کلیدواژه: ’حنيف‘

دوست داريد سرمستی های بی بنيان شدن تان را اگر

از حنيف خوب شعری خواندم که همچنان در تکاپوست، و می خواهم که هميشه باشد. برای حنيف خوب است، بخوانيد: هست ، نيست…

اما عباس خوب م که مدت ها بود نخوانده بودم ش هم امروز حرف ها داشت برای آن چه مقتضای اوست و مقتضای بسياری از ما . مثل هميشه اگزيستانسياليسم در ذات کلمه هاش در وجودش است وقتی می نويسد: «تکه ای که از پوست لبم کنده ام جلوی رويم روی ميز افتاده. انقدر کوچک که نمی توانم بفهمم سرد است يا گرم. سفيد است. به زمانی فکر می کنم که قرار است تمام بدنم همينطور سرد شود.» دوست داريد سرمستی های بی بنيان شدن تان را اگر، بخوانيد. چنين گفت زرتشت…

امتحانات و نوشتار

هفده خطي نوشتم و نمي دانم چه شد که پريد! هميشه دم امتحانات که مي شود ذوق نوشتن من عود مي کند. چندي يادداشت و طرح و يک کليپ و چند کار حسابي براي جامعه فرهنگي حاصل اين چند گاهه بود. چند دوستي نو هم پايه ريزي کردم که هميشه مي دانم دم امتحانات لازم است. ;)

نهايه الحکمه را دارم می خوانم از علامه طباطبايی. کتابی بسيار صدرايی. با تمام وجود ازش لذت می برم. ملاصدرا هنوز number one من است. در فلسفه ی صدرايی غوطه که می خورم از همه ی عوالم جدام. يعنی بالاترم. به غير از عالمی که می دانی و هميشه بالاترين من است. وبلاگ بهنود را هم می خوانم . يکی از کارهای آخرش از ارتفاع درد به حق يک بازبينی کامل از تمام تحولات اخير از اول اول خاتمی تا الان بود با همان لحن جذاب و ادبی ش که هميشگی ست. چون هيچ کدام از طرح ها و حرف هام را الان نمی توانم بنويسم اينجا، چند جای جالب برای خواندن لينک می کنم از وبلاگهای دوستان. مثلاً حنيف عزيز که با ذکر مقاله ای از جايی ناشناس بخثی را مطرح می کند که جواب های دوستان ش از خود مقاله ديدنی تر است.

صفا.:

دربند سبز

آدم وقتی مدتی دلزده شده باشد و بعد بخواهد به عالم خودش برگردد وقتی ببيند کسی نيست ونمی خواهد باشد دل سرد می شود… وقتی با تمام ادعا ها نهايتاً خود را تنها بيابد هم… اما خب چيز هايی هم هست . مثلاً يک نشريه ی الکترونيکی هست کار چندی از دوستان م که هميشه می خواهم خسته نباشيدی بگويم به خاطر کار قشنگ شان و دل های قشنگ شان و نمی شود. پرسه مدت هاست منتشر شده و خود من هم فرصتی

اگر پيش بيايد حتماً در جمع شان خواهم بود اما خب هزار هزار طرح هست و هزارهزار که نمی گذارند. يا مثلاً بهنود عزيز که هميشه می دانم که هر وقت بخوانم کارش را می دانم که خستگی م را خواهد برد که همو حتا خاطرات بند را به نام دربند سبز می نويسد و جداً سبز می بيند که می نويسد… همين مقاله ی آخرش را از همان اول که می خوانی : “وقتی می نويسم دلم به نسل جوان اين ديار کهن روشن است بعضی از هم سن و سال هايم به طعنه می گويند دلت خوش است، وقتی می نويسم ياس و نوميدی بد کوفتی است و از نسل جوان دور باد برخی می نويسند ديگر اميدی باقی نمانده تا کی هی به خودمان اميد بدهيم. اما من بر اين عهدم و هر روز دليلی و شاهدی ديگر و بهتر می يابم برای اميدی که زنده ام می دارد” و مثال قشنگ ش حنيف عزيز که در وبلاگ خودش وقتی می پرسد ” آيا خدا هست؟؟؟؟؟؟؟؟آيا خدا هست؟؟؟؟؟؟؟؟آيا خدا هست؟؟؟؟؟؟؟؟” و چندی جواب طعن آميز می گيرد با اين همه جديت از دل چاهی از پرسش انگار فرياد می کند ” باور کنيد سوال جدی است…باور کنيد…باور کنيد…باور کنيد…باور کنيد…باور…” و همين است که هنوز هم می نويسم…