف ليبرتارين كه درسال ۱۹۹۳ بدرود حيات گفت)
برگردان: مسعود بُربُر

هماکنون چشمانداز پیش روی سرمایهداری، اصلاً امیدوارکننده نیست. این اوضاع بهخاطر نقایص ذاتی سرمایهداری به عنوان یک نظام نیست، بلکه بدان خاطر است که آن را نظامی ناعادلانه معرفی میکنند و شایستگیهایش که بسیار اندک درک شدهاند را در نظر نمیگیرند. به همین دلیل عموماً سعی میشود که نظام سرمایهداری تحت کنترل قرار بگیرد، طوری که دیگر اثری از آن باقی نماند، اما پیش از آنکه درباره آینده احتمالی سرمایهداری بحث کنیم، باید ابتدا به روشنی بدانیم سرمایهداری دقیقاً چیست؟
سرمایهداری همان آزادی اقتصادی است. البته این دو عبارت در معنا، مترادفند، اما دلالتهای ضمنی بسیار متفاوتی دارند. واژه «سرمایهداری»، ابتدا در سال ۱۸۵۴ به مثابه یک لقب اهانتآمیز توسط کارل مارکس و پیروانش جعل شد. این عبارت برای نظامی در نظر گرفته شد که توسط سرمایهداران، به سود سرمایهداران و برای استثمار کارگران اجرا میشود. البته این لقب اهانتآمیز هنوز هم ناخواسته بر یکی از شایستگیهای این نظام تاکید میکند: نظام سرمایهداری منجر به انباشت سرمایه، استفاده بیشتر از آن و بنابراین افزایش دائمی و پرشتاب تولید ثروت میشود.
سرمایهداری را میتوان به عنوان ترکیبی از دو نهاد درک کرد: مالکیت خصوصی و بازار آزاد. مالکیت خصوصی، یعنی آنکه هر کس آزاد است دستاورد کار خویش را نگه دارد یا آن را هرجا که مناسبتر میبیند استفاده کند تا جایی که حقوق دیگران را زیر پا نگذارد.
بدیهی است که بدون حق مالکیت خصوصی، بشر عمده انگیزهاش را برای تولید هر چیزی با ارزش پایدار از دست خواهد داد. اگر یک برزگر بداند، پس از آن که زمینش را شخم بزند، بکارد و نگهداری کند، هر کس دیگر هم قانوناً به اندازه او حق دارد محصولش را درو کند، یا محصول دروشده را تصاحب کند، مطمئناً از همان ابتدا زحمت کاشتن محصول را به خود نمیدهد. یا اگر هر کسی بداند بعد از آنکه خانهای بسازد و اثاثش را تهیه کند، هر کس دیگری حق دارد آن را اشغال کند، خانهای ساخته نمیشد. مالکیت خصوصی پیشنیاز ضروری کار و تولید محصول با ارزش پایدار، به شمار میرود.
همچنین بازار آزاد به معنی حق خرید و فروش اموال در معاملاتی است که فرد میخواهد ترتیب دهد. وجود بازار آزاد نیز برای تولید بیشینه ثروت، ضروری است. از طریق همین ساز و کار بازار آزاد است که میزان تولید نه تنها بیشینه که بهینه نیز میشود: هر کس به عنوان تولیدکننده، در پی بیشترین درآمد است و به عنوان مصرفکننده در پی سودآورترین چیزی که با آن بتواند نیازهایش را تامین کند. به همین ترتیب، این سازوکار منجر به آفرینش دهها هزار کالا و خدمات متفاوت در مقادیر و نسبتهایی که مجموعه بزرگ مصرفکنندگان نیاز دارند خواهد شد.
بیایید نگاهی بیاندازیم به مسیری که این تعادل در تولید از آن به دست میآید. زمانی که تولید در تعادل است، حاشیه سود، هزینه و ریسکهای یکسانی در تولید هر کدام از هزاران کالا و خدمات متفاوت، وجود دارد. حالا فرض کنیم ناگهان تقاضا برای کالای X افزایش یابد. رقابت مصرفکنندگان با هم، قیمت این کالا را افزایش خواهد داد، و این به نوبه خود حاشیه سود تولید آن را نسبت به سود بهدست آمده از محصولات دیگر افزایش میدهد. شرکتهایی که از قبل، کالای X را تولید میکردهاند، تلاش میکنند تولیدشان را افزایش دهند. بنابراین کارگران بیشتری به کار میگیرند و سرمایهگذاریشان را در تجهیزات و موجودی، افزایش میدهند. شرکتهای دیگر نیز تلاش میکنند تولید X را شروع کنند؛ زیرا از تولید Y یا Z سودآورتر است. به همین ترتیب، قیمت X یا سود بهدست آمده از تولید آن، تا سطح سودی که در حوزههای دیگر رایج است پایین خواهد آمد. در همین اثنا تولید X در مقایسه با دیگر کالاها افزایش یافته است.
حالا اگر تقاضا برای Y کم شود عکس این رخ خواهد داد. Y تا زمانی که حاشیه سود بدست آمده از آن، با احتساب ریسکهای مربوطه، حداقل به سطح سود حاصل از تولید کالاهای دیگر برسد به میزان کمتری تولید خواهد شد. به عنوان یک نتیجه این سازوکار، هزاران کالا و خدمات گوناگون، در مدت اندکی، با کمترین هزینه و با نسبتهای مورد نیاز جامعه تولید خواهد شد. با این روش است که نظام سرمایهداری، معضل محاسبات اقتصادی را حل میکند، معضلی که یک نظام سوسیالیستی، مطلقاً از حل آن ناتوان است. نخستین اقتصاددانی که این مساله را قاطعانه نشان داد، لودویگ فون میزس بود.
باید توجه داشت که موفقیت این فرآیند نیازمند آن نیست که تولیدکنندگان یا تجار، سود به اصطلاح منصفانه به دست آورند. این رقم مطلق سود نیست که جهت تولید را تعیین میکند، بلکه سود نسبی است که به مثابه جهتنما عمل میکند. سود همگن «منصفانه»، تولید را بدون معیار و نقشه و قطبنما رها میکند. اشتباه است اگر نظام سرمایهداری را «نظام سود» بخوانیم. البته که این نظام در جستوجوی سود هست، اما نام کاملا مناسب آن، نظام سود و زیان است. برای عملکرد سالم و مناسب این نظام، همان قدر که لازم است بنگاههای ناکارآمد – یا تولید کالاهای مازاد- از طریق زیاندهی حذف شوند، باید بنگاههای کارآمد یا تولید کالاهای مورد نیاز با سود بیشتر پاداش داده شوند.
نکتهای هم که باید اینجا در پرانتز ذکر کرد، این است که سود معمولاً چیزی «اضافه بر قیمت» نیست، هزینهای نیست که بر گردن مصرفکننده میافتد. عمده سود به جیب تولیدکنندهای میرود که از رقیبانش محصول بهتری تولید میکند یا آن را ارزانتر از هزینه متوسطش تولید میکند.
بسیاری از اقتصاددانان ادعا میکنند که در یک اقتصاد ایستا، اصولاً سود خالصی در کار نیست، بلکه سود تولیدکننده A معادل زیان تولیدکننده B است. این گفته ممکن است به نظر عموم، تعجبآور باشد؛ چراکه «سود» در مفهوم عامه عبارتی است بسیار فراتر از آن «سود خالصی» که اقتصاددانان تعریف میکنند. سود در تعریف عام آن، تقریباً همه رقم بازگشت سرمایهای را که به گرداننده و سرمایهگذار شرکت میرسد، شامل میشود. در حالی که از نظر اقتصاددانان، مقدار زیادی از این بازگشت سرمایه، در واقع باید به حساب بهره سرمایه اولیه، یا «اجاره» کارخانه تحت مالکیت وی، یا دستمزد کار مدیریتی خود وی گذاشته شود. بنابراین در یک سیستم حسابداری درست، باید این عایدیها به عنوان بهره، اجاره و دستمزد ثبت شود و تنها آنچه باقی میماند به عنوان سود خالص در نظر گرفته شود.
در یک اقتصاد در حال گسترش، احتمالاً یک مجموعه خالص سود برای تولیدکنندگان وجود دارد که حتی اگر آن را هزینهای برای مصرفکننده به حساب آوریم (که نباید چنین کنیم) هزینهای موقت خواهد بود؛ چرا که بخش عمده این سود، مجدداً برای تولید بیشتر و کارآمدتر سرمایهگذاری میشود و هزینه تولید و قیمت را کاهش میدهد و بازده را بالا میبرد.
پس سرمایهداری نظام انگیزهها و بازدارندههاست. این نظام، انگیزه تولید هر کالایی را بیشینه نمیکند، بلکه انگیزه را برای تولید کارآمد کالاهایی که بیش از بقیه مورد نیازند، بیشینه میکند.
سرمایهداری، این مطلوب را از راه دیگری نیز به انجام میرساند: سرمایه را همواره در دست کسانی میگذارد که نشان دادهاند استفاده بهتر از آن را بلدند. کسانی بالاترین سود را میبرند که در جابجایی تولید به سودآورترین مسیرها، و در انتخاب کارآمدترین روشها و تواناترین مدیرها بهترین داوری را میکنند. این یعنی اینکه اینها سرمایه بیشتری بهدست میآورند تا هر جا که فکر میکنند بیشترین بازده را دارد، سرمایهگذاری کنند. آنهایی هم که سرمایهشان را در حوزههای ناکارآمد به کار میبرند یا مدیران ضعیف را استخدام میکنند، سرمایهشان را از دست خواهند داد و سرمایه کمتری (اگر به صفر نرسیده باشد) برای سرمایهگذاری خواهند داشت.
بسیاری از مردم به گونهای صحبت میکنند که گویی «تولید» و «توزیع» دو فرآیند جداگانهاند، آن گونه که در سوسیالیسم مطرح بود. انگار که کالاها نخست تولید و سپس توزیع میشوند. چنین چیزی، در نظام بازار رخ نمیدهد. کالاها به عنوان اموال کسانی که تهیهشان کردهاند به بازار میآیند. همان گونه که اقتصاددان آمریکایی، جان بیتس کلارک، برای نخستین بار اشاره کرد، در یک نظام بازار آزاد رقابتی، هر عامل تولید به اندازه محصول نهایی که تولید میکند به دست میآورد، یعنی اغلب، هر کس آنچه تولید میکند را به دست میآورد. به قول کلارک: «رقابت آزاد، مایل است به نیروی کار همان چیزی را بدهد که نیروی کار میآفریند، به سرمایهدار آنچه سرمایه میآفریند، و به کارآفرینان، آنچه تعاون و همکاری میآفریند. رقابت آزاد مایل است به هر تولیدکننده، میزانی از ثروت را بدهد که خودش ایجاد کرده است.»
به یک مثال ساده – که بیش از حد هم ساده شده است- نگاهی بیاندازیم: فرض کنیم «پیتر» و «پل» صندلیسازند. جداگانه کار میکنند و صندلیهایی با کیفیت یکسان بیرون میدهند، اما پیتر کوشاتر است، هر روز یک صندلی بیرون میدهد و شش روز هفته کار میکند، در حالی که پل، راحتطلبتر است و هفتهای سه صندلی بیرون میدهد. هر کدامشان یک صندلی را ۴۰ دلار میفروشند. پس پیتر در هفته یک درآمد خالص ۲۴۰ دلاری دارد و پل ۱۲۰ دلاری. مزخرف است اگر پل ناله کند که قربانی «توزیع» ناعادلانه درآمد است. «توزیعی» در کار نیست، هر کدام معادل تولیدشان درآمد دارند.
همین حکایت برای کفاش و خیاط و بنا و وکیل هم برقرار است. هر کدام به اندازهای درآمد دارند که مشتری بابت کالا یا خدماتشان پول بپردازد. اگر چند صندلیساز در شهر باشد و هر کدام تصمیم بگیرند با استخدام شاگرد، بازدهشان را بالا ببرند، عایدیشان به اندازهای که کار شاگرد به فروششان بیفزاید، بیشتر میشود و رقابت صندلیسازانی که دنبال شاگرد میگردند، دستمزدها را به همین اندازه بالا میبرد. هر شاگردی سعی میکند به اندازهای که کارش بر قیمت محصول میافزاید، درآمدش را بالا ببرد.
نمیتوانیم ادعا کنیم چنین نظامی عادلانه نیست. در این نظام، پاداش متناسب است با کمیت و کیفیت تولید بر اساس قضاوت بازار. چنین نظامی است که انگیزه تلاش و تولید را بیشینه میکند.
نظام بازار آزاد، همچنین، آزادی رقابت را ممکن میکند و آن را تشویق میکند. رقابت توسط نویسندگان سوسیالیست اغلب به اتلاف و دوبارهکاری تعبیر میشود، در حالی که دقیقاً برعکس است. همانگونه که دیدیم، یک نتیجه رقابت آن است که همواره تولید را از دست رقیبان ناتوان بیرون میکشد و آن را هرچه بیشتر و بیشتر در دستان مدیران کارآمدتر میگذارد. رقابت همواره روشهای کارآمدتر را بالاتر میبرد. رقابت همواره به کاهش هزینههای تولید مایل است. بیشترین پاداش را به کسانی میدهد که بیش از بقیه هزینه تولید را کاستهاند و بیش از همه کسانی را حذف میکند که در کاستن هزینهها سستترین باشند. همچنان که تولیدکنندگان محصول ارزانتر را گسترش میدهند، قیمتها کاهش مییابند، تولیدکنندگان پرهزینه ناچار میشوند محصولشان را ارزانتر بفروشند و نهایتا یا هزینههایشان را کم کنند یا فعالیتشان را به حوزه دیگری منتقل کنند.
اما رقابت در سرمایهگذاری و بازار آزاد، به ندرت، رقابت صرف در کاهش هزینههای یک محصول مشابه است. رقابت تقریباً همیشه، در بهبود یک محصول مشخص هم وجود دارد. طی قرن گذشته، رقابت در ارائه و تکمیل محصولات تازه یا ابزارهای تازه تولید هم بوده است. راهآهن، دینام، لامپ برق، خودرو، هواپیما، تلگراف، تلفن، گرامافون، ضبط صوت، دوربین، تصاویر متحرک، رادیو، تلویزیون، یخچال، تهویه مطبوع، رایانه، انواع بیپایان پلاستیک و مصنوعات و مصالح تازه محصول رقابت هستند. رقابت، به افزایش بیحد مطلوبیت زندگی و رفاه مادی عموم منجر شده است.
به طور خلاصه، رقابت سرمایهداران، انگیزهای بزرگ برای پیشرفت و نوسازی، محرک اصلی پژوهش، انگیزه بنیادی کاهش هزینه و توسعه محصولات بهتر و تازهتر و کارآمدی بیشتر از هر نوع بوده است و منافع غیرقابل محاسبهای را به بشر اعطا کرده است.
نظام بازار آزاد، در پایان، نظام بزرگی از همکاری اجتماعی است. این همکاری، بین تولیدکننده و خریدار وجود دارد. هر دو از معاملهای که انجام دادهاند، بهره میجویند و به همین خاطر هم آن را انجام میدهند. مصرفکننده، نان مورد نیازش را به دست میآورد، نانوا سود مالی را به دست میآورد. این سود مالی هم انگیزه نانوا برای پخت نان است و هم برای اینکه بتواند به نان پختنش ادامه دهد، ضروری است. همان گونه که آدام اسمیت بسیار پیش از این بیان کرده، ماهیت هر مبادله تجاری همین است: «چیزی که میخواهم را به من بده تا آنچه میخواهی را بهدست آوری.»
بر خلاف جار و جنجال بزرگ اتحادیههای کارگری و سوسیالیستها، رابطه کارفرما و کارگر نیز از اساس، یک رابطه همکاری است. هر یک به دیگری نیاز دارد و رابطهشان ماهیتاً از جنس شراکت است. هرچه کارفرما موفقتر باشد، میتواند کارگران بیشتری را استخدام کند و دستمزد بیشتری نیز به آنها پیشنهاد کند. هر چه کارگرها کارآمدتر باشند، کارفرما موفقتر خواهد بود و کارگران دستمزد بیشتری دریافت میکنند.
اگرچه ممکن است این ایده به نظر بسیاری عجیب بیاید، اما لازم است اشاره شود که حتی رقابت اقتصادی نیز شکلی از همکاری اقتصادی است. دست کم میتوان گفت که رقابت اقتصادی یک بخش ضروری از یک سیستم کارآمد همکاری اقتصادی است. اگر رقابت را جداگانه بنگریم، این عبارت ممکن است متناقض به نظر بیاید، اما اگر یک گام به عقب برگردیم و نگاهی فراگیر به آن بکنیم، بدیهی میشود. جنرالموتورز و فورد مستقیماً با هم همکاری نمیکنند، اما هر یک سعی دارند با مصرف کننده، با خریدار بالقوه ماشین، همکاری کنند. هر شرکت سعی میکند از رقیبش ماشین بهتری به مشتری پیشنهاد کند یا ماشینی با همان کیفیت را با قیمت کمتری ارائه دهد. هر کدام از این شرکتها محرک شرکت دیگر برای کاهش هزینهها و تولید بهتر است. به عبارت دیگر، هر کدام برای همکاری موثرتر با عموم خریداران به دیگری فشار میآورد. هر یک دیگری را کارآمدتر میکند. بنابراین جنرالموتورز و فورد غیرمستقیم همکاری میکنند. هر شرکت عظیمیخود یک تشکیلات بزرگ مبتنی بر همکاری است. برای مثال، یک روزنامه بزرگ، سازمانی است که در آن هر گزارشگر، دبیر سرویس، مدیر بازرگانی، چاپخانه، راننده کامیون پخش و روزنامهفروش برای ایفای نقش خود همکاری میکنند. یک شرکت صنعتی بزرگ مثل جنرالموتورز یا جنرال الکتریک – یا در واقع هر کدام از هزاران شرکت موفق کوچکتر- معجزهای از یک همکاری دائمی است.
در مقیاس کلان نیز همه جهان آزاد، از طریق تجارت دو جانبه، در یک نظام همکاری بینالمللی به هم وابسته شده است و در آن هر کشوری نیازهای دیگران را ارزانتر و بهتر از آنچه خودشان میتوانستند تهیه کنند، فراهم میکند. در واقع این همکاری در مقیاس بزرگ و کوچک رخ میدهد؛ چراکه هر کدام از ما میدانیم پیشبردن اهداف دیگران، اگرچه غیرمستقیم، اما موثرترین روش برای دستیابی به خواستههای خودمان است.
بنابراین بازار آزاد، نظام عظیمی از همکاری اجتماعی است که انگیزهها را برای تولید بیشینه میکند، تولید را به طرز معجزهآسایی جهتدهی میکند؛ به گونهای که هزاران کالا و خدمت به نسبتهایی که در جامعه مورد نیازند، تولید شوند. بازده را بیشینه میکند و این امر را با پاداشدهی بر مبنای اصل «به هر کس به اندازه تولیدش» انجام میدهد. هدف اصلی ما باید تلاش در جهت به کمال رساندن این نظام سترگ باشد، نه براندازی یا استحاله آن.
این نظام بزرگ، از زمان ظهور ایدههای سوسیالیستی در قرن نوزدهم، همواره مورد حمله بوده است. امروزه نیز از جهات گوناگونی تهدید میشود. آینده تجارت آزاد وابسته به تواناییاش در دفع این حملات است تا بتواند خودش را از این به اصطلاح «اصلاًحات» نجات دهد.

بیایید به مهمترین تهدیدهای معاصر تجارت آزاد نگاهی بیندازیم و از رودرروترین و جدیترینشان آغاز کنیم:
در نیمه نخست قرن بیستم، رودرروترین و جدیترین تهدید تجارت آزاد، سوسیالیسم عریان بود، یعنی سوسیالیسم به شکل ارتدوکس مالکیت دولتی و مدیریت ابزارهای تولید. این همان چیزی است که امروزه آن را در کاملترین شکلش در جهان کمونیستی داریم و به شکلی تعدیلشده و جزئی هم در بیشتر جهان غیرکمونیست یافت میشود، اما مالکیت دولتی ابزار تولید، دیگر افسون خود را از دست داده؛ زیرا در عالم واقع آزموده شده است. بیشتر دولتهای اروپایی، مالک و مجری راهآهن و خدمات تلفن و تلگراف کشورشان هستند. نتیجه این امر خدمات ضعیف و کسری بودجه مزمن بوده است. حتی راهآهنهای خصوصی آمریکا که به شدت تحت کنترلند عملکرد بهتری دارند یا مخابرات خصوصی در آمریکا، اگرچه باز هم شدیداً تحت نظارت است، هنوز در جهان بهترین است. دفاتر پستی دولتی، دیگر همه جا به لطیفهای شبیه است. احزاب سوسیالیست در اروپا، هنوز هم میخواهند صنایعی که ملی کردهاند را برای حفظ آبرو هم که شده ملی نگه دارند، اما معدودی از آنها هم، فعالانه درپی فشار بیشتر برای ملیسازی هستند.
شاید امروزه مهمترین تهدید تجارت آزاد تقاضای برابری بیشتر در زمینه درآمدهای شخصی باشد. امروزه سوسیالیستها (یا سایر «اصلاًحطلبان») عموماً تقاضای برابری مطلق درآمد را ندارند(توقعی که برنارد شاو داشت یا وانمود میکرد که دارد) زیرا درک میکنند که این امر انگیزه کار و مالکیت را از بین میبرد. اگر بتوانیم جامعهای را تصور کنیم، که هر فرد بالغی در آن، صرف نظر از اینکه چه قدر و چگونه کار میکند، درآمد تضمینی ثابتی، بگو ۴۰۰۰ دلار، در سال داشته باشد و هیچکس هم اجازه نداشته باشد بیش از ۴۰۰۰ دلار در سال درآمد داشته باشد یا پسانداز کند، به سادگی میتوان دید که اگر افراد نفع شخصی خود را دنبال کنند، هیچ کس کار نمیکند و همه گرسنگی میکشند. دلیل هم که روشن است. کسی که قبلا کمتر از ۴۰۰۰ دلار تضمینشده درآمد داشته باشد (و حالا هم چه کار کند چه نکند آن را به دست میآورد) دیگر اصلاً نیازی به کار و تولید ندارد و کسی هم که بیش از سطح تضمینشده ۴۰۰۰ دلاری درآمد داشته است، دیگر کسب درآمد اضافی را ارزنده نمیبیند؛ چراکه به هر حال اضافه آن از چنگش درمیآید. فراتر از آن، به زودی زود، عطای همان درآمد ۴۰۰۰ دلاری را هم به لقایش میبخشد؛ چراکه به هرحال این رقم به او پرداخت میشود؛ چه کار کند چه نکند همان درآمد را دارد. پس در یک برنامه برابری درآمد، هر کس که با دید خودش و بر مبنای مصالح شخصیاش رفتار کند، تقریباً زحمت هیچ کاری را به خود نخواهد داد و ملت به زودی بدبخت میشود.
البته، یک برنامه یکسانسازی ملایمتر، نتایج معتدلتری دارد، اما به هر حال هر برنامهای که درآمد افراد را از آنها بگیرد و به کسانی که چیزی در نمیآورند بدهد، انگیزه کار را تا درجه معینی کم میکند.
نمیدانم اصلاً امکان دارد یا نه، اما اگر هم امکان داشته باشد من نمیتوانم معین کنم، دقیقاً چه سطح از درآمد تضمینشده یا چه نرخ مالیات بر درآمدی، چند درصد از انگیزه تولید میکاهد، اما شاید بر اساس یک تخمین دم دستی و ملموس بتوان گفت که هر نرخ مالیات بر درآمد بالای ۵۰ درصد (چه مالیات با نرخ ثابت ۵۰ درصد و چه مالیات با نرخ نهایی ۵۰ درصد)، انگیزه تولید را کاهش میدهد و حتی در بلندمدت درآمد دولت را کاهش میدهد. مطالعات عملی کالین کلارک و دیگران، پیشنهاد میدهد که هر نرخ مالیات بر درآمد بالای ۲۵ تا ۳۵درصد، در طولانی مدت به طور جدی رشد درآمد ملی را کاهش میدهد.
هر برنامهای که برای مردمی که کار نمیکنند درآمدی فراهم کند تا حد مشخصی انگیزهها را کاهش میدهد. همه مالیاتها، به خودی خود، چه بسته به میزان و چه بسته به طبیعتشان، انگیزه تولید را کاهش میدهند. مالیات تصاعدی بر درآمد شخصی و مالیات شرکتی، رشد بالقوه را به شدت کند میکند. مخارج دولتی، به خودی خود، تهدیدی سنگین علیه نظام تجارت آزاد است و تامین این مخارج از راههای غیر مالیاتی مانند کسری بودجه و تورم، تهدیدی جدیتر است. به نظر میرسد، یک نرخ تورم ملایم، در پلههای اولیهاش، محرک تولید باشد، اما تورم همواره محرک غلطی است؛ چراکه منجر به سرمایهگذاری نامناسب، مصرف نامناسب، اتلاف، بیاعتمادی و فساد میشود و همان قدر یک ملت را ناتوان میکند که یک فرد را اعتیاد به مواد مخدر، اما آنچه حتی از تورم هم بدتر است، کنترل قیمتها برای لاپوشانی و فرونشاندن آثار تورم است. مهار قیمتها، کنترل دستمزدها، مهار اجارهها و کنترل نرخ بهره، همیشه تولید را منحرف میکند، کاهش میدهد، نامتعادل میکند و از هم میپاشد. آثار اینها، تقریباً همیشه زیانبارتر از آثار تورمی است که سعی در نهفتناش داشتهایم.
امروزه، یک تهدید جدی تجارت آزاد «قدرت چانهزنی» بی حد و از روی اکراهی است که توسط دیوانسالاران و قوانین کار معاصر، به اتحادیههای کارگری داده شده است. برخلاف افسانه صد ساله، اتحادیههای کارگری نمیتوانند دستمزد واقعی همه بدنه کارگری را افزایش دهند. در بهترین حالت، شاید بتوانند دستمزد پولی اعضای خودشان را به بهای کاهش اشتغال، بالا ببرند. هر آنچه که اتحادیههای کارگری با اعتصاب و تهدید به اعتصاب به دست آورند، حتی برای خودشان، در بهترین حالت کوتاهمدت خواهد بود؛ چراکه اگر بتوانند دستمزد را به طور جدی افزایش دهند یا حاشیه سود و سود مورد انتظار سرمایهدار را کاهش داده و حتی حذف کنند، سرمایهگذاری تازه را کاهش داده و دلسرد کردهاند. بنابراین در طولانی مدت، تولید کمتر، اشتغال کمتر و درآمد کمتری برای همه در کار خواهد بود. اگر قرار است تجارت آزاد حفظ شود، قوانین کار کنونی باید تعدیل شوند.
تهدید دیگر برای نظام تجارت آزاد که در سالهای اخیر هم افزایش یافته است، خصومت عریان با کسبوکار است. به سادگی میتوانیم این خصومت را به دو دسته تقسیم کنیم: (۱) ناسازگاری با خدمات عمومی مثل راهآهن، شرکتهای تلگراف و تلفن، شرکتهای برق و مانند آن (۲) دشمنی با هر کسبوکار موفق بزرگ، حالا هر چه که باشد.
نوع اول خصومت، برای مدت بیشتری با ما بوده است و منجر به نظارت بیش از حد و بیاعتمادی و فریب شده است و نتیجه آن قیمتهای بسیار پایین تنظیمشده توسط دولت است که مبالغ کافی برای تحقیق و توسعه را فراهم نمیآورد و پیشرفت و توسعه خدمات و سرمایهگذاری مجدد را میسر نمیکند.
شدت و تکرار نوع دوم دشمنی اخیراً بیشتر شده است. خصومتی که به بهانه قوانین ضد انحصار، مقابله و پیگرد قانونی را منجر میشود تا جایی که هیچ شرکتی نمیداند چه زمانی و بخاطر چه عملکردی تحت پیگرد قرار میگیرد. به ویژه رشد گزاف قوانینی که ظاهراً برای «حمایت از مصرفکننده» طراحی شدهاند از همینجا میآید. این قوانین حالا دیگر سعی دارند بستهبندی کالاها، چگونگی ساخت اتومبیل، نرخ بهره، شرایط بازپرداخت وام و … را جزء به جزء دیکته کنند. از سال ۱۹۶۲ به این سو، تولیدات دارویی تازه، پیش از آنکه به بازار عرضه شوند، ناچار بودهاند از موانع دشواری عبور کنند و همین باعث شده هم در تعداد و هم در اهمیت داروهای حیاتبخش تازه که کشف و معرفی میشوند، سقوط فاجعه باری را شاهد باشیم. وقتی هم که شرکتهای دارویی به خاطر محصولاتشان مورد حمله نباشند، بهخاطر قیمتهای بالایشان مورد حمله قرار میگیرند و همین حکایت باقی است. غمناکترین بخش ماجرا آنجاست که کسب و کارهای بزرگ، شجاعتشان را برای دفاع از خودشان، حتی در برابر حمله رو در رو از دست دادهاند. جوزف آ.شومپتر یک نسل پیش در کتاب بدبینانهاش، «کاپیتالیسم، سوسیالیسم و دموکراسی» که سال ۱۹۴۲ منتشر شد، در همین باره ابراز نظر کرد. او این تز را علم کرد که «در نظام سرمایهداری، گرایشی به خودویرانگری وجود دارد.» او به عنوان شاهد این امر، «بزدلی» مردان بزرگ تجارت را هنگام رو در رویی با حملات مستقیم یادآوری میکند: «آنها حرف میزنند و شکایت میکنند، یا آدمهایی را اجیر میکنند تا این کار را برایشان انجام دهند. به هر بختی برای سازش چنگ میزنند. همواره برای تسلیم آمادهاند و هرگز زیر پرچم ایدهها و علائق خودشان نبردی برپا نمیکنند. هرگز در این مملکت، هیچ مقاومت راستینی علیه موانع تجاری یا علیه وضع قوانین کاری که به کاهش کارآیی منجر میشوند، دیده نشده است.»
این چشماندازی است که وجود دارد. سرمایهداری، نظام مالکیت خصوصی و بازار آزاد، نه تنها نظام عدالت طبیعی و آزادی است – که مایل است پاداش را نه بر اساس توقعات بلکه بر مبنای نسبت تولید، باز توزیع کند- بلکه یک نظام عظیم از خلاقیت و همکاری است که برای نسل ما وفور نعمتی تولید کرده است که نیاکانمان به خواب هم نمیدیدند. نظامی که هنوز خیلی کم درک شده است، توسط بسیاری مورد حمله واقع میشود و تعداد بسیار اندکی هوشمندانه از آن دفاع میکنند. باید بگویم که حفظ این نظام چندان آسان نخواهد بود. تنها در صورتی میتوان این نظام را حفظ کرد که شایستگیهایش پیش از آنکه خیلی دیر شده باشد، توسط عموم درک شود. جهان اکنون کشمکشی میان آموزش اقتصاد و فاجعه را شاهد است.
* هنری هازلیت (۱۹۹۳-۱۸۹۴ :Henry Hazlitt) روزنامهنگاری اقتصادی نامآوری بود که برای روزنامههایی چون والاستریت ژورنال، نیویورک تایمز، امریکن مرکوری و نیوزویک قلم میزد. کتاب مشهور او «اقتصاد در یک درس» که در سال ۱۹۴۶ منتشر شد، شهرت فراوانی برای او به ارمغان آورد.
برگردان: مسعود بُربُر
(نگاشته شده در روزنامه دنياي اقتصاد و تارنگار آفتاب)
فلسفه علوم اجتماعي، داراي موضوعي با اهميت اما نه چندان شناخته شده است. اين گرايش، بنيادي ترين پرسش ها را درباره امكان نگرش علمي به جهان اجتماعي مطرح مي كند: گستره و مرزهاي نگرش علمي به جامه كدام است؟ دستيابي به شناخت علمي از جامعه چه مولفه هايي را شامل مي شود؟ براي داوري ميان تبيين هاي گوناگون اجتماعي، چه معيارهايي مناسب تر است؟ فلسفه، هم مي تواند ما را در برساختن شاخه اي از دانش رهنمون شود، و هم مي تواند به مثابه يك معيار در مسير پيشبرد و گسترش آن شاخه، به خدمتمان درآيد. فلسفه طي يك دو قرن گذشته، در حوزه روشنفكري در هر دو كارويژه اش خدمت كرده است.
مکاتب فکری برجسته که دارای پیشینه تاریخی هستند، در طول حیاتشان دستخوش تغییر و تحولاتی گشته اند که نه تنها اجتناب ناپذیر، که بعضاً ضروری بوده است. در این میان لیبرالیسم نیز جدای از این قاعده نبوده و ضمن پذیرا شدن تغییرات نسبی، از سرزمینی تا سرزمین دیگر، با تفاوت برداشت روبرو بوده است. البته باید یاد آور شد که این تفاوت در نگاه آنقدر ریشه ای نیست که لیبرالهای ممالک گوناگون را نسبت به یکدیگر بیگانه کند.
متن پیش رو ترجمه ایست برگرفته از دایره المعارف استنفورد.
خرد، شناخت و آزادی
نگاهی به اندیشه های هایک
مسعود بُربُر
لاپلاس، رياضيدان و فيلسوف فرانسوى، معتقد بود كه اگر كسى بتواند در يك لحظه مكانِ تمام اتمهاى عالم را بداند و نيروهاى بينشان را بشناسد، خواهد توانست تمام رخدادهاى گيتى را تا ابد پيشبينى كند. بدین سان تحويل گرايى، به دليل اين كه امكان بيان رياضى رخدادها را فراهم مىكرد، و مشاهده را به امرى دقيق و شفاف بدل مىنمود، خيلى زود در ميان دانشمندان محبوبيت يافت. به زودى قواعد ديگرى بر مبناى معادلهى مقدس تحويلگرايى -”(الف) چيزى نيست جز مجموعهى (ب)ها”- تدوين شد. در تمام اين موارد، عناصر سازندهى موضوع مورد بررسى در درجهى اول اهميت بودند و روابط ميانشان به عنوان نظمى كه بر گيتى حاكم است، و نه ماهيتى مجزا، مورد بررسى قرار مىگرفت. خيلى زود دانشمندان متقاعد شدند كه “نور چيزى نيست جز مجموعهى فوتونها”، “ماده چيزى نيست جز مجموعهى اتمها”، “اتم چيزى نيست جز مجموعهى الكترونها و پروتونها و نوترونها”، و “جاندار چيزى نيست جز مجموعهى سلولها”، …
اين نگرش در نهايت به تصويرى ماشينواره از جهان منتهى شد. اين ماترياليسمِ مكانيكى براى ابداعات فنى و پيشرفت صنايع سودمند بود، چرا كه ماشينهاى قرن نوزدهمى با همين قواعدِ شفاف و ساده طرحريزى و ساخته مىشدند. گزارههاى مشهورِ “جامعه چيزى نيست جز طبقههاى اقتصادى” و در نتيجه “تاريخ چيزى نيست جز كشمكش طبقاتى”، از دل همین نگرش برآمدند. كاميابى روش تحويلگرايانه تا ميانهى قرن بيستم ادامه داشت. رشد صنعتى چشمگيرِ مبتنى بر تغيير دادنِ مادهى خام، زير تأثير اين نگرش ممكن شد. كارخانههاى عظيم قرن نوزدهمى و اوايل قرن بيستم، با بهرهگيرى از اين اصول كار مىكردند. اما « آن چه محکم بود و استوار، دود شد و به هوا رفت. »
با برگزاري نخستين كنفرانس اخلاق و اقتصاد، مجال ديگري براي اقتصاددانان باز شد تا به طرح نظرات خود بپردازند. اما آن چه اهميت اين كنفرانس را بيشتر مي كرد طرح مباحث مهم مرتبط با اقتصاد ايران در اين كنفرانس بود. به ويژه مفهوم عدالت اجتماعي كه در سالهاي اخير كليدواژه ي سخنان بسياري از تصميم گيران دولتي است توسط شركت كنندگان اين كنفرانس بررسي شد. دكتر فرشاد مؤمني عضو هيات علمي دانشگاه علامه طباطبايي دراين باره گفت: هر سمت گيري معطوف به عدالت اجتماعي که ملاحظات کارآيي را در خود ادغام نکرده باشد محکوم به شکست است. وي افزود: اين بحث در خصوص عدالت و آزادي نيز مطرح است و بحث تئوريک در اين زمينه اين است که در چارچوب نگاه جديد، اخلاق نقش پل ارتباطي ميان اين ها را ايفا مي کند. ديگرعضو هيات علمي دانشگاه علامه طباطبايي نيز گفت: “با آزادي اقتصادي عدالت به وجود خواهد آمد و کساني که بدون داشتن دانش، دغدغه عدالت دارند، عدالت را به شعار و مجادلات بي ثمر تبديل مي کنند.” دنباله …
دكتر سيد جواد طباطبايي، كه به خاطر كتابهاي زوال انديشه سياسي در ايران و مقدمهاي بر نظريه انحطاط ايران در ميان اهل فن چهرهاي شناخته شده است، نياز به معرفي چنداني ندارد. او در سه دهه گذشته، چه در سالياني كه در ايران و در دانشكده حقوق دانشگاه تهران به تدريس و پژوهش مشغول بود و چه در مدتي كه جلاي وطن كرد و در فرانسه و محيط دانشگاهي آن سامان مقيم شد، به انديشيدن و نوشتن در مورد سرنوشت تاريخي ايران مشغول بود و اين كار را با تكيه به پشتوانهاي نيرومند از فهم فلسفي و با تغذيه از اندوخته فرهنگي ايراني و غربي به سرانجام ميرساند.
بی بی دل مبحثی را در وبلاگ ش آورده که برای پاسخ به ان کتاب ها نوشته شده و سخن ها بر زبان رفته است. خلاصه ی سوال ش را اين گونه نقل می کنم:
چه طور می شه هم آزاد بود هم منضبط؟من هميشه خواستم يک متغير مستقل باشم نه تابع. از هر چه قيد و بند است بدم مياد. با اين وجود بر اين باورم که هر رشد و پيشرفتی در گرو نظم و انضباط قرار دارد.نظم وانضباط هم مستلزم پای بندی به يکسری قيد وبندها و حذف آزاديهاست.پس اين اجنبی ها چه طور اين مشکل را حل کرده اند؟
ژان پل سارتر در کتاب Existentialism and Humanism می نويسد:
Atheistic existentialism, of which I am a representative, declares with greater consistency that if God does not exist there is at least one being whose existence comes before its essence, a being which exists before it can be defined by any conception of it. That being is man or, as Heidegger has it, the human reality. What do we mean by saying that existence precedes essence? We mean that man first of all exists, encounters himself, surges up in the world — and defines himself afterwards. If man as the existentialist sees him is not definable, it is because to begin with he is nothing. He will not be anything until later, and then he will be what he makes of himself.
و به اين ترتيب از بنيان فلسفه ی اگزيستانسياليسم (تقدم وجود بر ماهيت) به اين جا می رسد که انسان از پيش تعريف نشده و خود اوست که ماهيت خود را تعريف می کند.در ادامه می نويسد:
Man simply is. Not that he is simply what he conceives himself to be, but he is what he wills, and as he conceives himself after already existing — as he wills to be after that leap towards existence.
و با جمله ی he is what he wills آزادی ی مطلق انسان را بيان می کند. پس انسان آزاد است و با همين آزادی، خود را می سازد.
Not, however, what he may wish to be. For what we usually understand by wishing or willing is a conscious decision taken — much more often than not — after we have made ourselves what we are. I may wish to join a party, to write a book or to marry — but in such a case what is usually called my will is probably a manifestation of a prior and more spontaneous decision. If, however, it is true that existence is prior to essence, man is responsible for what he is. Thus, the first effect of existentialism is that it puts every man in possession of himself as he is, and places the entire responsibility for his existence squarely upon his own shoulders. And, when we say that man is responsible for himself, we do not mean that he is responsible only for his own individuality, but that he is responsible for all men.
جملاتی که در ادامه خوانديد تعريف سارتر از آزادی و محدوده ی آن را بيان می کند و به خوبی آن چه مسووليت می نامم را طرح می کند. و در واقع در همين چند جمله پاسخ سوال بی بی دل را به طور کامل می دهد. آن چه که باعث می شود بگويم در پاسخ کتاب ها لازم است اين است که جملات بالا در واقع با حالتی مانيفست گونه بيان شده و دلايل و اثبات اين ها و نتايج عملی اين سوال، فلسفه ای را می سازد که چيزی بسيار بيش از يک فلسفه است. يک جنبش ادبی ست، يک حالت ذاتی ی برخی انسان ها انگار، يک نوع نگاه است، يک طرز زندگی و حتا يک مکتب است.
نکته ی جالبی را هم حين نوشتن اين يادداشت متوجه شدم و آن اين که يکی از ياداشت های سال های پيشم (About Existentialism) چند جا استفاده شده که متاسفانه نه تنها اسمی از مولف برده نشده بلکه حتا يک جا عبارت Author: Anonymous را برای آن به کار برده اند! نگاهی به اين لينک ها بياندازيد:
در اين سايت برای خواندن کامل مقاله ی خودم بايد subscribe کرده و وبلغی پرداخت کنم!
http://www.digitaltermpapers.com/view.php?url=/Miscellaneous/existentialism۲.shtmlو اين سايت که زحمت طراحی ی مجدد وب را به خود نداده و از فرمت سابق صفحه ای که اين مقاله را در آن نوشته بودم استفاده کرده است:
http://www.connect.net/ron/exist.htmlباز هم اين که چند فونت شکلک تازه به کار برده!
به درخواست دوستان “ُسياست زدگی و از سياست زدگی ” را به صورت Word Document File در آوردم که اينجا می توانيد Download کنيد.
می توانيد مقالاتم را در صفحه ی مقالات مطالعه کنيد.
همچنين به تازگی امکانات زير اضافه شده:
Quick Mail: بدون ورود به mailbox خود از صفحه ی Contact Me می توانيد پيغام ارسال کنيد
Tell a friend: می توانيد اين وبلاگ را به دوستان تان معرفی کنيد.
Search: می توانيد موضوع دلخواهتان را درصفحات م جستجو کنيد.
در پايان با وجود مخالفت شخصی با بخش نظرسنجی برای وبلاگ م ، صفحه ی Forum را به پيشنهاد يکی از دوستان به صورت يک ستون آزاد (و در واقع به عنوان نظر سنجی) اضافه کردم.
در کار نوشتن کتابی بودم، با عنوان ” سياست زدگی و از سياست زدگی ” . چکيده ای از طرح کلی ی آن را در قالب يک مقاله در آورده ام که اينجا می توانيد بخوانيد.
به نام مهندس گيتي
سياست زدگي و از سياست زدگي
مسعود بُربُر
بهار۱۳۸۲
فهرست
مقدمه: طرح مبحث———————————-۳
تحليل مسأله————————————–۴
طراحي ي راهبرد———————————–۸
منابع——————————————۹
مقدمه: طرح مبحث
عدم شركت مردم در انتخابات اخير، فروش پايين روزنامه ها، انزجار عمومي از بخش خبري و سياسي ي صدا و سيما، در حالي كه برنامه هاي غير سياسي و فاقد هر گونه محتواي فكري و فرهنگي با استقبال عموم در همه ي لايه هاي اجتماعي رو به رو مي شود ، در مقايسه با حضور بي سابقه ي مردم در انتخابات سال ۷۶ و چندي پس از آن و فروش روزنامه هاي مستقل به گونه اي كه بسياري شهروندان روزانه چندين روزنامه را خريده و مطالعه مي كردند، نشان از معضلي دارد كه موضوع اين نوشته است و تحت عنوان «سياست زدگي» و «از سياست زدگي» مطرح شده است. فعاليت هاي تند دانشجويي در قالب تحصن ها و تريبون هاي آزاد خارج از حدود و عرف شناخته شده ي مباحث سياسي و پاسخ هاي تند تر و غير قانوني تر از يكسو و بي تفاوتي عمومي ي مردم نسبت به بسياري از حقوق خود و همچنين عدم موضع گيري ي صريح و سريع در برابر حمله ي آمريكا به عراق و سخنراني هاي بوش عليه ايران به وضوح مسأله را بيانگرند. با نگاهي به موارد فوق به سادگي قابل تشخيص است كه مردم ما اغلب به تناوبي ميان دو حالت مورد بحث دچارند.
در يك طرف حالتي ست كه «حضور در صحنه» پا از حدودمورد انتظار فراتر مي گذارد و به جنبش هايي تبديل مي شود كه حتا گاهي در چارچوب قانون نيز نمي گنجد ( تجمع گروهي از مردم رو به روي مجلس را به ياد آوريد در اعتراض به آن چه كه اهانت يك نماينده ي قانوني ي مجلس به مقدسات قلمداد شده بود). شكل ديگر اين حالت را مي توان اين گونه مطرح كرد كه مباحث سياسي و فكري به جاي آن كه در نهاد ها، احزاب مردمي، دانشگاه ها و … طرح گردد اغلب در اين فضاها به مباحث رسمي و لايه هاي متظاهرانه محدود مي شود و لايه هاي ژرف و در واقع تابوهاي سياسي خود را
در جمع خانواده و فاميل و دوستان و حتا در تاكسي و صف نانوايي رو مي كند. اين حالت اجتماعي را سياست زدگي مي ناميم و جلوتر به بررسي آن مي پردازيم.
در حالت مقابل بيانديشيم كه هر يك جملاتي نظير « سياست پدرو مادر ندارد» ، « بحث را سياسي نكنيد» و امثال اين ها را چندين بار شنيده ايم. بيانديشيم كه چه اندازه علاقه مان به جدول روزنامه از مطالعه ي صفحه ي دوم آن بيشتر است و برنامه هاي طنز و ورزشي را چه اندازه بيشتر مي بينيم تا تفاسير سياسي و به زحمت گاهي اخبار سياسي را. اين حالت را از سياست زدگي مي ناميم كه نشان از دل زدگي مردم از هر گونه بحث سياسي و به ويژه فعاليت سياسي دارند ( كساني را به ياد بياوريد كه افتخارشان آن است كه هنوز نشان هيچ انتخاباتي بر شناسنامه شان نقش نبسته است.)
چنين نوساني بين دو حالت فوق از آنجا كه تعادل اجتماعي را متناوباً در جهات متقابل در هم مي ريزد، قابليت بررسي دارد و به عنوان يك معضل شناخته مي شود. در اين مقاله سعي در يافتن علل اين مسأله از ديدگاه هاي گوناگون داريم و در پايان به ارائه ي راهكار مناسب خواهيم پرداخت.
تحليل مسأله
اصل تضاد و تقابل در تحليل هاي جامعه شناسانه جايگاه خاصي دارد. مكتب ماركسيسم بر مبناي اصل تضاد ( به اين شكل كه تز و آنتي تز، سنتز را نتيجه ميدهد) به تئوري اقتصادي و اجتماعي خود مي رسد ( تضاد طبقاتي انقلاب پرولتاريا را موجب مي شود) و ديالكتيك تاريخي را نيز بر همين مبنا توصيف مي كند. اصل تضاد در جامعه را مي توان به اين شكل بيان كرد كه اگر يك وضعيت Situation در جامعه شدت بگيرد، رشد يابد و به شكل يك چتر فراگير بر فراز اركان و افراد جامعه در آيد ، در دل خود موقعيت متضاد خود را مي آفريند و پرورش مي دهد و با رسيدن به اوج خود در برابر اين موجود دستافريده ي خود قرار مي گيرد كه حالا ديگر آنقدر رشد يافته كه با وضعيت اصلي مقابله كند. رويارويي ي دو موقعيت در صورتي كه زود هنگام باشد احتمالاُ به شكست موقعيت جديد و بازگشت وضعيت پايدار مي انجامد با اين تفاوت كه حالا مشروعيت وضعيت پايدار زير سؤال رفته است، و اگر به موقع باشد موقعيت جديد جاي موقعيت قبلي را مي گيرد و به تثبيت خود در سطح جامعه مي پردازد.
مثال هاي فراواني مي توان بر اين قضيه آورد من جمله ظهور كمونيسم در اوج نظام سرمايه داري ي اروپا و يا شكست كمونيسم پس از فراگير شدن عام آن در دهه ي هشتاد و نود. سال گذشته نيز انتخاب ژان ماري لوپن درفرانسه كه مهد دموكراسي باشد، شاهد ديگري بر اين قضيه بودو انقلاب اسلامي ي ايران در كشوري كه هزاران سال نظام سلطنتي را تجربه كرده شاهد ديگر. به شكست ساسانيان پس از رسميت دادن و اجباري كردن افراطي دين زرتشتي در ايران نيز مي توان اشاره كرد.
در بحث سياست زدگي با استفاده از همين اصل تضاد ، با توجهي به تاريخ استبدادي ي كشور در طول تاريخ، همواره ظهور سياست زدگي ي عمومي در دوره هاي آزادي ي نسبي ي اجتماعي چندان عجيب نيست. به ويژه پس از انقلاب كه به هر شكل حركتي مردمي و خودجوش بود و به مردم خودباوري مي داد اين كه هر كس با هر سطح فكري و
زمينه ي ذهني به طرح نظرات سياسي ي خود بپردازد شگفت آورنبود. در مقابل بلافاصله پس از دوره اي اين چنيني با محدود شدن حركت هاي مردمي توسط حكومت كه ابتدايي ترين (و البته نه درست ترين) واكنش به فعاليت ها بود حالت مقابل شكل گرفت و احساس خطر سياسي درنتيجه ي بيان آراي سياسي به لايه هاي رويي ي جامعه نفوذ كرد. جريان حاكم در دوران سازندگي با استفاده از همين ترس و خود سانسوري به تحديد هر چه بيشتر آزادي ي سياسي در كنار آن چه سازندگي ناميده مي شد پرداخت و همين محدوديت ها با توسيع هر چه بيشتر خود جرياني را پديد آورد كه تحت عنوان جنبش دوم خرداد مي شناسيم ش. طرح و بررسي ي جريان هاي ديگر اجتماعي نيز با همين متد به سادگي قابل پي گيري ست و تا هم امروز مي توان از آن استفاده كرد. زياده روي هاي قوه ي قضاييه در برخورد با مطبوعات و اهل قلم، و همچنين مجازات هاي در ملأ عام برخورد غلطي بود كه هم سياست زدگي را از يكسو و هم از سياست زدگي را از سوي ديگر تشديد مي كرد. دلزدگي سياسي در هيأت خروج اكثر روزنامه نگاران قابل قبول از كشور و عدم استقبال مردم از رسانه هاي عمومي نيز نتيجه ي مستقيم اين عملكرد بود.
آنان كه دچار حالت اول بودند آتش مخالفت شان تندتر شد و آنان كه راه دوم را انتخاب كرده بودند بيشتر بر درستي ي تصميم شان ايقان يافتند.
با استفاده از نظريه ي روانشناسي ي يونگ مي توان توصيف ديگري بر اين مطلب ارائه كرد. كارل گوستاو يونگ روانشناس سوييسي نيز اعتقاد دارد بر اصل تضاد. بدين شكل كلي كه هر چيز در اوج خود به نقطه ي مقابل ش تبديل خواهد شد. وي همچنين در ارائه ي نظريه ي شخصيت ش پس از پذيرفتن وجود ضمير خودآگاه و ناخودآگاه شخصي ، براي اولين بار مفهومي را تعريف مي كند تحت عنوان ناخودآگاه جمعي. ناخودآگاه جمعي شامل اسطوره ها ، تجربه هاي تكرار شونده ي آدم ها، موارد غريزي و فطري و كلاً به مثابه ي مركز داده هاي عميق مشترك انساني ست. يونگ نام هر يك از داده هاي ضمير ناآگاه جمعي را آركي تايپ مي گذارد به معناي سرنمون، كهن الگو و البته صور مثالي نيز آورده اند معادل آركي تايپ كه به دليل تفاوت آنچه يونگ مي گويد با صور مثالي ي فلسفه ي كلاسيك يونان معادل چندان مناسبي به نظر نمي آيد. اگر آن گونه كه
در تحليل هاي جامعه شناسيك رايج است جامعه را يك موجود متشخص داراي صفت ها و اراده ي معطوف به عمل فرض كنيم و به عبارت كلي جامعه را همانند يك فرد در نظر آوريم كه عناصر سياسي-اجتماعي به مثابه ي اندام هاي آن هستند، گروه ها و اصناف بافت هاي اين بدن و افراد مانند ياخته هاي آن خواهند بود. حال اين جامعه زماني كه در تشبيه به انسان مورد بررسي ست قطعاً رواني دارد و اين روان به نوبه ي خود ضميري ناخودآگاه دارد با هر دو طيف شخصي و جمعي.(۱)
تعامل سياست زدگي و از سياست زدگي را مي توان با مدل تحليلي ي يونگ براي تعامل آركي تايپ ها تشريح كرد.براي اين كار هر كدام از دو موقعيت منظور را يك آركي تايپ در ناخودآگاه جمعي در نظر مي گيريم. زماني كه يك آركي تايپ به حدفعليت مي رسد، به دليل به هم ريختگي ي تعادل روحي، بر كليه ي رفتارهاي ظاهري اثر مي گذارد. يك حالت عمومي (كه مستقيماً به عملكرد آركي تايپ مربوط است) بالكل بر شخصيت حكم فرماست، و نتيجتاً در اثر برخورد ها و بازخوردهاي بيروني ، شخصيت فرايندهاي دفاعي ي خود در مقابل آركي تايپ را به كار مي گيرد و بيش از هر چيز از آركي تايپ مقابل (و به عبارتي سركوب آركي تايپ بيش از حد فعال) كمك مي گيرد. در نهايت فعاليت آركي تايپ فروكش مي كند و كم كم حالت مقابل شكل مي گيرد. تمام پاراگراف بالا را مي توان با جايگزاري مستقيم كلمه سياست گذاري به جاي آركي تايپ فعال باز نويسي كرد و توضيح مطلوبي براي ظهور اين دو پديده ارائه كرد.
———————————————-
(۱)براي بررسي ي بيشتر وضعيت آن چه به اندام ها و ياخته هاي جسماني تشبيه شده رجوع كنيد به مقاله ي «فردگرايي و دموكراسي ي جمع سالار» و همچنين موومان دوم از داستان «بي عرضه ها» هر دو از مسعود بُربُر در آدرس زير:
http://www.geocities.com/masborbor/contents.htm
طراحي ي راهبرد
يونگ اغلب براي درمان مسائل ناشي از ظهور ناگهاني ي كهن الگوها، به جاي سركوب، كاناليزه كردن انرژي ي كهن الگو را پيشنهاد مي كند. همين راهكار را مي توان براي بسياري معضلات اجتماعي ي ناشي از اصل تضاد به كار برد و نتيجه ي مطلوب گرفت. به گونه ي واضح تر اگر انرژي ي ظاهر شده در دوران سياست زدگي را كاناليزه و به عبارتي فعاليت هاي اينچنيني را نهادينه كنيم و از هر گونه سركوب مستقيم بپرهيزيم به تدريج فردِ دچار سياست زدگي با تخليه ي انرژي ي كاذب و گذار از لايه هاي سطحي ي نهادِ اجتماعي ي خود به لايه هاي عمقي تر راه پيدا مي كند و به سمت نقش اصلي ي خود در جامعه هدايت مي شود و در زمان مقتضي نه تنها دلزده از سياست نميشود كه به گونه ي قانونمند و مطلوب سهم سياسي ي خود را به دست مي گيرد و ايفاي نقش مي كند. احزاب جايگاه خود را مي يابند و رسانه ها نه سانسور خبري ي بيش از حد را ناگزير خواهند بود و نه به موج سواري بر توده ه�
امروز يکی گفت، يک جا خوانده « آدم ها به شوخی به قورباغه ها سنگ می زنند، قورباغه ها جدی جدی می ميرند. » لحاظ می شه!
زمانی هست که ننوشته ام و از عالم وبلاگ نويسی دورم. دی روز با محمد توکل ۱۲ به در را که جاده چالوس رفتيم برگشتنه گفتيم سری بزنيم به سينما ساويز (گوهردشت کرج) و فيلم « دنيا» را اکران می کرد. فيلمی که از لحاظ ساختاری نتيجه ی عينی ی ساختار اجتماعی ی مملکت مان است و همين ويژگی ش چيز هايی در ذهن م آورد که دوباره می نويسم. فيلم داستان يک حاجی ی مکه نديده است و کارش معاملات املاک است. با زنی آشنا می شود که از خارجه آمده و عاشق او می شود و … . موضوعی هرچند تکراری ست اما جای مانور خوبی دارد. فيلم با ريتمی خوب پيش می رود ( هر چند که حاجی آدمی ظرف يک ماه اين همه تغيير نمی کند، اما ريتم فيلم به گونه ای هست که يک ماه را خيلی بيش از اين ها نشان می دهد) و ساختاری شکيل دارد. بازی خوب شريفی نيا و قابل قبول هديه تهرانی ارضا کننده است اما … اين ساختار خوب در نهايت به گند کشيده می شود. مثل بیشتر فيلم های سطح پايين و حتا سيما فيلمی، فيلم نامه در پايان فقط در پی بستن داستان است و نوعی ماست مالی هميشگی… از همان نوع که در بنيان جامعه شکل گرفته است. از همان گونه که حتا جنبش های پيش روی ادبی مان هم بدان دچار است: ايده ای عالی و ديدگاهی خلاق با هم در می آميزند، ساختار میگيرند و در نهايت به گند کشيده می شوند! از همان گونه که ساختار سياسی مان بدان دچار است: خاتمی می خواهد اصلاحات را به رخ ملت بکشد پس بايد کاری نو بکند. سلسله قتل های زنجيره ای سرمنشاخود را در وزارت اطلاعات پيدا می کند ، اگر دوره ی هاشمی بود همه چيز پشت پرده حل می شد اما خاتمی اصلاح طلب است پس کاری می کند در تاريخ ايران و حتا خيلی از جوامع دمکراتيک بی سابقه. به مردم اعلام می کند که قتل ها در ساختار خود نظام حاکم ريشه دارد. شايسته ی تقدير است. کاری نو و ارزنده اما… در نهايت دولت می ماند در اين که اين بازی چگونه پايان يابد وجز به يک ماست مالی ی وقيح ره نمی يابد و سروته قضيه را با واجبی هم می آورد. همان گونه که کارگردان (يا نويسنده ی دنيا سر و ته فيلم را…)
شايد گفته شود فيلمی در اين سطح برای بررسی ی اين همه جول يک جامعه [ جول= عميق، گود]، زيادی سطحی است همان طور که لايه های سياسی لايه های سطحی ی تحليل های جامعه شناسيک هستند و … اما فراموش نکنيم که رولان بارت در کتاب System de la Mode ساختارهای زبانی را که ژرفی ترين لايه های ساختاری را برمی گرداند واصولاً ساختارگرايی ادبی را با بررسی شماره های پياپی مجله ی مُد لباس به مدت يک سال و با بررسی آگهی های تبليغاتی به بهترين وجه ممکن و کامل تحليل می کند. جامعه ی ايران آشفته است . در بنيان خود از آشفتگی شکيل شده و اين را با براهين فلسفی و استنتاجات “جول” روان شناسيک و جامه شناختی به سادگی نمی توان نشان داد و ريشه يابی کرد اما با کوچک ترين مثالی از لايه های سطحی ی اجتماع می توان نشان داد و ديد که آشفتگی از سر تا پا مان می ريزد و اين فقط و فقط از گذار سنت به مدرنيته نتيجه نمی شود…
خوبی ی صبح های زود اين است که تکراری نمی شود. هر روز يک مکاشفه ای دارد. حالا منفی يا مثبت. lol امروز يک دختر خيلی سفيد ديدم. نمی دانم چرا هر کار کردم نتوانستم تصور کنم زير اين پوست سفيد گوشت قرمز ( از آنهايی که می خوريم مثلاً گوشت گاو ) باشد با آن رنگ جگری ی کبود و آن طعم گرم بی معنی ش. مطمءن بودم سفيد است. مثل گوشت مرغ اما خوش مزه تر. امروز کلی هم بحث فلسفی کردم. کماکان صدرا. دارم يک مقاله به اسم Mulla Sadra’ s Theosophy as a model in Islamic Philosophy يا يک همچين چيزی می خوانم از يک دکتر ترکيه ای به اسم Alparsalan Acikgencکه راجع به Existentialsm و اسلام کار می کند. همانی ست که دنبال ش بودم. تقريباً ساعاتم را خوب می گذرانم جز تو عزيزم که نيستی … دی شب به خدا دل م هزار راه رفت. خيلی منتظر بودم. می دانی من سالی دو سه بار بيشتر گريه نمی کنم. ممنون که يادم دادی. آدم را آرام می کند…
امروز امير عطايی شرط بست که جلوی در فنی دراز بکشم. کشيدم. رفتيم مارتين و نهار داد. خيلی وقت هست که ننوشته ام. ذهن م آرام است و تنبل. آرامش خوب است. تنبلی نه اما. يک کارهايی می کنم. يک دوره ی سياه را گذراندم اما يک شروع خوب دارم. با […] آشنا شده ام. در مجموع خوب می گذرانم. بهتر هم می شود. فواره های حوض چهار متری بالا می رود و می ريزد روی آب و نور خورشيد از رو به رو می خوابد روی حلقه ی ريزش جوشان ش. حلقه ی نقره ای ، خودش را باز و بسته می کند و کش و قوس می دهد روی آب.انگار يک چيزکی بداند از عشوه گری. اين جا که نشسته ام خنکای نم داری می آيد. nikita را هم ديدم از Luc Besson. خوشم می آيد از کارش…Leon عالی بود. يک اگزيستانسياليست واقعی. راستی چند وقتی هست تماسی نداشته ايم. دل م خيلی تنگ شده است…
امروز صبح که بعد عمری زود بيدار شدم تازه فهميدم ملت چرا با کله ی سحر حال می کنند. وسط درختا بود. يه جور تازگی عجيب که همه چيزو خيلی عشوه گرانه می ريخت تو چشم آدم. انگار همه چيز تو ذوق بزند. يا اصلاً همه چيز زيادی وجود داشته باشد. يک جوری انگار همه چيز از يک جنس باشد. يک خمير که مثلاً يک بچه ی احمق لای دست هاش فشار داده باشد و اين شکلی ش کرده باشد. مثل مدفوع..تا اينجاش بد نبود. يه جور تنوع. کلاس هم داشت! ولی خب آدمها کمرنگ شده بوده بودند. دم فنی يکی را که داشت با هيجان خالی می بست و دست هاش را در هوا تکان می داد مثل کرمی ديدم که سرش را از آورده بيرون و وول می زند. آدم. لای آن همه وجود. کرمی که از مدفوع تغذيه می کند
شب بخير
خب…هنوز همون جوريه که بود: نمی خواهم بيش از خودم عمر کنم! بخورم، بخوابم. آهسته و ملايم وجود داشته باشم. مثل اين درخت ها. مثل يک گودال آب. مثل نيمکت سبز رنگ کلاس
درست مثل تهوع، با يک ريزه تغيير اما نه خيلی مهم:
I believe in God!
هر چند که امروز بی نماز بودم. بابت دی شب. راستی امروز يه جمله ی قشنگ خوندم. قشنگ و کثيف
I stick my finger into existence… it smells nothing! ![]()