مينور است. رنگ ماژور هم که می خواهم بدهم جان ش مينور است. همه چيز، همه چيز مينور است. من مرده ام. ديگر در لا مينور هم راهم نمی دهند، تا به سمفونی پنجم برسد. هربرت فون…

بچه تر که بودم، می گفتند آدم ها را خدا دستور می دهد کی بميرند. مگر خدا همان نبود که همان قبلاً می گفتند دستور می دهد آدم به دنيا بيايد؟ آدم ها مرده اند. يادداشت ها را غسال ها می نوشتند، حالا غسال ها هم که مرده اند…

هميشه فکر می کردم ماژور و مينور خودم را خودم می نويسم. حالا هردوتاش آشفته است، هر چند که ديگر دوتايی نيست، فقط مينور..

من به خودم معتاد شده ام. به تنبلی خودم. انگار مرده ام. به اين که تصميم بگيرم و عمل نکنم. به اين که کورسوی انرژی ی زندگی ی خودم را فقط با همين تصميم گرفتن و بار مسووليت بر دوش گرفتن ارضا کنم. من برای چی مرده شوری می کنم؟