زياد هست که بايد بنويسم و ننوشته م. تابستان م شروع شده و من تابستاني شده م، وجودي. زياد هست که کافه نادري ديگر نيامده م، با گارسون هاي بامزه ش. پيرمردهاي لبخند به لب، شيطان، بامزه و خنده دار. انقدر زياد هست که ننوشته م که شايد ننويسم و حتمن هم که نمي نويسم همه را. سمفوني ي مردگان عباس معروفي را با آن فضاسازي ها و آن سيال ذهن ها و آن پاپاخ ها گم کردم لاي پروژه و کار و درس و تازه از سياست دور مانده م و مطبوعه نگاري. دي شب با اتوبوس رفتم انديشه. ژل خاکستري ي شب از توي پنجره هاي اتوبوس مي ريخت تو، بدن م را کرخ مي کرد و من فکر مي کردم هيچ چيز به هيچ چيز نمي ارزد اگر بخواهم الان آن بيرون باشم کنارباغ هاي دو طرف جاده و باد و تپه هاي شني و خاکستري ي شب و بوي سوخته ي چوب و نتوانم. اگر بخواهم آن جا باشم و يک شب تاصبح يا به اندازه ي يک تمدن و تاريخ تا ابديت بخواهم بمانم و زندگي کنم و يک شب کولي وار تاصبح را هم که بخواهم و نتوانم … کار، نوشتن، خواندن، موزيک، همه هيچ… چراغ هاي روشن ِ گاهگاهي ي بيرون شبيه حس مسافرت بودند و بوي خنک ِ چوب هاي سوخته و ماشين هايي که معلوم نبود دارند توي چي کجا مي روند و من که وجود داشتم لاي باد ِ شيشه ي باز اتوبوس از خواب که بيدار شده بودم که کرخ بودم يا نمي دانم خوابم مي برد داشت، که کرخ بودم. آدم چه زنده باشد و بميرد چه مرده باشد و به زندگي آيد دارد از يک چيزي به چيزي مي رود رد مي شود مي گذرد. انگار دارم دست و پاي آخري را مي زنم تا پا به نمي دانم چي ي ديگري بگذارم که نميدانم چي ست و”خودم تر” شوم. دوتا خارجي ي خنده دار آمدند اين جا نشستند به سرعت و سر پايين انداختند و شروع کردند به روزنامه خواندن. سر پايين. تند تند.
خارجي ها هم اين جا مي آيند روزنامه مي خوانند تازه تهران تایمز
جو اين جا را دوست دارم . چه قدر آدم ها خنده دارند. اين دو تا را لادن ديد و نشان م داد اما اين ها را نديده هم مي دانستم. آدم ها خنده دارند. من …
[ يک غروبي اوايل تابستان ۱۳۸۴ در کافه نادري]

عکس از محمود پاکزاد