خب…هنوز همون جوريه که بود: نمی خواهم بيش از خودم عمر کنم! بخورم، بخوابم. آهسته و ملايم وجود داشته باشم. مثل اين درخت ها. مثل يک گودال آب. مثل نيمکت سبز رنگ کلاس

درست مثل تهوع، با يک ريزه تغيير اما نه خيلی مهم:

I believe in God!

هر چند که امروز بی نماز بودم. بابت دی شب. راستی امروز يه جمله ی قشنگ خوندم. قشنگ و کثيف

I stick my finger into existence… it smells nothing! ;)