ای جونُم…

پاتيل.محمد منطقی ست. تل نمی کشد.نمی خواهد بکشد، اصراری نيست. من، سر حالم. هايده، هالا لالای لالای ها لالای لاااااااااای..منصور.. يه امشب شب عشقه، همين امشب ُ داريم. تيزهوشان. اوباش. متالوژی. تا خودش سوختم! زدش زمين. گفت اين ديگه کيه بابا. ساقی ای ديگه نوکرتيم. برف می آيد. مرتضی رفت بالکن. عزيزان همه با هم… نارنگی، پرتقال… اين تلخ نيست. تموم غصه ها مال فردا… « مسعود بُربُر، دم ش خيلی گرم.. همه حال شون گرفته. نمی دونم چرا من ُ نمی گيره . فکر نمی کردم اين جوری باشه. احساس می کردم من کم می ارم. ولی همه توپ توپ َ ن. نمی دونم…»