گردش نامه

بايگاني دسته گردش نامه

BubbleShare: Share photos - Create and Share Crafts
رامسر - دوازدهم تا پانزدهم شهریورماه ۱۳۸۷

چه قدر زمان می شود که فریضه ی در دفترهایم، یادداشت روزانه نوشتن را به جا نیاورده ام؟ بهانه گیری کنم؟ رسانه نگاری (وب نویسی و روزنامه نگاری)، کار، زندگی، یارانم، … بهانه است!
رامسر بودیم با لادن، بابا، مامان، مینا و مونا. یک سفر عالی، به سرسبزترین شهر ایران با دیدنی های بی مانند، از مارکوه و قلعه ی بالای آن گرفته تا موج های ناآرام دریا. کاخ مرمر، آب گرم، جاده ی جواهرده، با امامزاده ای که آتش کده ای بوده و گورستان گبری. ای عجیب سبز! چه قدر هوا، چه قدر تازگی…
در پله هایی که می رود تا دژ مارکوه، می نشینم روی دو پا، خیره می شوم به گیاهی که آب دانه های شبنم بامدادی، لای تای برگ درازش لمیده اند. بعد، از پشت دوربین نگاه شان می کنم، و بعد، ثبت شان می کنم. مگر می شود؟ مگر می مانند؟ هیچ می شود، این لحظه هم…
برگشتنا، نواری می خواند، یک دو آهنگ هم از قمیشی که در مذمت مهاجرت می خواند. کلاردشتیم که توی ذهنم آهنگی یک بار دو شنیده از داریوش خوب به یادم می آید و می خواند:
«
کهن دیارا
دیار یارا
دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گریزم کجا گریزم
وگر بمانم کجا بمانم؟…
»
بابا نگران لنت هاست…

غار دانیال

غار دانیال در نزدیکی متل قو (غرب مازندران) - ۲۵ مرداد ماه ۱۳۸۷ با لادن و یارانم - نگاره ها همه از دیگر یاران همراهم در برنامه است، من نگاره برداری نکرده ام.

BubbleShare: Share photos - Create and Share Crafts

از هر چه در این سفر هم که گذشته باشم، زادروزت را نمی توانم که خجسته باد نگفته بگذرم- شاد و آزاد زی

با كرانه هاي كوير - روز سوم

پيچاپيچ، بسيار راه هاي نرفته، تو در تو، ناشناس، با خردك هاي دور ريختني و ديوارهاي خراب و سقف هاي فرو ريخته، درياهاي خشكيده و دالان هاي پنهان و راه پله هايي كه به هم راه ندارند و به پرتگاه ها مي رسند و بالكن ها و اشكوبه ها و تاق ها و رواق ها و كنگره ها. معماري در حجم، پير حاجات:‌ من درون خودم راه مي روم. مي گردم… ادامه… »

با كرانه هاي كوير - روز دوم

صد دروازه. اينجا پايتخت سرزمين پارتيان بوده است. ديوارها، از ميانشان گمانه ها، و در كنار شهر دژي ششصد هفتصدساله و دقيقن از ميان اندك بازمانده ي شهر دوهزار ساله  خط راه آهن كشيده اند. قطاري اتفاقن مي گذرد بلند. دستم به دوربين مي رود و نمي گيرد. زمين زيرپايم درست و حسابي مي لرزد. اين همه جا براي عبور… در تپه ها به هروله بالا و پايين مي روم و قطار مي گذرد. دقايقي بعد قطارهايي كوچكتر، لوكوموتيو هايي، تو گويي تكه قطارهايي،‌باز مي گردد. انگار قطاري بزرگ به ايستگاه همين كنار مي رود، رنده مي شود،‌ ريز ريز بر مي گردد.
آن سو تَرَك نيساني – طبعن آبي رنگ! – در دورنماي پيش رويمان ايستاده و دو نفر با پشت خميده ميله اي را روي زمين مي كشند. دنبال چه مي گردند؟ زمين زير پايم مي لرزد…

ادامه… »

با كرانه هاي كوير - روز نخست

نزديك يازده تصميم گرفتيم، دوازده و سي و هشت دقيقه وارد اتوبان كرج – تهران شديم، با پنجاه ليتر بنزين دبه اي ابتداي كار.
منم، با لادن و پويان. پويان Nightwish  در گوشش و من چيزي و جنسي ديگر و لادن Da Vinci Code مي خواند. و پيش پاي من جامع التواريخ (فصلي كه به اسماعيليه اختصاص دارد)، خمسه نظامي، حافظ، شعر نو، و اطلس هاي راه و اماكن ديدني غنوده اند.
اكباتان، بلوك فلان، ورودي فلان، طبقه و شماره ي فلان، پويان مي خواهد كارت سوخت مادرش را تحويل بدهد و برويم. درامز راجر تيلور را نگه داشتم تا فلانهايش را بپرسم.

پويان رفته در كيسه خواب -۳۰ درجه ، لادن در كيسه خواب خودش، من هم. اتاقي آن طرف تر مهندسي از مرند، يكي ديگر از زنجان و ديگري از بابل كه در كارگاه شركت تدوين نيرو مشغولند. ساعت نمي دانم چند بعد از ظهر بود وقتي درب كاروانسراي شاه عباسي را بسته يافتيم و از لاي آجرهاي ريخته و در شكسته پشتي رد شديم. كاروانسرا با حجره هاي چهار سو، حوضي در وسط، پله هايي به چهار گوشه بالا و دوربينم كه مرتب عكس و فيلم مي گيرد، براي ثبت. آن چه در آن لحظه ي يگانه هست كه  با عكسي و با هيچ جنس روايتي ديگر ثبت نمي شود. غير از آن هم / آن چه كه در عكس و فيلم و هر روايتي مي تواند بماند / آن هم كه اصن چيزي نيست، وجود ندارد. براي ثبت ِ چه؟

ادامه… »



بايگاني با گاهشمار ميلادي

گاهشمار خورشيدي

شهریور ۱۳۸۷
ش ی د س چ پ ج
« مرداد    
 ۱
۲۳۴۵۶۷۸
۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵
۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱۲۲
۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸۲۹
۳۰۳۱