۱۴ مهر
امروز صبح که بعد عمری زود بيدار شدم تازه فهميدم ملت چرا با کله ی سحر حال می کنند. وسط درختا بود. يه جور تازگی عجيب که همه چيزو خيلی عشوه گرانه می ريخت تو چشم آدم. انگار همه چيز تو ذوق بزند. يا اصلاً همه چيز زيادی وجود داشته باشد. يک جوری انگار همه چيز از يک جنس باشد. يک خمير که مثلاً يک بچه ی احمق لای دست هاش فشار داده باشد و اين شکلی ش کرده باشد. مثل مدفوع..تا اينجاش بد نبود. يه جور تنوع. کلاس هم داشت! ولی خب آدمها کمرنگ شده بوده بودند. دم فنی يکی را که داشت با هيجان خالی می بست و دست هاش را در هوا تکان می داد مثل کرمی ديدم که سرش را از آورده بيرون و وول می زند. آدم. لای آن همه وجود. کرمی که از مدفوع تغذيه می کند
شب بخير
۱۰ مهر
خب…هنوز همون جوريه که بود: نمی خواهم بيش از خودم عمر کنم! بخورم، بخوابم. آهسته و ملايم وجود داشته باشم. مثل اين درخت ها. مثل يک گودال آب. مثل نيمکت سبز رنگ کلاس
درست مثل تهوع، با يک ريزه تغيير اما نه خيلی مهم:
I believe in God!
هر چند که امروز بی نماز بودم. بابت دی شب. راستی امروز يه جمله ی قشنگ خوندم. قشنگ و کثيف
I stick my finger into existence… it smells nothing! ![]()
دیدگاههای تازه