۱۰ آبان
« روی پيانو را گرد گرفته است، و نت ها ماه هاست که ورق نخورده اند.» مدت ها بود که در خانه حرفی نگفته بود، و رنگ خانه را نديده بود. پنجره را که خواست باز کند غيژ غيژ فلز زنگ زده بلند شد: « عجب برفی می بارد. تمام شب ارتش مارش هميشه پيروزی زد، و در آخر شکست سختی خورد، و باز مارش پيروزی زد. و بالاخره آن زنی که قرن ها منتظرش بودم ميان برف ها پيداش شد، و زير غيژ غيژ تانک ها غلتيد. » هوای تازه ی سنگين و مرموزی اتاق را پر کرد، و چهار ديوار اتاق، به چار ديواری ی مرز ها سفر کردند. « پنجره را که باز می کنم، نگاه م به کوه هايی می افتد، که يادآور تيشه ها و تخت جمشيدند، و کاخ هايی که هرگز ساخته نشد. به راه هايی فکر می کنم که پوشيده از برگ های خشک درختان بودند، و هيچ صدای خش خشی از ابتدای سطح شان بلند نشد. به کودکانی که در بستری از گل به خواب فرو رفتند، و پوست پشمالوی عروسک هاشان را غبار خاطره ها پوشاند. من، به نيمکت های خالی ی معاشقه در پارک ها فکر می کنم، که اين چنين صبورانه در انتظار دو نيمه ی عشق ند. تمام خيابان های شهر، آب جوی هاشان سياه بود.» لب هاش حرکت خشکی کرد، و صدايی از اعماق آينه های روح او طنين انداخت « هيچ کس مرا کامل نکرد، تنها کسانی که تنها نمی مانند ، سايه ها هستند. » سرش را ميان دست هاش گرفت، و پلک هاش را بست.
( قسمت هايی از داستان زنگ ها از مجموعه داستان بی عرضه ها، ۱۳۷۸)
دیدگاههای تازه