۱۳ بهمن
از حنيف خوب شعری خواندم که همچنان در تکاپوست، و می خواهم که هميشه باشد. برای حنيف خوب است، بخوانيد: هست ، نيست…
اما عباس خوب م که مدت ها بود نخوانده بودم ش هم امروز حرف ها داشت برای آن چه مقتضای اوست و مقتضای بسياری از ما . مثل هميشه اگزيستانسياليسم در ذات کلمه هاش در وجودش است وقتی می نويسد: «تکه ای که از پوست لبم کنده ام جلوی رويم روی ميز افتاده. انقدر کوچک که نمی توانم بفهمم سرد است يا گرم. سفيد است. به زمانی فکر می کنم که قرار است تمام بدنم همينطور سرد شود.» دوست داريد سرمستی های بی بنيان شدن تان را اگر، بخوانيد. چنين گفت زرتشت…
دیدگاههای تازه