روزنوشته های کاغذی »

دیگر آفتاب را نخواهی دید

دیگر آفتاب را نخواهی دید

مسعود بُربُر مهر ۱۲, ۱۳۹۱ ۰

من‌هایی بر زمین افتاده، ساختمان‌هایی فرو ریخته‌اند. دودها تمام شده‌اند، دوده‌ها آرام می‌گیرند. سنگین  و خاکستری است هوا، خیل سپاهیان، نه، اینها تازه پیش‌قراولانند، بر جنازه‌های ملاحده و بت پرستان و خائنان پای می‌گذارند.

بیشتر بخوانید »
در جستجوی روایت پنهان: آب و آفتاب بعد از ظهر

در جستجوی روایت پنهان: آب و آفتاب بعد از ظهر

مسعود بُربُر اردیبهشت ۱, ۱۳۸۹ ۱

پانزدهم فروردین ماه 1389- بعدازظهر بهاری شیراز – همه خوابند بهار اگر شکوفه‌های زردآلو را درست می‌کاویدی وسطشان یک چیزی بود که خیلی هم شیرین و خوردنی بود و بعدتر لابد می‌شد هسته‌ی زردآلو

بیشتر بخوانید »
گامی که در سرزمین پارس پیمودیم و آمدیم

گامی که در سرزمین پارس پیمودیم و آمدیم

مسعود بُربُر بهمن ۲۹, ۱۳۸۸ ۵

[singlepic=101,320,215,,center] * جمعه بیست و سوم بهمن ماه 1388 – ساعت 9:30 شب، خانه ‌ی آقای بزرگی در فیروزآباد [singlepic=95,120,180,,left]رفتیم معبد آناهیتا (در بیشاپور): آرامش بعد از ظهر در سنگ‌ هایی که انباشت زمانند.

بیشتر بخوانید »
در جستجوی روایت پنهان: از آغاز، دانه هاي بينايي

در جستجوی روایت پنهان: از آغاز، دانه هاي بينايي

مسعود بُربُر تیر ۵, ۱۳۸۸ ۰

دانه هاي بينايي جاي دوري مي بَرَدم. زماني كه مي دانم بيش از چهار سال نداشته ام. از خانه ي گوهردشتِ باباامير/ مادر، جاجیم روي تخت خواب فلزي شان يادم است با دانه ها

بیشتر بخوانید »
رویای نیمروز تابستان

رویای نیمروز تابستان

مسعود بُربُر شهریور ۲۶, ۱۳۸۷ ۰

فرو رفته باشی در تختخواب و زیر پتو غلت بزنی. سرت را از زیر پتو بیاوری بیرون ببینی نوری زده در اتاق از برفی که همه جا باریده. Posted by | View Post |

بیشتر بخوانید »
نگاه بانی ِ همیشگی ِ هیچ چیز و همه چیز

نگاه بانی ِ همیشگی ِ هیچ چیز و همه چیز

مسعود بُربُر شهریور ۱۷, ۱۳۸۷ ۰

BubbleShare: Share photos – Create and Share Crafts رامسر – دوازدهم تا پانزدهم شهریورماه 1387 چه قدر زمان می شود که فریضه ی در دفترهایم، یادداشت روزانه نوشتن را به جا نیاورده ام؟ بهانه

بیشتر بخوانید »