یادداشتی از مسعود بهنود خواندم با عنوان “ نقی دیگر فرمان نمی برد” و در فیس بوک به اشتراک گذاشتم و بالای آن نوشتم “بسیار بسیار خواندنی” و زیر آن نوشتم “این بار صراحت گهگاهی مسعود بهنود با شیرینی همیشگی قلمش تلفیق شده و هر که نخواند به باورم از دستش رفته است”. یکی از دوستان اندیشمندم روی دیوار فیس بوکم زیر این نوشته آورد که: “راستی مسعود جان این صراحت به هنگامی که بی بی سی در نوروز می خواست نام آوران تاریخ ایران را برگزیند از سوی مسعود بهنود عیان بود. ایشان با صراحت بی نظیرش حجت الاسلام خاتمی را یکی از بزرگان تاریخ ایران (دقت کنید تاریخ ایران) عنوان کرد”
همو با تهوع آورخواندن جهل یا غرض مسعود بهنود ادامه داده:” غرض و مرض یا شاید هم ناآگاهی آقای مسعود بهنود از همان بندهای آغازین قابل مشاهده است. ایشان می گوید نشانه های فراوانی هست که مستند می کند که بزرگ ترین نیروئی که رضاشاه را به قدرت رساند … بزن بهادرها و روحانیون بودند. این گزاره ای است که برخلاف گفته ی ایشان با هیچ مستند تاریخی ای نمی خواند. به باور مورخانی برجسته ای چون ماشاالله آجودانی، شاهرخ مسکوب، عباس میلانی، علی میرفطروس، سیروس غنی و … آمدن رضاشاه برآیند خواست اکثر روشنفکرانی آن دوره همچون محمدعلی فروغی، محمود افشار، علی اکبر سیاسی، عارف قزوینی، ایرج میرزا، ملک الشعرای بهار، داور، تیمورتاش و ده ها تن دیگر بود. رضاشاه تنها پادشاهی بود که برخلاف سنت چند سده ای که روحانیون تاج بر سر پادشاه می گذاردند وی خود تاج بر سر نهاد و این حرکت نمادینی بود به معنای پایان دست اندازی های این قشر بر جان و مال و ناموس ایرانیان که در طی ۱۶ سال پادشاهی او نمود عینی بسیاری هم یافت. جهل یا غرض آقای بهنود چنان تهوع آور است که آدمی را خواندن مابقی باز می دارد…”
در نوشته ی پیش رو از سه مسعود سخن هست. مسعود بهنود که نقی دیگر فرمان نمی برد را نوشته، مسعود دیگری که این نوشته را تهوع آور خوانده، و من که به نقد مسعود دوم نشسته ام.
*
جمعه بیست و سوم بهمن ماه ۱۳۸۸ – ساعت ۹:۳۰ شب، خانه ی آقای بزرگی در فیروزآباد
رفتیم معبد آناهیتا (در بیشاپور): آرامش بعد از ظهر در سنگ هایی که انباشت زمانند. راه آبه هایی که هنوز خنکای آب بر غبارشان حس می شود. هنوز سقف ها پابرجاست. هنوز سنگ ها بر سنگ ها ایستاده اند. هنوز ایزدبانو در جان خاک و سنگ و آدم هست این جا. هنوز آدمیان جمع شده اند در خانه ای که به مهر یک “بیگانه” در آنند و عابدین نی می زند و سینا می خواند: حافظ می خواند. همه حلقه ای شده اند از مروارید. با مهر و پر مهر، تا هزار سال و بیشتر.
*
سه شنبه بیست و هفتم بهمن ماه ۱۳۸۸ – خانه مان
رفتیم فارس. با دوستانی و یارانی. جاهایی که دیدیم: بیشاپور، معبد آناهیتا، دریاچه پریشان و شهر گور که ناگزیر تنها از کنارشان گذشتیم. تنگه ی هایقر را داشتند در محوطه اش سد میساختند و ما ندیدیم. کاخ اردشیر پاپکان که من نرفتم ببینم و دیر که بود بچه ها برای برگشتن بر سر یک نیسان ریخته بودند اما وقتی رسیدند سینا کیفش را جا گذاشته بود و ناگزیر برگشت! نارنجستان قوام تعطیل بود. سعدیه رفتیم و فالوده ای هم خوردیم. حافظیه رفتیم و برای خودم و دیگران فال گرفتم: فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان
و دیگر:
- بر سر تربت ما چون گذری همت خواه که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
- هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک گرم تو دوستی از دشمنان چه دارم باک
باغ دلگشا ناهار خوردیم و کوهی را که کنار دلگشا بود تماشا کردیم. شب را کنار تخت جمشید خوابیدیم و فردا را در تخت جمشید ونقش رستم و پاسارگاد گذراندیم و بعد آمدیم به تهران. شب قبل از آمدن رو به تخت جمشید ایستادیم و همه با هم ای ایران خواندیم.
آنها که بودند: من (مسعود بُربُر)، لادن امینی بروجنی، بهمن جمالی، مینا بُربُر، سارا سجادی نایینی، پیمان فرتاش، آترا (آتش)، امید متین فر، سپیده سجادی، گلنوش و فرنوش اشتری، مهتاب و مهشید مافی، امید دوست محمدی، عابدین، آرمان اعتماد، آسیه صدیقیان، سینا پرتوی، مرتضا کریمی، حسام ضیایی، صابر مصطفویان، آزاده میرعابدینی، علیرضا فرحی، مهتا فرحی
در معبد آناهیتا بی برو برگرد به آناهیتا میاندیشیدم و به آب که آرام و لای لای وار از کناره های راه می رفت بر سنگ ها و زمان بی نهایت شده بود و کشدار. شب را در خانه ی بزرگی گذراندیم که نامش بزرگی بود و خود و خانواده اش ایرانی و مهربان بودند. صبح که رفتم جویای هایقر شوم (چه قدر حیف که بسته بود به دلیل عملیات انفجار و سد سازی) چه قدر مسیر و کوه ها و شکاف ها و اشکفت ها و تنگه ها زیبا بودند و ستونی مربعی که دایره ای بزرگ و دقیق پیرامونش، شهر گور، شب پیش از کنارش گذشته بودیم.
آمدنا به شیراز، شیراز بود و شیراز بود و کوه های شیراز بود و هوای شیراز بود. در باغ دلگشا و بر ستگها و حفره های کوه کنار باغ شیراز بود و درختانی که تنشان از خاک شیراز بود و شیراز در رگ شان بود.
و در تخت جمشید، نقش بود و سنگ بود، اما از جنس زمان بود: از جنس انباشت زمان. ایران بود و تاریخ و آوای پای سوارانی و جای پای همسرانی و شکوه خرد و سایه ای از مهر مغانی.
و بزرگ مردی که در جلگه ی پاسارگاد خفته بود. مغ مردی که کمی آن سو تر بر سنگی با بال و تاجی از جنس زمان نگاشته اش بودند.
با یاران و دوستانمان پگاه دوشنبه به “راگا” بازگشته بودیم. خاک پارسه و هوای ایران بود که همه جا بود و آتش بود که در جان ما و سرزمین پارس که آبی بود برآتش.
(همه ی نگاره ها از آسیه صدیقیان و نقشه ی هوایی شهر گور از گوگل است)