الكساندراي عزيزم، ′۴۴و۸ صبح ديروز آخرين سيگارم هم تمام شد و من در اين دو روز و يك شبي كه بدون سيگار گذرانده‌ام مفهوم واقعي شكنجه را با تمام وجود حس كردم. در اين اطاقك دو در يك متري نمناك ديگر فقط به ياد توست كه لحظاتم سپري مي‌شود. كاش در جلسات حزب به جاي تو ايوانويچ معاون من مي‌شد تا هرگز با تو آشنا نمي‌شدم؛ Continue… »