کلیدواژه: ’بهنود‘

توبه فرمایان

ديدن فيلم رسوايي مددی معاون دانشجویی دانشگاه زنجان گويا دیگر خبر شگفتی نيست، چه آنکه در ماههاي اخير از اينگونه ‏خبرها زياد شنيده ايم:‏
‎-‎‏ رسوايي فرمانده نيروي انتظامي استان تهران به روايتي با شش زن برهنه‏
‏- بازداشت اميري ، دبير ستاد انتخابات استانداري قزوين در ماشين خود با وضعي زننده‏
‏- رسوايي اخلاقي معاون وزارت علوم‏
‏- بازداشت يک استاد دانشگاه در دانشگاهي در گيلان
‏- تعرض يک مامور حراست دانشگاه سهند تبريز به يک دانشجوي دختر‏
‏- بازداشت خدادادي، نماينده ملکان استان آذربايجان غربي در مجلس هفتم، به اتهام جرايم اخلاقي
‏- بازداشت يک نماينده ديگر مجلس به اتهام تير اندازي و سوءاستفاده اخلاقي
‏- افشاي رسوايي اخلاقي رئيس دانشگاه علوم پزشکي شهرکرد‏

در باب این همه می خواستم بسیار بنویسم اما بهنود چیزی برای نوشتن نگذاشته، بخوانید. برای دوستانی هم که به دلیل فیلتر بودن سایت روز دسترسی به این نوشته ندارند متن کامل این نوشته و همچنین بیانیه دانشجویان کرمانشاه را درباره رسوایی اخلاقی معاونت دانشجویی دانشگاه زنجان در ادامه همین نوشته می آورم: دنباله …

آتشي رفت

آن قدر شيوا نوشته مسعود بهنود که جز تيتر مطلب چيزی اضافه نکنم در اين وبلاگ و شعری از او بياورم: دنباله …

همه چيز از همان ابتدا کلمه

ببين، نگاه كن ، آدم ها روي سيم ها عاشق مي شوند. آدم ها روي سيم ها چيز مي نويسند. سيم هاي الكترون تلالؤ خورشيد را بريده اند و، جوي هاي خشك بي تفاوت از كنار آدم ها مي گذرند…

….

به اين قطعات ادبی عادت کرده ام. واقعيتی در کار نيست. هر چه هست همين هاست. همه چيز زبان است. همه چيز از همان ابتدا کلمه بوده است.

همه جا به هم ريخته. چند وقتی بود مطالب بهنودرا هم که می خواندم می ديدم چيزی دارد شروع می شود. نوشته هاش چند وقتی بود بوی خاصی داشتند و ديگر لحن آرامش بخش ش، لحن بيناش را همراهی نمی کرد. دانشگاه در هم ريخته و دوستان م اجازه نمی دهند در خوابگاه بمانم و حالا در خانه هم به غير از چند تلفن عجيب و غريب، تلفن دوستانی ست که خبر از بازداشت م می دهند اگر به تهران بيايم. چند وقتی بود حس عجيبی گرفته بودم که هر جا می رفتم دور و برم را می پاييدم. راست می گويد بهنود. لمپن ها همه جا هستند و تنها خطری که ما را تهديد می کند همين است و …

بسیج از کی تا حالا مجوز دارد کلاش در دست بگيرد رو به روی همکلاسی هاش ، دانشجوها… اراذل و اوباش؟ اين ها که اين همه تلاش کرده اند و در بهترين دانشگاه ايران درس می خوانند اراذل و اوباش ند يا […] هايی که قدر سگ سواد ندارند و شعور و غيرت شان همين است که روبه روی خوابگاه دختر ها جمع شوند و فحش ناموسی نثارشان کنند؟

رکوييم همچنان بهترين است. راستی من کجا بزرگ شده ام، کجا بزرگتر می شوم که نوحه ی مرگ آلود رکوييم که موتسارت در عزای خودش سروده، بهترين نوا و مناسب ترين بيانگر هميشه ی شرايط ش است؟ Lacrimosa….

دل م برای تو تنگ شده است… خيلی … بيشتر از هميشه… بيشتر از…

دوتا:.

امتحانات و نوشتار

هفده خطي نوشتم و نمي دانم چه شد که پريد! هميشه دم امتحانات که مي شود ذوق نوشتن من عود مي کند. چندي يادداشت و طرح و يک کليپ و چند کار حسابي براي جامعه فرهنگي حاصل اين چند گاهه بود. چند دوستي نو هم پايه ريزي کردم که هميشه مي دانم دم امتحانات لازم است. ;)

نهايه الحکمه را دارم می خوانم از علامه طباطبايی. کتابی بسيار صدرايی. با تمام وجود ازش لذت می برم. ملاصدرا هنوز number one من است. در فلسفه ی صدرايی غوطه که می خورم از همه ی عوالم جدام. يعنی بالاترم. به غير از عالمی که می دانی و هميشه بالاترين من است. وبلاگ بهنود را هم می خوانم . يکی از کارهای آخرش از ارتفاع درد به حق يک بازبينی کامل از تمام تحولات اخير از اول اول خاتمی تا الان بود با همان لحن جذاب و ادبی ش که هميشگی ست. چون هيچ کدام از طرح ها و حرف هام را الان نمی توانم بنويسم اينجا، چند جای جالب برای خواندن لينک می کنم از وبلاگهای دوستان. مثلاً حنيف عزيز که با ذکر مقاله ای از جايی ناشناس بخثی را مطرح می کند که جواب های دوستان ش از خود مقاله ديدنی تر است.

صفا.:

دربند سبز

آدم وقتی مدتی دلزده شده باشد و بعد بخواهد به عالم خودش برگردد وقتی ببيند کسی نيست ونمی خواهد باشد دل سرد می شود… وقتی با تمام ادعا ها نهايتاً خود را تنها بيابد هم… اما خب چيز هايی هم هست . مثلاً يک نشريه ی الکترونيکی هست کار چندی از دوستان م که هميشه می خواهم خسته نباشيدی بگويم به خاطر کار قشنگ شان و دل های قشنگ شان و نمی شود. پرسه مدت هاست منتشر شده و خود من هم فرصتی

اگر پيش بيايد حتماً در جمع شان خواهم بود اما خب هزار هزار طرح هست و هزارهزار که نمی گذارند. يا مثلاً بهنود عزيز که هميشه می دانم که هر وقت بخوانم کارش را می دانم که خستگی م را خواهد برد که همو حتا خاطرات بند را به نام دربند سبز می نويسد و جداً سبز می بيند که می نويسد… همين مقاله ی آخرش را از همان اول که می خوانی : “وقتی می نويسم دلم به نسل جوان اين ديار کهن روشن است بعضی از هم سن و سال هايم به طعنه می گويند دلت خوش است، وقتی می نويسم ياس و نوميدی بد کوفتی است و از نسل جوان دور باد برخی می نويسند ديگر اميدی باقی نمانده تا کی هی به خودمان اميد بدهيم. اما من بر اين عهدم و هر روز دليلی و شاهدی ديگر و بهتر می يابم برای اميدی که زنده ام می دارد” و مثال قشنگ ش حنيف عزيز که در وبلاگ خودش وقتی می پرسد ” آيا خدا هست؟؟؟؟؟؟؟؟آيا خدا هست؟؟؟؟؟؟؟؟آيا خدا هست؟؟؟؟؟؟؟؟” و چندی جواب طعن آميز می گيرد با اين همه جديت از دل چاهی از پرسش انگار فرياد می کند ” باور کنيد سوال جدی است…باور کنيد…باور کنيد…باور کنيد…باور کنيد…باور…” و همين است که هنوز هم می نويسم…

دلتنگی هم شايد

wooah! چند وقت می شه که ننوشته ام. اصلاً وبلاگ نويسی از يادم رفته…

يک مقاله از بهنود خواندم که خيلی جالب بود.. چند وقتی می شد مطلب خوب روزنامه ای نخوانده بودم. اين پسره دست ش ، فحش هم که بده، آرامش می ده. يکی دوتا مقاله دارم می نويسم منتها لنگ بزرگداشت شاملو و آلاچيق و امتحانا هستم… دارم در دفاع از روشنفکران سارتر رو می خونم و دمکراسی بازدارنده چامسکی که کولاک کتابيه…

بايد زودتر جامعه فرهنگی رو منتقل کنم و خودم تو عالم خودم برگردم… يه جور خستگی… و دلتنگی هم شايد.

ف:. م :.

دوتا :.